چه سال تلخ و تیرهای بود امسال و سال آینده هم شاید روشن و شیرین نباشد. از آینده کسی خبر ندارد و هیچ معلوم نیست روزهای آینده را میبینیم یا نه. صبح در خیابان بچهای را دیدم که همراه مادرش بود و هفت سین را یکییکی با صدای بلند میگفت. در میانهی ناامیدی جمعی این امیدهای کوچکند که دل آدم را روشن میکنند. چه میدانم. شاید. هر سال این وقتها به این فکر میکردم که سال را چگونه هدر دادهام. چه چیزها که سودای نوشتنشان را در سر پروراندم و حتی کلمهای هم ننوشتم. نشد. تنبلی کردم. خیلی چیزها را هدر دادم. حالا باید حسرتشان را بخورم؟ نمیدانم. اما اینیکی را خوب میدانم که اگر آیندهای در کار باشد، اگر این روزهای تیرهوتار پایانی داشته باشند، احتمالاً قدرِ لحظههای مانده را بیشتر میدانم. همیشه این وقتِ سال از امید به آینده مینوشتم؛ آیندهای که از ابتدای امسال از دست رفت. حالا چهطور میشود از آینده نوشت؟ دلم میخواست روزهای بهتری میبود و از کتابها و فیلمهایی مینوشتم که در طول سال هوش از سرم ربودهاند. اما روزهای بهتری نیست. بدترینِ روزهاست و آنچه هوش از سرمان میرباید صدای مهیب بمبها و موشکها و انفجارهاست. چه میشود کرد؟ این هم حالوروز ماست، دیروزِ ماست و شاید فردای ما. میگویند باید امید داشت. چه میدانم. میگویند چارهای جز این نداریم. قبول. به همین امید زندهایم. به امید روزهای آرام.
خب، این هم از این. رسیدیم به روز بیستم. چهکسی باورش میشد؟ صبح به خریدهای ظاهراً ضروری عید گذشت. اما چه عیدی؟ بعد به سردرد. قرصها هم انگار خاصیتشان را از دست دادهاند. طول کشید. چند ساعت. و بعد در هُشیاریِ بعد از سردرد خواندن جُستاری از ربکا سولنیت. «تاریکی وُلف». اینطور شروع میکند که آینده تاریک است و این بهگمانم بهترین ویژگی آینده است. مینویسد که این جملهی ویرجینیا وُلفِ نوجوان است در سیزدهسالگی. مینویسد خیلیها از تاریکی میترسند. از ناشناختهها میترسند. از نادیدهها میترسند. اما شبی که تمایزها و تعریفها را نشود بهآسانی بیان کرد، همان شبیست که عشق پدید میآید؛ که چیزها درهم آمیخته میشوند، که تغییر میکنند، که مسحور میشوند، که برانگیخته میشوند، که آغشته میشوند، که تسخیر میشوند، که رها میشوند، که از نو زاده میشوند. این را هم مینویسد که آدمی هیچ خاطرهای از آینده ندارد و نعمتی بالاتر از این نیست. چه بخواهیم و چه نخواهیم همیشه در تاریکی محض نیّتی میکنیم و در تاریکی عمل میکنیم و نتیجهی اعمالمان شاید چیزی باشد که هیچوقت خیال نکردهایم. همین. کافیست فعلاً. این هم از امروز. نیم ساعت مانده به هشتِ شبِ روزِ بیستم.
«ایراد اساسیِ ساختمان تنها زمانی آشکار میشود که در زبانههای آتش بسوزد.» این روزها مدام این جملهی جورجو آگامبن در سرم میچرخد. آخرین سطرهای جُستارِ «فرشتهی مالیخولیا»یش که این مدت هربار کتاب برایان دیلن، در اتاق تاریک، را دست گرفتهام چشمم را گرفته. این روزها هر طرفِ تهران را که نگاه میکنی زبانههای آتش است و آنچه در این شهرِ بیدفاع به چشم میآید ایراد اساسیِ ساختمان است؛ هم به معنای واقعی، هم به معنای استعاریاش. مثل همهی این روزها از خانه زدم بیرون و رفتم ببینم تهران در این بیستوچهار ساعت چهقدر تغییر کرده. همهچیز مثل روزهای قبل بود. مثل همهی این سه هفته. مثل همهی این روزهایی که بیدفاعیِ تهران مدام به چشم میآید. خب البته زبانهی آتشی دستکم در این چند ساعت نبود، یا سر راه من نبود، اما ایرادِ اساسیِ ساختمان پیدا بود؛ مخصوصاً به معنای استعاریاش. رفتم چشمهی کریمخان و در کتابفروشیِ خلوت چرخیدم. چندتا کتاب جدید خریدم و همینکه توی کیسه گذاشتمشان، طوری که کسی نشنود، از خودم پرسیدم کِی قرار است بخوانیشان؟ طوری که خودم بشنوم گفتم نمیدانم. اطلاعی ندارم.
دو هفته پیش، یکشنبه، سوم اسفند، اینطور نوشته بودم. برای خودم. دو هفته گذشته و آنچه نباید میشد اتفاق افتاده و اینطور که پیداست بدتر از این هم میشود. شاید اگر اینترانتِ نیمبندِ بیکیفیت برقرار باشد، هر وقت بتوانم و حوصلهای باشد این صفحه را بهروز کنم. شاید به نشانهی اینکه هنوز زندهام!
***
اگر قرار باشد این روزنوشتها گزارشی از روزهای آخر سال باشند، نوشتنشان کار آسانی نیست. مخصوصاً برای من که این روزها تنبل شدهام. نمیدانم تأثیر میانسالی و این چیزهاست یا تأثیرِ آنچه بیرونِ خودم، دوروبرم، اتفاق میافتد. شاید هم برمیگردد به شور و علاقهی همیشگیام به شروع کردن نوشتهای تازه و بعد ناگهان رها کردنش.
همین چندماه پیش در کلاسهای مسکوبخوانی و بعداً در کلاسهای ناداستان روایی از این میگفتم که ویژگی مهم روزنوشت این است که نمیتواند متن یکدستی باشد و نویسنده کمکم باید راهش را پیدا کند. فرقش با جُستار و متنهای ناداستانی دیگر در همین است. دستکم این یکی از ویژگیهایش است و دستکم با این ویژگی دارم خودم را دلداری میدهم که این روزنوشتها متن یکدستی از آب درنمیآید. اما مهم نیست. زندگی هر آدمی چیست جز لحظههای زندگیاش؟ و از آن مهمتر جملهایست که اولِ فیلم Between Revolutions از قول آذر نفیسی آمده بود: برای تجسمِ آیندهای که وجود ندارد به تخیل نیاز دارید.
پس با همهی این مقدمهها روزنوشتهای آخر سال را اینطور شروع میکنم که روزها فرق زیادی ندارند با هم. یکجور شروع میشوند و یکجور به آخر میرسند. صبحها، تقریباً هر روز، با صدای تپش قلبم بیدار میشوم. گاهی آنقدر بلند است که فکر میکنم دارد از قفسهی سینهام بیرون میزند. اما نمیزند. چشم که باز میکنم نورِ روز را میبینم. بله، اتاق خودم است. روی تختخواب خودم خوابیدهام. در خانهی خودمم. همین خانهای که وابستهام کرده. کافیست سرم را برگردانم و پنجرهی اتاق را توی آینه ببینم. کتابهای روی میز روبهروی تخت را در آینه ببینم. بخشی از پوسترِ بیمار انگلیسی را ببینم. آن لحظهی یگانهی عاشقانهای را که دیدنش همیشه دلم را میبَرَد. روز اینطور شروع میشود. معمولاً اینطور.
اما شبها جور دیگریست. شبها با شنیدن خبرها و تحلیلهای سیاسی و سر زدن به فضای مسموم توییتر تمام میشود. هر شب قبلِ خواب با خواندن توییتها مطمئنم صبحی در کار نیست و همهچیز به پایان میرسد. اما هست. اگر نباشد تپشهای قلب از کجا میآیند؟
روزگاری ریلکهی شاعر در نامهای اینطور نوشته بود که مطمئن نیست کلمات بتوانند حاوی تسلّی باشند و اینطور ادامه داده بود که باور ندارد که میتوان یا میباید به کسی بهخاطر فقدانِ ناگهانی و عظیمی تسلّی داد. و آن شب که به خانه برگشتم سری به کتابخانهام زدم که ببینم جملههای ریلکه را درست به یاد آوردهام یا نه. شبم تلختر شد وقتی دیدم نوشته است که برخلاف آنچه مردمان ظاهربین میگویند، کاری از دست زمان هم برنمیآید. به جستوجوی تسلّی برمیآییم و امیدمان به زمان است، اما زمان هم آنطور که شاعر در نامهاش نوشته تسلّی نمیدهد. اینطور نوشته است که زمان در بهترین حالت امورات را سر جای مناسبشان برمیگرداند و نظمی برقرار میکند. این نظمِ ازدسترفته را سیزده سال پیش در اولین ساعتهای رفتن پدرم تجربه کرده بودم. اولین تجربهام بود. و دو سال بعد در اولین ساعتهای رفتن مادرم. این شد تجربهی دوم. و عجیب بود که شباهتی به هم نداشتند. همهچیز را بهدقت به یاد دارم، یا دستکم اینطور خیال میکنم و ترجیح میدهم روی این خیال پافشاری کنم که هیچچیزِ آن روزها را فراموش نکردهام؛ چون فراموشی اصلاً کلمهی بیهودهایست در آن وقت و ساعت که زمان میایستد، و دنیا پیش چشمانت منجمد میشود و هیچ بعید نیست این وقتها پرسش تاریخی هَملِت، شاهزادهی دانمارکی، را مدام در ذهن مرور کنیم، بیآنکه به زبان بیاوریمش. بودن به چه قیمتی؟ و چرا نبودن این وقتها، بخصوص این وقتها، همیشه پُررنگتر است و بیشتر به یاد میآید؟ اینطور گفتهاند که بودن این وقتها تداومِ رنج است؛ گفتهاند طی کردن مسیریست که میدانیم هر لحظهاش با یاد آوردنِ لحظهای از گذشته خواهد گذشت. روانشناسان گاهی به بیمارانشان یادآوری میکنند سوگ گاهی تمامی ندارد. باریست که روی شانهی آدم میماند. همیشه چیزی تو را به چیز دیگری وصل میکند. زندگی، خوب یا بد، فقط همان لحظهای نیست که پیش روی ماست. کافیست سر برگردانیم و چیزی از گذشته پا به امروزمان بگذرد. هر سوگی تو را به سوگ دیگری متصل میکند. برمیگرداندت به نقطهی اول. از اول شروع میکنی. همه را یکبهیک مرور میکنی. فردای آن روز بالای خاکی که اسمش را خانهی ابدی میگذارند میایستی و چشمهای خیس و قامتهای خمیده را میبینی. غم اینطور که گفتهاند مُسریست. یکجا نمیماند. درجا منتقل میشود و آن روز با هر جملهای که آن پدر در سوگ پسر میگفت، با هر کلمهای که به یاد پسر بر زبان میآورد، با هر غمی که بر لبش جاری میشد، غمهای بزرگ دیگری در وجودم زنده میشدند؛ پدرم را به یاد آوردم که دورتر، در قطعهای دیگر، زیر خاک بود. مادرم را به یاد آوردم، که در همان قطعه، کمی دورتر از پدر، در آرامشی ابدی بود. و هر آنکه در این خانوادهی نهچندان بزرگ از دست رفته و به عکسی در قاب یا آلبوم خانوادگی بدل شده است.