دو هفته پیش، یکشنبه، سوم اسفند، اینطور نوشته بودم. برای خودم. دو هفته گذشته و آنچه نباید میشد اتفاق افتاده و اینطور که پیداست بدتر از این هم میشود. شاید اگر اینترانتِ نیمبندِ بیکیفیت برقرار باشد، هر وقت بتوانم و حوصلهای باشد این صفحه را بهروز کنم. شاید به نشانهی اینکه هنوز زندهام!
***
اگر قرار باشد این روزنوشتها گزارشی از روزهای آخر سال باشند، نوشتنشان کار آسانی نیست. مخصوصاً برای من که این روزها تنبل شدهام. نمیدانم تأثیر میانسالی و این چیزهاست یا تأثیرِ آنچه بیرونِ خودم، دوروبرم، اتفاق میافتد. شاید هم برمیگردد به شور و علاقهی همیشگیام به شروع کردن نوشتهای تازه و بعد ناگهان رها کردنش.
همین چندماه پیش در کلاسهای مسکوبخوانی و بعداً در کلاسهای ناداستان روایی از این میگفتم که ویژگی مهم روزنوشت این است که نمیتواند متن یکدستی باشد و نویسنده کمکم باید راهش را پیدا کند. فرقش با جُستار و متنهای ناداستانی دیگر در همین است. دستکم این یکی از ویژگیهایش است و دستکم با این ویژگی دارم خودم را دلداری میدهم که این روزنوشتها متن یکدستی از آب درنمیآید. اما مهم نیست. زندگی هر آدمی چیست جز لحظههای زندگیاش؟ و از آن مهمتر جملهایست که اولِ فیلم Between Revolutions از قول آذر نفیسی آمده بود: برای تجسمِ آیندهای که وجود ندارد به تخیل نیاز دارید.
پس با همهی این مقدمهها روزنوشتهای آخر سال را اینطور شروع میکنم که روزها فرق زیادی ندارند با هم. یکجور شروع میشوند و یکجور به آخر میرسند. صبحها، تقریباً هر روز، با صدای تپش قلبم بیدار میشوم. گاهی آنقدر بلند است که فکر میکنم دارد از قفسهی سینهام بیرون میزند. اما نمیزند. چشم که باز میکنم نورِ روز را میبینم. بله، اتاق خودم است. روی تختخواب خودم خوابیدهام. در خانهی خودمم. همین خانهای که وابستهام کرده. کافیست سرم را برگردانم و پنجرهی اتاق را توی آینه ببینم. کتابهای روی میز روبهروی تخت را در آینه ببینم. بخشی از پوسترِ بیمار انگلیسی را ببینم. آن لحظهی یگانهی عاشقانهای را که دیدنش همیشه دلم را میبَرَد. روز اینطور شروع میشود. معمولاً اینطور.
اما شبها جور دیگریست. شبها با شنیدن خبرها و تحلیلهای سیاسی و سر زدن به فضای مسموم توییتر تمام میشود. هر شب قبلِ خواب با خواندن توییتها مطمئنم صبحی در کار نیست و همهچیز به پایان میرسد. اما هست. اگر نباشد تپشهای قلب از کجا میآیند؟