خب، این هم از این. رسیدیم به روز بیستم. چهکسی باورش میشد؟
صبح به خریدهای ظاهراً ضروری عید گذشت. اما چه عیدی؟ بعد به سردرد. قرصها هم انگار خاصیتشان را از دست دادهاند. طول کشید. چند ساعت. و بعد در هُشیاریِ بعد از سردرد خواندن جُستاری از ربکا سولنیت. «تاریکی وُلف». اینطور شروع میکند که آینده تاریک است و این بهگمانم بهترین ویژگی آینده است. مینویسد که این جملهی ویرجینیا وُلفِ نوجوان است در سیزدهسالگی. مینویسد خیلیها از تاریکی میترسند. از ناشناختهها میترسند. از نادیدهها میترسند. اما شبی که تمایزها و تعریفها را نشود بهآسانی بیان کرد، همان شبیست که عشق پدید میآید؛ که چیزها درهم آمیخته میشوند، که تغییر میکنند، که مسحور میشوند، که برانگیخته میشوند، که آغشته میشوند، که تسخیر میشوند، که رها میشوند، که از نو زاده میشوند. این را هم مینویسد که آدمی هیچ خاطرهای از آینده ندارد و نعمتی بالاتر از این نیست. چه بخواهیم و چه نخواهیم همیشه در تاریکی محض نیّتی میکنیم و در تاریکی عمل میکنیم و نتیجهی اعمالمان شاید چیزی باشد که هیچوقت خیال نکردهایم.
همین. کافیست فعلاً. این هم از امروز. نیم ساعت مانده به هشتِ شبِ روزِ بیستم.