برای فراموش نکردن

خانواده‌‌ها، هر جای جهان که باشند، با عکس‌هایی که در آلبوم‌های خانوادگی‌شان چسبانده‌اند، شجره‌نامه‌ی مصوری برای خود تدارک می‌بینند و درعین‌حال دفتر خاطراتی تصویری می‌سازند: اولین سفرْ بهار بود یا تابستان؟ کجا اولین‌بار بستنی خوردیم؟ کجا بودیم که بچه اولین‌بار خندید؟ کدام عکس را که انداختیم شادتر بودیم؟ آلبوم خانوادگی اگر دفترِ خاطراتی تصویری باشد، عکس‌های خانوادگی احتمالاً کلماتی هستند که روی هیچ کاغذی نیامده‌اند؛ راهی برای به یاد آوردن می‌شوند، یا درست‌تر این‌که راهی برای فراموش نکردن و سر زدن به حافظه.
کار ‌‌عکس‌های خانوادگی قاب کردنِ لحظه‌هاست؛ ثبت لحظه‌ای به‌خصوص، آدم‌هایی به‌خصوص و جایی به‌خصوص. و این هم هست که آدم‌ها معمولاً بهترین لحظه‌های زندگی را ثبت می‌کنند و بین عکس‌هایی که از لحظه‌ای به‌خصوص و با حضور آدم‌هایی به‌خصوص در جایی به‌خصوص گرفته‌اند، عکسی را برای آلبوم انتخاب می‌کنند که رنگ و نور، یا حس‌وحال بهتری داشته باشد؛ عکسی که با دیدنش آن لحظه‌ی به‌خصوص و آن آدم‌های به‌خصوص و آن جای به‌خصوص بهتر، یا دقیق‌تر، به یاد می‌آید؛ چون این عکس و این آلبوم را قرار است دیگران هم ورق بزنند.
رابطه‌ی آدم و آلبوم عکس البته پیچیده‌تر از این‌هاست: آدم برای به یاد آوردن، برای ثبتِ آن‌چه دوستش می‌دارد، عکس می‌گیرد. ‌قولِ مشهوری از جان برجر را بارها نوشته‌اند که پیش از اختراعِ دوربین عکاسی، آدم‌ها نقاشی نمی‌کردند؛ چیزها را به حافظه می‌سپردند و عکس، دست‌کم از این نظر، ابزارِ حافظه نیست؛ ابداعِ حافظه است. یاد آوردنِ‌ چیزهایی‌ست که آدم نگران از دست دادن‌شان است؛ چون عکس‌ها یادگار گذشته‌اند و آن گذشته اگر هنوز در ذهن آن‌که عکس را گرفته، یا عکسی را در آلبوم چسبانده، زنده باشد، عکس دیگر آن قاب ثابت و ایستایی نیست که فقط وقت ورق زدنِ آلبوم به یاد بیاید. این را هم همین‌جا اضافه کنم که چسبِ آلبوم‌های قدیمی را می‌شود صرفاً به چشم محافظ عکس‌ها ندید. عکس‌ها روی این چسب‌ها که می‌نشستند انگار به چیزی از آنِ آلبوم بدل می‌شدند. صاحب عکس، صاحب آلبوم هر لحظه‌ای که اراده می‌کرد می‌توانست عکس را ببیند، اما جدا کردنش از چسبِ آلبوم کار ساده‌ای نبود…

لحظه‌ای که با سلیقه‌ی خودت قاب کرده‌ای

[نخستین جملات مقدمه‌ی فارسیِ کتاب]

نویسنده‌ای نشسته پشتِ میزش و درحالی‌که با خودنویسش بازی می‌کند و چشمش به کاغذهای سفیدی‌ست که روی هم چیده و چیزهایی را به یاد می‌آورد؛ چیزهایی که از گذشته با او مانده‌؛ چیزهایی که از گذشته‌ در خاطرش مانده‌. گذشته‌ دست از سرش برنمی‌دارد و در این گذشته‌ای که با او مانده، حضورِ یک نفر پُررنگ‌تر از دیگران است؛ آن‌قدر که با شنیدن یک قطعه‌‌ی موسیقی، یا خواندن یک کتاب، یا تماشای یک تابلو، یا نوشیدن یک فنجان قهوه‌، یا قدم زدن در بولونیا، او را به یاد می‌آورد؛ عموی ازدست‌رفته‌ای که از زندگی می‌گفته، عموی ازدست‌رفته‌ای که راه‌ورسمِ کتاب خواندن را به برادرزاده‌اش یاد داده، عموی ازدست‌رفته‌ای که دست برادرزاده‌اش را گرفته و چند باری با خودش به سفر برده.
اما چگونه می‌شود سال‌ها بعد (در پیری) این موسیقی، این کتاب، این تابلو، این فنجانِ قهوه و آن شهر را نوشت؟ و چگونه می‌شود گذشته را از خلالِ چیزها احضار کرد؟ جان بِرجِر در سایبانِ سرخ بولونیا به حافظه پناه برده؛ چون، آن‌گونه که پیش از این هم گفته‌اند، خاطرات ناخودآگاه زنده می‌شوند و هر خاطره داستانی دارد، یا خودش را به داستانی گره می‌‌زند و با هر بار به یاد آوردن، با هر بار تعریف کردن، انگار شاخ‌وبرگ بیش‌تری پیدا می‌کند. در گذشته همیشه چیزی است که از یاد می‌رود و ذهنی که مدام در حال به یاد آوردن است دنبال راهی می‌گردد که این خاطرات را، این تکه‌های پراکنده را، جفت‌وجور کند؛ لحظه‌ای که به یاد می‌آید و آن‌قدر روشن است که انگار لحظه‌ای قبلْ آن را دیده‌ای، اما قبلِ آن چه؟ و بعدِ آن دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟ به یاد نمی‌آوری. آن‌چه داری، آن‌چه به یاد می‌آوری، لحظه‌ای‌ است که با سلیقه‌ی خودت، آن‌گونه که دوست می‌داری، آن‌گونه که ترجیح می‌دهی، قاب کرده‌ای.
حافظه، آن‌گونه که کراکوئر نوشته، پُر است از شکاف‌هایی‌ که ارزشی برای تقویم و تاریخ قائل نیستند. چه اهمیتی دارد که قبلِ آن لحظه‌ای که در حافظه نقش بسته چه اتفاقی افتاده؟ و چرا لحظه‌ای بعدِ آن باید برای‌مان مهم باشد؟ اگر اهمیتی داشت لابد مثل این لحظه آن‌یکی را هم به یاد می‌آوردیم. «ناداستانِ خلاق»، یا «ناداستانِ روایی» را گاهی به حافظه‌ای شبیه می‌دانند که هرچند نشانی از واقعیت در آن پیداست، اما نمی‌شود کاملاً به آن اعتماد کرد؛ چون ذهنِ هر آدمی در گذر زمان چیزهایی را کنار می‌گذارد و چیزهای تازه‌ای به آن‌چه در ذهنش مانده اضافه می‌کند.

Le ravissement de Marguerite Duras

زن و مرد نشسته‌اند به حرف‌ زدن. حرف‌هایی که گفته‌اند و حرف‌هایی که نگفته‌اند. چیزهایی که باید می‌گفته‌اند. جدی نیست اول. کم‌کم شروع می‌شود. مثلِ دو آدمِ عادی و معمولی روبه‌روی هم نشسته‌اند. لحن‌شان عادی‌ست و کم‌کم سنگین‌ و سنگین‌تر می‌شود. کلمه جوابِ کلمه. کار می‌رسد به یادآوریِ چیزهایی که دوست نداشته‌اند. جنگ بالا می‌گیرد و زن برگِ برنده‌ای رو می‌کند؛ خاطره‌ای، جمله‌ای، چیزی که مرد را سرِ جایش می‌نشاند.
مرد کوتاه می‌آید. از درِ دوستی وارد می‌شود، ولی در بسته است.
زن می‌گوید اگر دوباره شروع کنیم، یعنی راهِ دیگری پیدا نکرده‌ایم تا خلاص شویم؛ خلاص از خستگی مثلاً.
مرد به بن‌بست می‌خورد. قراری دیگر؟ روزی دیگر؟
نه، قصد و نیتی نباید در کار باشد. عیبی ندارد اگر اتفاقی ببینند هم‌دیگر را، ولی برنامه‌ریزی همه‌چیز را خراب می‌کند.
مرد می‌گوید دل‌ کندن از زن آسان نیست.
زن می‌گوید جدایی همین است.
مرد می‌گوید کاش مُرده بودم.
زن می‌گوید کاری نباید کرد.
جمله‌ای از دوراس را یادآوری می‌کند.
در خیال باید ابداع کرد.

از هم‌نشینی شروع می‌شود؛ از چیزهایی که خاطره می‌شود برای‌شان.
مهمانی‌های کوچکِ دونفره. قدم‌ زدن در خیابان. کتاب‌خواندن با صدای بلند در تلفن. هدیه‌های وقت و بی‌وقت و عجیب. چَت‌کردن با اسکایپ و جی‌مِیل. خُل‌خُل‌بازی حتا. غذا پختن. اس‌ام‌اس‌هایی که خبر از عشق می‌دهند. همه‌چیز خوب است انگار، ولی تلنگری همه‌چیز را به‌هم می‌ریزد؛ حرفی ناخواسته؛ جمله‌ای که اشاره‌ای‌ست به گذشته.
گذشته‌ی زن است یا مرد؟ هردو.
یکی می‌گوید و آن‌یکی در هوا می‌قاپَدَش. بازی مساوی‌ست. یک یک.
مکث می‌کنند و بعد رد می‌شوند از این حرف. از گذشته‌ای که بهتر می‌بود اگر نمی‌دانستند. دانایی انگار همیشه خوب نیست. مایه‌ی دردسر است گاهی.
با اشاره‌ی مرد بازی شروع می‌شود. بازی به‌قصدِ شوخی. امّا شوخی انگار جدی می‌شود. آن‌قدر که مرد خیال نمی‌کرده.
زن می‌شکند انگار. زن برای شکستن نیست. برای دوست‌ داشتن است. دلِ زن که بشکند، سخت است به دست آوردنِ دوباره‌اش.

آشناییِ دوباره.
زنی هست و مردی. هم‌دیگر را می‌بینند و می‌شناسند. هم‌دیگر را دیده‌اند قبلاً. دوست‌ و آشنا. دنیا جای کوچکی می‌شود این‌وقت‌ها.
شما را دیده‌ام پیش از این.
همه‌چیز اتفاقی‌ست انگار. بدونِ قصد و نیت.
مرد چشم‌به‌راهِ یک مهمان در دفترش.
زن آمده دیدنِ یک دوست.
زن مهمانِ مرد نیست. مرد دوستِ زن نیست.
هم‌دیگر را که می‌بینند چشم‌های‌شان برق می‌زند.
مهمان نیامده. دوست هم نیامده. می‌نشینند به حرف‌زدن. آشنایی می‌دهند و از دوست‌های مشترک می‌گویند.
مرد می‌گوید یک‌بار که رفته بوده سینما زن را دیده. تنها نشسته بوده و فیلم می‌دیده.
زن می‌گوید یک‌بار در خیابان مرد را دیده. تنها بوده و آرام می‌رفته. خیابان شلوغ بوده و پیش نیامده.
این‌ها بهانه است. می‌دانند. می‌دانند و ادامه می‌دهند.
ساعت به وقتِ تعطیلی نزدیک می‌شود.
زن می‌گوید نیامد این دوستِ من. مزاحم شدم.
مرد می‌گوید نیامد این مهمانِ من. خوش گذشت.
لبخند می‌زنند. شوقی در چشم‌های‌شان هست.
قرارِ روزِ بعد را با همین چشم‌ها گذاشته‌اند.

آن‌طور که در کافه مارسل پروست می‌خواند

آدم‌های معمولی درباره‌ی دوست داشتن است و این دوست داشتن، مخصوصاً بعدِ خواندن رمانِ سالی رونی، فقط معنای عشقی را نمی‌دهد که حدس می‌زنیم در راه است و مثل هر عشق دیگری می‌سازد و ویران می‌کند و تا ابد جایی به حیات خودش ادامه می‌دهد؛ چون آن‌چه عشق می‌نامیمش در کار ویران کردن و ساختن است؛ پشت‌سر گذاشتنِ گذشته و چشم دوختن به آینده.
لحظه‌ای که آخرین سطرهای رمانِ سالی رونی را می‌خوانیم، احتمالاً به این فکر می‌کنیم که دوست داشتن، دست‌کم این‌طور که ما به فارسی فکر می‌کنیم و می‌نویسیم، در آدم‌های معمولی به معنای داشتنِ دوست هم به کار رفته و ماریان، دختری که همه‌ی مدرسه حال‌شان به‌هم می‌خورد از دیدنش، واقعاً دنبال دوست می‌گردد. اوایل رمان، در فصل دوم، آلن برادر عجیب‌وغریبِ ماریان، به خواهرش گیر می‌دهد که کیف می‌کنی از این‌که دوستی نداری؟ ماریان می‌گوید نه و با لبخندی به‌ لب از خانه بیرون می‌زند.
کمی بعد که کنار زمین فوتبال ایستاده و چشمش به کانل است که در زمین بازی می‌درخشد، به این فکر می‌کند که کانل عاشق کدام‌یک از دختران مدرسه می‌شود. به خودش می‌گوید لازم نیست حتماً عاشق من شود. به این فکر می‌کند که حتا تماشای این عشق هم زیباست. عشق ظاهراً چنین چیزی‌ست؛ دوست داشتنِ دیگری و ترجیح دیگری به خود. یک روز هم که صورتش را فرو می‌برد توی بالش، به این فکر می‌کند که آدمی مثل او با هیچ‌کس صمیمی نمی‌شود، اما با کانل صمیمی شده و نمی‌فهمد چرا. خودش فکر می‌کند آدمی‌ست که در لحظه زندگی می‌کند و جز آن لحظه هیچ‌چی برایش مهم نیست؛ مخصوصاً وقتی می‌گوید خیلی دوستت دارم.
رازی مثل ماریان را چه‌طور می‌شود در سینه نگه داشت؟ کانل فکر می‌کند این راز به سینی بزرگی شبیه است که فنجان‌‌های چای داغ را در آن چیده‌اند و باید مراقب باشد که قطره‌ای چای توی سینی نریزد. آن خیلی دوستت دارم را که می‌شنود، نزدیک است از خوشی بزند زیر گریه، اما صبر می‌کند و به‌جای گریه شروع می‌کند به نوشتنِ ماریان روی کاغذ:
ظاهر ماریان، صورتش، جنس موهایش، شیوه‌ی منحصربه‌فرد حرف زدنش، آن‌طور که در کافه می‌نشیند و طرفِ خانه‌ی سوانِ مارسل پروست را می‌خواند و با انگشت‌های کشیده‌اش کتاب را ورق می‌زند. و چی مهم‌تر از این به یاد آوردن‌ها؟ و چی مهم‌تر از این یادهای پراکنده را کنار هم نشاندن؟ و چی بهتر از این کلماتی که ماریان را ثبت می‌کنند؟ ماریان حالا خانه‌ی دیگری هم دارد؛ در کلمات کانل، در جمله‌هایی که وصف شمایل ماریانند؛ ماریانی که کانل دیده؛ ماریانی که کانل لمس کرده؛ ماریانی که کانل حس کرده. و در این کلمات کانل به یاد می‌آورد که وقتی جمله‌ای را ناتمام می‌گذارد، ماریان درجا می‌پرسد چی؟ و این چی به‌نظرش فقط کلمه‌ای نیست که می‌خواهد مکالمه‌ای را ادامه دهد؛ شاید اگر دیگری به زبان بیاوردش همان معنای همیشگی را داشته باشد، اما ماریان دیگری نیست؛ یکی‌ست شبیه خودش و برای او این چی معنای دیگری دارد؛ طور دیگری به زبان می‌آید و طور دیگری منتقل می‌شود؛ این چی که به زبان می‌آورد نشانی از میلِ ماریان است به برقراری ارتباط؛ همان دوست داشتن؛ همان داشتنِ دوست و نگه داشتنِ دوست که در سطرهای پایانی رمان و نسخه‌ی تلویزیونی‌اش هم هست:
باید بروی. می‌دانی که همیشه همین‌جا هستم. به همین روشنی.

بر دروازه‌ی ابدیت و دروازه‌های دیگر

یک روزِ تعطیل بود؛ یکی از روزهای تعطیلِ عیدِ شصت‌وهفت که تهران بدل شده بود به خانه‌ی اشباح و خیلی‌ها از ترس جان‌شان خانه‌زندگی را رها کرده و رفته بودند جایی دیگر.
یک روزِ تعطیل بود که در کتاب‌خانه‌ی پدر چشمم افتاد به دوتا کتاب یک‌شکل؛ کتاب‌‌های جیبی‌ای که روی‌شان نوشته بود نامه‌های وان‌گوگ. کتاب هم‌سنِ برادرم بود. هشت سال قبلِ این‌که من به دنیا بیایم نامه‌های وان‌گوگ در کتاب‌خانه‌ی پدرم جایی برای خودش پیدا کرده بود. این را می‌شد از دست‌خط و تاریخِ اولِ کتاب فهمید.
ورق زدنش کیف داشت؛ چون مثل بیش‌ترِ کتاب‌های آن کتاب‌خانه‌ی قدیمی بوی کهنگی می‌داد. این بوی کتاب‌ها و مجله‌هایی بود که قبلِ تولد من منتشر شده بودند. همان روزها چشمم به شور زندگی هم افتاد و در عالم بچگی این‌یکی را هم گذاشتم کنار نامه‌ها. آدم روی این کتاب‌ها شبیه بود.
چندسال بعد من هم کتاب‌خانه‌ای برای خودم داشتم و طبقه‌ای از کتاب‌خانه را گذاشته بودم برای مجله‌ها. ماهی یک‌بار برای خودم سروش نوجوان می‌خریدم که تنها مجله‌ی نوجوان‌های آن سال‌ها بود. یک روز داشتم مجله را ورق می‌زدم که دیدم پوستر فیلمی را چاپ کرده‌اند به‌اسم ونسان و من. ونسان؟ کدام ونسان؟ آدم توی عکس شبیه همان ونسانِ روی جلد کتاب نامه‌ها بود؛ شبیه ونسانِ روی جلد شور زندگی. فیلم را چند روز بعد دیدم. آن‌قدر اصرار کردم که دستم را گرفتند و بردند سینما. کدام سینما؟ یادم نیست.
آن‌چه سال‌ها در یادم ماند همان پوستری بود که در مجله چاپش کرده بودند. و آن ایده‌ای که شده بود نقطه‌ی مرکزیِ فیلم. باید دوستی برای خودت پیدا کنی. دوست پیدا کردن اصلاً کار ساده‌ای نیست. سخت است سر درآوردن از آدم‌ها و سخت‌تر از آن نگه داشتنِ دوستی‌هاست. ون‌گوگ اگر تئو و گوگَن را نداشت چه می‌شد؟
*
چند سال بعد که دوبله‌ی شور زندگی را از دوستی امانت گرفتم و تصویرِ بی‌کیفیتش را چندبار دیدم و هر بار برای شنیدن صدای بی‌کیفیتش به تلویزیون نزدیک‌ و نزدیک‌تر شدم، فقط به همین فکر می‌کردم. کسی که مردم را موعظه می‌کند آن‌ها را دوست خودش می‌داند یا نه؟ و مردم، این کارگران بخت‌برگشته‌ی معدن‌‌های زغال‌سنگ هم او را به چشم یک دوست می‌بینند؟ سختیِ کار برای ون‌گوگ از همین‌جا شروع می‌شود. دست‌کم در روایت ایروینگ استون و فیلم مینه‌لی.
مینه‌لی سال‌های سال‌ در طلب این کتاب بود. کتاب بود که او را به صرافت ساخت این فیلم انداخت یا ون‌گوگ؟ آن شور زندگی که به جانش افتاد از تابلوهای ون‌گوگ برآمده بود یا از ناکامی‌اش؟‌ ون‌گوگ آدم شادی نبود؛ هنرمند قدرندیده‌ی مغمومی بود که هیچ شباهتی به مینه‌لی نداشت. مینه‌لی فیلم به فیلم موفق‌تر می‌شد و هر بار که نامش روی پرده‌ی سینما می‌افتد مردمان بیش‌تری قدرش را می‌دانستند.
سودای ساختنِ شور زندگی که به جانش افتاد شروع کردن به تماشای هزارباره‌ی تابلوهای ون‌گوگ. به فکر کردن درباره‌ی ون‌گوگ. این تابلوها را چه‌طوری کشیده‌ای ون‌گوگ؟ این رنگ‌ها، این نورها، این آبی‌ها، این سبز و زردها را چه‌طوری کنار هم نشانده‌ای ون‌گوگ؟
مینه‌لی گفت شور زندگی فقط در صورتی ساخته می‌شود که روح تابلوهای ون‌گوگ در آن حلول کند. فکر کرد ایستمن کالر، که آن روزها رونق بسیار داشت، به دردِ این فیلم نمی‌خورد. به شیوه‌ی قدیمی آنسکو کالر برگشت که آن رنگ‌ها و نورها و آن آبی‌ها و آن سبزها و آن زردها را بهتر نشان می‌داد؛ ون‌گوگ را بهتر نشان می‌داد.
اما این پس‌زمینه‌ی داستان بود؛ پس‌زمینه‌ی آدمی که به جست‌وجوی دوست برمی‌آمد. آدمی که می‌خواست دوستش بدارند؛ آدمی که می‌خواست دوست بدارد و کار از همین‌جا سخت می‌شد. سختی‌اش در این است که آدمی مثل او شاید در گفتنِ کلماتی که نشانی از این دوست داشتن در آن‌ها پیدا باشد، وارد نیست. بلد نیست.
بعضی‌ دوست داشتن را بلدند. بعضی دوست داشته شدن را بلدند. ون‌گوگ با آن اخلاق تند و عصبی‌اش، با آن دستپاچگی‌اش، این‌ها را بلد نبود. کار را بلد بود و کارْ کشیدن همان تابلوهایی بود که خیلی‌ها وقت دیدن‌شان می‌گفتند که چی؟ چرا این‌طوری کشیده؟ و او این‌ها را که می‌شنید خودش را در زندگی غرق می‌کرد.
*
زندگی شاید همان چیزی‌ست که در ون‌گوگِ موریس پیالا می‌بینیم؛ ون‌گوگی که این‌جا هم به جست‌وجوی دوست برمی‌آید و مارگریت، بعدِ مرگش، آخرین جمله‌ای که درباره‌اش می‌گوید این است که ونسان دوستم بود. پس این‌طور. گاهی هم ممکن است آدم «دوستی» را به دست بیاورد. هیچ‌چیزِ زندگی برای ون‌گوگِ پیالا لذت‌بخش نیست. زندگی می‌گذرد. روز برمی‌آید و می‌رسد به شب. و زندگی ادامه دارد. آدم‌ها در رفتارشان، در حرف‌ها‌شان، گاهی دوستی را از یاد می‌برند.
ون‌گوگِ پیالا آدمی معمولی‌ست؛ آدمی معمولی که نقاشی را دوست دارد و صبح تا شبش را صرف نقاشی نمی‌کند. نقاشی چه فایده‌‌ای دارد اگر کسی نباشد که دوستش داشته باشی، اگر کسی نباشد که دوستت داشته باشد؟ و در این نمایشِ زندگی آن‌چه بیش‌ از همه به چشم می‌آید اندوه زندگی‌ست. اندوه زنده بودن و دوستی را طلب کردن.
و همه‌ی این‌ها در ماه‌های آخر زندگی ون‌گوگ اتفاق می‌افتد؛ روزهایی که در کتاب‌های مربوط به ون‌گوگ نشانی از آن‌ها نیست. خیلی چیزها را در کتاب‌ها ننوشته‌اند. کسی نبوده که این چیزها را بنویسد. یا کسی فکر نکرده که این‌ها را باید نوشت. حتا آن جمله‌ای را که مارگریت بعد از مرگِ ون‌گوگ می‌گوید: ونسان دوستم بود.
*
در با عشق؛ ونسان، دوروتا کوبی‌یلا یک‌راست رفت سراغ تابلوهای ون‌گوگ و با خودش عهد کرد که هیچ‌کدام از فریم‌های فیلم تماشاگرش را یاد چیزی غیرِ تابلوهای ون‌گوگ نیندازد.
این‌بار خبری از ون‌گوگ نیست. ون‌گوگ مُرده؛ به ضرب گلوله‌ای که خودش اصرار داشته کار خودش است: خودم شلیک کردم. خودم خواستم بمیرم. خسته شده بودم. الان هم خسته‌ام. رهایم کنید. می‌خواهم بخوابم.
اما چرا آدمی مثل ون‌گوگ باید به جست‌وجوی مرگ بربیاید؟ آدمی که می‌تواند زندگی کند، نفس بکشد، راه برود، نقاشی بکشد، چرا باید دست بردارد از زندگی؟ کارآگاهِ فیلم از ما می‌خواهد به این فکر کنیم که در شش هفته چه اتفاقی می‌افتد که آدم دست برمی‌دارد از زندگی؟
یک وقتی عباس کیارستمی درباره‌ی فیلم گزارش گفته بود «آدم به مرحله‌ای می‌رسد که دیگر نیرویش برای مقابله کافی نیست. مسأله‌ شکستِ خودت در خودت است؛ یعنی که تو دیگر نتوانی فاعل باشی.»
یعنی ون‌گوگ هم به مرحله‌ای رسیده بود که دیگر نیرویش برای مقابله کافی نبود؟ مسأله شکستِ خودش در خودش بود؟ مسأله آن کلمه‌ی «دوستی بود» که می‌خواست از او دریغش نکنند؟ دوستی‌ای که می‌خواست نثارِ دیگران کند؟
اما آدمی که این‌طور فکر می‌کرد، آدمی که اسمش ون‌گوگ بود دنیا را چه‌طوری می‌دید؟ دنیای ون‌گوگ همان است که در نامه‌هایش می‌‌خو‌انیم؟ در نقاشی‌‌هایش می‌بینیم؟ آدم‌ها را چه‌طوری می‌دید؟ زمانه‌اش را؟ دوروبرش را؟
*
جولیان اشنابل وقتی به صرافت ساختن فیلمی درباره‌ی نقاش محبوبش افتاد سراغ ژان‌کلود کری‌یر رفت. داستان تازه‌ای درباره‌ی ون‌گوگ مانده؟ معلوم است که نه. اما اگر بیاییم دنیا را از چشم او ببینیم چی؟ یا اصلاً فیلم را طوری بسازیم که تماشاگر خودش را به چشم ون‌گوگ ببیند چی؟ این شد که بر دروازه‌ی ابدیت را ساختند.
یک وقت ممکن است ساعت‌ها روبه‌روی تابلوهای ون‌گوگ بایستید و یک وقت ممکن است دست‌تان را دراز کنید و دری در تابلو به روی‌تان باز شود. در این صورت شما پا گذاشته‌اید به دنیای تابلوهای ون‌گوگ.
شما دری را گشوده‌اید که دنیای ون‌گوگ است. در این تابلوها قدم می‌زنید. در این تابلوها نفس می‌کشید. در این تابلوها به دیگرانی نگاه می‌کنید که چشم‌شان به نقاشی است. چه اهمیتی دارد که واقعیت چیست؟ مهم واقعیتی‌ست که ون‌گوگ در نقاشی‌اش کشیده؟ واقعیت؟ واقعاً؟ بله، همین‌طور است.
کافی‌ست دوباره این نقاشی‌ها را نگاه کنیم. به‌دقت. گاهی دستِ دوستی به سوی دیگران دراز کردن فایده‌ای ندارد. اما طبیعت همیشه آماده‌ی دوستی‌ست؛ با آغوش باز و ون‌گوگِ جولیان اشنابل این را خوب می‌داند؛ چون سال‌ها با این حقیقت زندگی کرده است.

دست‌نوشته‌های محسن آزرم و نامه‌های دیگری به سینما