آخرین ساعت‌های سالی تلخ و تیره

روزِ بیست و یکم. چیزی به تحویل سال نمانده. 

چه سال تلخ و تیره‌ای بود امسال و سال آینده هم شاید روشن و شیرین نباشد. از آینده کسی خبر ندارد و هیچ معلوم نیست روزهای آینده را می‌بینیم یا نه. صبح در خیابان بچه‌ای را دیدم که همراه مادرش بود و هفت سین را یکی‌یکی با صدای بلند می‌گفت. در میانه‌ی ناامیدی جمعی این امیدهای کوچکند که دل آدم را روشن می‌‌کنند. چه می‌دانم. شاید. هر سال این وقت‌ها به این فکر می‌کردم که سال را چگونه هدر داده‌ام. چه چیزها که سودای نوشتن‌شان را در سر پروراندم و حتی کلمه‌ای هم ننوشتم. نشد. تنبلی کردم. خیلی چیزها را هدر دادم. حالا باید حسرت‌شان را بخورم؟ نمی‌دانم. اما این‌یکی را خوب می‌دانم که اگر آینده‌ای در کار باشد، اگر این روزهای تیره‌وتار پایانی داشته باشند، احتمالاً قدرِ لحظه‌های مانده را بیش‌تر می‌دانم. همیشه این وقتِ سال از امید به آینده می‌نوشتم؛ آینده‌ای که از ابتدای امسال از دست رفت. حالا چه‌طور می‌شود از آینده نوشت؟ دلم می‌خواست روزهای بهتری می‌بود و از کتاب‌ها و فیلم‌هایی می‌نوشتم که در طول سال هوش از سرم ربوده‌اند. اما روزهای بهتری نیست. بدترینِ روزهاست و آن‌چه هوش از سرمان می‌رباید صدای مهیب بمب‌ها و موشک‌ها و انفجارهاست. چه می‌شود کرد؟ این هم حال‌وروز ماست، دیروزِ ماست و شاید فردای ما. می‌گویند باید امید داشت. چه می‌دانم. می‌گویند چاره‌ای جز این نداریم. قبول. به همین امید زند‌ه‌ایم. به امید روزهای آرام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *