بایگانی برچسب: s

دل‌تنگی‌های کارمندِ خیابان شانزدهمِ‌غربی

همه‌چیز شاید از جایی شروع می‌شود که آدم، هر آدمی، به این فکر می‌کند که پله‌های ترقی را چه‌طور می‌شود چندتایکی بالا رفت و به‌سرعت برق‌وباد رسید به آن بالاها و حالا اگر این آدم کارمند وظیفه‌شناسی باشد به‌نام سی سی باکستر که در بیمه‌ی ماندگار شعبه‌ی نیویورک کار می‌کند ماجرا کمی فرق دارد با دیگران که خودشان را به آب‌وآتش می‌زنند تا از طبقه‌ی مثلاً نوزدهم یا پایین‌تر خودشان را برسانند به طبقه‌ی بیست‌وهفتم.
مسأله فقط پول و حقوق ماهانه‌ی بیش‌تر و چیزهایی مثل این‌ها نیست؛ چون آدمی که میز و صندلی و اتاقی در طبقه‌ی بیست‌وهفتم نصیبش می‌شود قاعدتاً کارمند مهم‌تری است و دست راست جناب رئیس محسوب می‌شود و از آن بالا، از پنجره‌های یک‌پارچه‌ شیشه خوب می‌تواند نیویورک و نیویورکی‌ها را سیاحت کند و نفس راحتی بکشد که جیبش، یا حساب بانکی‌اش حسابی پُر است و به هر آرزویی که داشته باشد می‌رسد.
اما سی سی باکستر وظیفه‌شناس، کارمند نمونه‌ی شرکت بیمه‌ی ماندگار شعبه‌ی نیویورک، فقط به‌خاطر ساعت‌های اضافه‌کاری و وقت‌شناسی کارمندی و تعهد کاری‌اش نیست که این پله‌های ترقی را چندتایکی بالا می‌رود؛ بیش‌تر به‌خاطر کلید آپارتمانش است که قبل از این به چهارتا از مدیران میانی شرکت سپرده و حالا که جناب رئیس، آقای شلدریک، از این ماجرا باخبر شده، به این نتیجه رسیده که بهتر است خودش با باکستر معامله کند و از یک نظر این واقعاً این معامله‌ی قرن است؛ چون باکستر هر از چندی مدام طبقه‌اش عوض می‌شود و هی بالا و بالاتر می‌رود.
اما این ظاهر ماجراست. از دور که نگاه کنیم این‌طور به‌نظر می‌رسد که باکستر ترقیات شگرفی کرده و از این به بعد به همه‌ی آرزوهایش می‌رسد، اما حقیقت مثل همیشه چیز دیگری‌ست؛ چون باکستر مثل همه‌ی آدم‌های تنها، مثل همه‌ی ما که حتا در عمرمان یک‌بار هم سنگفرش‌ پیاده‌روهای نیویورک را ندیده‌ایم، در تنهایی‌های تمام‌نشدنی‌اش با خودش دست‌وپنجه نرم می‌کند و ای‌بسا کُشتی هم می‌گیرد.
آدمی که تنهاست،‌ آدمی که زندگی‌اش را در تنهایی می‌گذراند، آدمی که در حسرت یار و دلدار و هر چیزی شبیه این شبش را به صبح می‌رساند و صبح روی صندلی کارمندی‌اش لم می‌دهد و به آمار و ارقام و این چیزها رسیدگی می‌کند اصلاً آدم خوش‌بختی نیست. همیشه استثناهایی هست اما باکستر، یا آن‌طور که دوستانش می‌گویند بادی، از این آدم‌ها نیست. خوش‌بختی درِ خانه‌ی باکستر را نزده؛ این مدیران میانی و مدیر ارشدی که دست تفقد به سر کارمند نمونه می‌کشند و کلید آپارتمانش را می‌گیرند تا اسباب خوشی و شادی چندساعته‌شان را فراهم کنند، باکستر را به خاکستر نشانده‌اند.
مهم نیست که از دور هیچ خاکستری را نمی‌شود روی کت‌وشلوار تروتمیز باکستر دید و مهم نیست که صورتش همیشه تراشیده و برق‌انداخته است؛ مهم این است که باکستر از خیلی قبل‌تر، از وقتی که خانم فرن کیوبلیک را در یکی از آسانسورهای ساختمان اداره دیده، رسماً یک‌دل نه صددل عاشق این قشنگ‌ترین موکوتاهِ خنده‌روی بامزه شده. به همین صراحت.
آدمی هم که عاشق می‌شود، یعنی کم‌کم اعتمادش به عقل را از دست می‌دهد و اختیار همه‌چیزِ زندگی را می‌سپارد به دست قلب و قلب هم این‌وقت‌ها کاری را می‌کند که تشخیص می‌دهد درست است و حتا لحظه‌ای از عقل که ظاهراً این چیزها را بهتر و دقیق‌تر می‌داند چیزی نمی‌پرسد و نتیجه‌ی این سپردن همه‌چیز به قلب می‌شود این‌که باکستر میان عشق و وظیفه، میان دل بستن به خانم کیوبلیک و ادامه دادن کار در شرکت بیمه‌ی ماندگار شعبه‌ی نیویورک و بالا رفتن از پله‌های ترقی، اولی را انتخاب می‌کند و قید همه‌ی کارها و همه‌ی آن پول‌هایی را که بعد از این قاعدتاً به حسابش واریز می‌شود می‌زند و می‌شود آدمی تازه؛ یا تازه تبدیل می‌شود به آدم.
کارمند بودن برای سی سی باکستر، برای این مرد خوش‌قیافه‌ی خوش‌قلبِ مؤدب وظیفه‌شناس همان چیزی‌ست که از او توقع دارند، اما همیشه که نمی‌شود حرف دیگران را گوش کرد، یا درست‌تر این‌که همیشه نباید حرف دیگران را گوش کرد. یک‌جای زندگی، جایی که از اول هم معلوم نیست کجاست، آدم‌ها دست به شورشی شخصی می‌زنند و بین دو چیز انتخاب می‌کنند. وضعیت باکستر هم این‌طور است که باید بین کارمند بودن و عاشق بودن انتخاب کند و خب عشق قاعدتاً اجازه نمی‌دهد که آدم روی احساسش، یا غرورش، یا اصلاً هر چیزی پا بگذارد و چیز دیگری را انتخاب کند. چه اهمیتی دارد که بعد از این دوتا آدم، این دو عاشقِ تازه، قرار است چه‌طور زندگی کنند؟ زندگی به‌هرحال می‌گذرد و ادامه پیدا می‌کند و چه بهتر که در این زندگی خبری از آقای شلدریک و آن مدیران میانی نباشد.
به همین صراحت. به همین سادگی.

سیمای نابغه‌ای در میان جمع

همان روزهایی که فیلم اولش، من و تو و هر کسی که می‌شناسیم، دوربین طلایی جشنواره‌ی کن و جایزه‌ی بزرگ هفته‌ی منتقدان این جشنواره را گرفت، در مصاحبه‌ای گفت فیلم‌سازی و داستان‌نویسی و ویدیوآرت و اینستالیشن و نمایش‌نامه‌ی رادیویی برایش فرق زیادی باهم ندارند و هرکدام‌شان را به چشم صدایی درون خودش می‌بیند و آدم، بسته به حال و روزش، قاعدتاً هر بار به یکی از این صداها علاقه‌مند می‌شود؛ صداهایی که، به‌قول خودش، با ابعاد وجودی‌اش جفت می‌شوند. مثل هر هنرمندی به ابداع‌ها و خلاقیت‌های تکنیکی را دوست می‌دارد و ماه‌ها وقت می‌گذارد که ببیند چه‌طور می‌تواند تصویر را، آن‌طور که خودش دوست می‌دارد، بسازد و گاهی هم ممکن است علاقه‌ای به دیدن هیچ آدمی نداشته باشد و چندین و چند روز را در اتاقی خالی بگذراند که فقط چندتا دفترچه و مداد و پاک‌کن و البته لپ‌تاپ روی میزش هستند. 

اما وقت‌هایی که ایده‌ای برای فیلم ساختن دارد، باز هم به‌قول خودش، بیش‌تر به این فکر می‌کند که چه‌طور می‌شود با همه‌ی دنیا در ارتباط بود و چه‌طور می‌شود با همه‌ی دنیا حرف زد و چه‌طور می‌شود از کار آدم‌ها سر درآورد و برای سر درآوردن از کار آدم‌ها، قاعدتاً، باید راهی به مغزشان پیدا کرد و این ظاهراً همان کاری‌ست که آدمی مثل او خوب می‌داند چه‌طور انجامش دهد. همین است که در چهل‌وشش سالگی همان‌قدر که وقتش را صرف نوشتن و ساختن می‌کند، در صفحه‌ی اینستاگرامش هم حضور دارد و هفته‌ای چندبار یکی از آن صداهایی را که با ابعاد وجودی‌اش جفت می‌شود، پیش روی فالوئرهایش می‌گذارد؛ فالوئرهایی که قاعدتاً می‌دانند این‌ها فقط یکی از آن صداها هستند؛ صداهایی که باید شنید.

با دیدن آینده می‌شد نوشت آن‌چه می‌بینیم دیوانگی نیست؛ چیزی در مایه‌های خُل‌بازی‌‌ست؛ یک‌جور شیطنت؛ یک‌جور بازیگوشی‌؛ یک‌جور خیال‌بافی؛ نهایتاً مثلِ دیگران نبودن است در زمانه‌ای که آدم‌ها مو نمی‌زنند با یک‌دیگر و همین شاید مهم‌ترین تفاوتِ دنیای او با دنیای واقعی بود؛ دنیایی که گربه‌ی زخم‌دیده‌ی آسیب‌خورده‌اش حرف می‌زد، تقویم و ساعت را هم می‌خواند و آدم‌هایش، دو آدمِ اصلی‌اش، یکی به حرفه‌ای ‌شدن فکر می‌کرد و لذت‌ بردن از زندگی و آن‌یکی به فکرِ درخت‌هایی‌ بود که اگر نبودند زمین جای زندگی نبود.

آن دنیای شخصی‌ای که پیش از این در من و تو و هر کسی که می‌شناسیم و آینده ساخته بود، در فیلم تازه‌اش خرپول هم هست؛ در وجود دختری که اسمش را گذاشته‌اند اُلد دُلیو؛ دختری با اسمی عجیب که در این بیست‌وشش سالْ ترزا و رابرت، که می‌شود اسم‌شان را در فهرست عجیب‌ترین پدر و مادرهای تاریخ ثبت کرد، هیچ‌وقت دست نوازش به سرش نکشیده‌اند؛ تولدش را هیچ‌وقت تبریک نگفته‌اند و حتا یک‌بار هم جمله‌ای مثل دوستت دارم را تحویلش نداده‌اند. در عوض سعی کرده‌اند از اول او را طوری بار بیاورند که انگار آدم‌بزرگ است؛ انگار یکی مثل خودشان است و خودشان اتفاقاً بیش‌‌تر از هر کسی به این‌جور جمله‌ها و کلمه‌ها نیاز دارند، اما آدمی‌زاد ظاهراً خوب می‌داند وقتی پای منافعش در میان است، چه‌طور پارچه‌ی کت‌وکلفتی روی احساساتش بکِشد و خوب قایمش کند. این کاری‌ست که ترزا و رابرت در این بیست‌وشش سال کرده‌اند.

پدر و مادری که این‌قدر عجیب‌اند قاعدتاً سعی می‌کنند دخترشان را هم، مثل خودشان، عجیب بار بیاورند. اُلد دُلیو آن‌قدر کم‌حرف است که انگار حرف زدن بلد نیست، یا علاقه‌ای به حرف زدن ندارد و ترجیح می‌دهد به‌جای این‌که با دیگران حرف بزند سرش به کار خودش باشد؛ هرچند نمی‌دانیم کارِ خودش چه‌جور کاری‌ست. چیز زیادی هم درباره‌‌ی پدر و مادرش نمی‌دانیم؛ چون از همان اولِ کار با خانواده‌ی عجیبی سروکار داریم که در خانه‌ی عجیبی زندگی می‌کنند؛ خانه‌ای که یکی از دیوارهایش روزی چندبار نشتی دارد و آب نیست که از دیوار بیرون می‌زنَد؛ کف غلیظی‌ست که مادر و پدر و دختر باید کنار هم بایستند و با سطل جمعش کنند؛ وگرنه معلوم نیست چه اتفاقی می‌افتد. وضعیتِ خودِ خانه هم دست‌کمی از این دیوار و کف مکررش ندارد؛ خانه پُر از جعبه‌ها و وسایلی‌ست که هرچند چیده شده‌اند، اما نوع چیدن‌شان هیچ ربطی به خانه ندارد. خانه را گاهی استعاره‌ای برای خویشتن ‌می‌دانند؛ ما نیستیم که خانه را به چیزی که هست بدل می‌کنیم، خانه است که ما را به این موجودی که هستیم، به این چیزی که هستیم، بدل کرده؛ تنها جایی که می‌توانیم خودمان باشیم. اگر این‌طور باشد کار در خانه‌ی اُلد دُلیو و مادر و پدر عجیبش سخت‌تر از این‌هاست؛ چون آن‌ها درست مثل این خانه به چیزی عجیب بدل شده‌اند؛ سارقان خرده‌پایی که باید ماهی پانصد دلار بابت این خانه کرایه بدهند و هرقدر بتوانند از این‌جا و آن‌جا سرقت می‌کنند و یکی از جاهایی که معلوم است حسابی کارشان را راه انداخته ادار‌ه‌ی پست است؛ سرقت حواله‌های بانکی و چک‌ها و چیزهایی مثل این‌ها.

بعید نیست اگر من و تو و هر کسی که دوست داریم و آینده را ندیده باشیم، اولش فکر کنیم این هم یکی از آن فیلم‌هایی‌ست که دارد وضعیت اقتصادی بد امریکایی‌ها را نشان می‌دهد و در مملکتی به بزرگی امریکا هرقدر هم اقتصاد رونق پیدا کند و چرخ کارخانه‌ها بچرخد، مثل خیلی جاهای دیگر، آدم‌های بخت‌برگشته‌ای که جزء طبقه‌ی متوسط هستند، روز و شب به این فکر می‌‌کنند که چه‌طور چند دلار بیش‌تر به دست بیاورند. «خرپول» البته در همین دوره و درباره‌ی آدم‌هایی از همین طبقه است، اما شباهتی به آن فیلم‌‌ها ندارد؛ چون کمدی‌ای‌ست به سیاق کارهای دیگرِ فیلم‌ساز؛ کمدی‌ سیاهی که فکر نمی‌کند فقط باید آن بالایی‌ها را نشانه گرفت؛ چون بخش عمده‌ای از مشکلْ آدم‌هایی مثل ترزا و رابرت هستند؛ آدم‌های ظاهراً رِند و این‌کاره‌ای که خوب بلدند سرِ این و آن را کلاه بگذارند و کَک‌شان هم نمی‌گزد اگر در این راه دلِ دختر خودشان را بشکنند. آن زلزله‌های گاه و بی‌گاهی که از راه می‌رسند و ترس و دلهره‌ را به جان این خانواده‌ی عجیب می‌اندازند، دست‌آخر راه رهایی را هم پیش روی اُلد دُلیو می‌گذارند؛ هرچند نباید از سهم ملانی هم غافل شد. ملانی مهمان ناخوانده‌ی خانواده نیست؛ اتفاقاً دعوتش کرده‌اند به بازی‌ای که دست‌آخر به یکی از قربانی‌ها بدل شود، اما چیزی که ترزا و رابرت فکرش را نکرده‌اند این است که حضور هم‌زمانِ ملانی و زلزله می‌تواند تکلیف خیلی چیزها را برای اُلد دُلیو روشن کند. 

این‌که دست‌آخر هم خبری از آن مهر و عطوفت پدر و مادری نیست که رسمِ بیش‌ترِ فیلم‌های امریکایی‌ست، البته برمی‌گردد به این‌که از یکی مثلِ این فیلم‌ساز توقع چنین چیزی داشت. برای دیدن سیاهی و نکبت و تلخی قرار نیست راه بیفتیم در کوچه و خیابان و دیگران را تماشا کنیم؛ کافی‌ست همان‌جا که هستیم بمانیم و به یاد بیاوریم کجا به دنیا آمده‌ایم و در چه خانه‌ای بزرگ شده‌ایم و دوروبرمان چه‌جور آدم‌هایی بوده‌اند. آدم البته از تماشای این چیزها حذر می‌کند اما همیشه هنرمندانی هستند که این چیزها را پیش روی‌مان بگذارند و یکی از بهترین‌های‌‌شان میراندا جولای است؛ نابغه‌ای که هیچ‌چیزش شبیه هنرمندهای هم‌دوره‌اش نیست. و چه خوب که نیست. 

کُپی برابر اصل

مسأله فقط قریحه و استعداد نیست؛ بخت و اقبال را هم هیچ‌وقت نباید نادیده گرفت و پای بخت و اقبال که در میان باشد، احتمالاً لی ایزریل، زندگی‌نامه‌نویس بداخلاق بددهان، بی‌حوصله‌ی مردم‌گریز، یکی از بداقبال‌‌ترین آدم‌های روی زمین است؛ نویسنده‌ی خوش‌قریحه‌ی بااستعدادی که شاید اگر زودتر به دنیا می‌آمد و به‌جای لی ایزریل اسمش را نوئل کوارد یا دروتی پارکر یا ویلیام فاکنر می‌گذاشتند، دنیا هم روی خوشی به او نشان می‌داد و زندگی هم این‌قدر به او سخت نمی‌گرفت و بی‌پولی و درماندگی امانش را نمی‌بُرید که دست‌آخر چاره‌ای نداشته باشد جز این‌که به‌جای نوشتن زندگی‌نامه‌ی بازیگری قدیمی و امضای خود را پای آن نوشته‌ها گذاشتن، دست‌نوشته‌ی آدم‌های مشهورِ سال‌های دور را جعل کند و از قول آن‌ها چیزهای بانمکی بنویسد که خودشان بلد نبوده‌اند بنویسند و این دست‌نوشته‌ها را به آدم‌هایی بفروشد که کارشان فروختن این چیزهاست به آدم‌هایی که دوست دارند دست‌خطی از آدم‌های مشهور روی دیوار خانه‌شان باشد.
مسأله فقط قریحه و استعداد و بخت و اقبال نیست؛ ماجرای کپی و اصل هم هست که به‌هرحال بعضی چیزهای اصل ارزش و اهمیت‌شان فقط به آن امضایی‌ست که پای آن اثر گذاشته‌اند و فرقی نمی‌کند آن اثر تابلو نقاشی باشد یا نامه‌ای به بچه‌ی کوچک‌شان که برای سفری تفریحی تابستان روانه‌ی کلبه‌ای بالای کوه شده. مهم آن اسم و آن امضاست که تابلو یا نامه را به اصل تبدیل می‌کند و اگر به‌جای دروتی پارکر پایین آن نامه را که فقط چندخط شوخی با دوستی تازه است، لی ایزریلِ بخت‌برگشته امضا کرده باشد،‌ نامه‌ی به‌دردنخوری‌ست که هیچ‌کس حاضر نیست حتا یک سکه‌ی سیاه برای خریدنش خرج کند.
مسأله این چیزهاست و لی، این نویسنده‌ی غرغروی بی‌حوصله‌ی بداخلاق، وقتی می‌فهمد تام کلنسی بابت رمان‌های جاسوسی‌ای که درباره‌ی جنگ سرد می‌نویسد و همیشه‌ی خدا هم امریکایی‌ها پیروز میدان هستند سه میلیون دلار دستمزد می‌گیرد حسابی به‌هم می‌ریزد؛ چون برای لی چیزی مهم‌تر از خلاقیت نیست و در نوشته‌های تام کلنسی هر چیزی می‌شود پیدا کرد جز خلاقیت و البته دنیا برای لی وقتی به آخر می‌رسد که می‌بیند حتا مدیربرنامه و کارگزار ادبی‌اش هم حاضر نیست به حرفش گوش کند.
برای کارگزار ادبی ظاهراً چیزی مهم‌تر از این نیست که بشود یک نوشته را به قیمت خوبی فروخت و پولی هم برای خودش بردارد و طبیعی‌ست که زندگی‌نامه‌های لی ایزریل برای ناشرانی که کتاب را به چشم کالا می‌بینند اهمیت ندارد؛ حتا این هم که یکی از کتاب‌هایش در فهرست پرفروش‌های نیویورک تایمز بوده فایده‌ای به حالش ندارد؛ چون کسی این روزها آن کتاب را هم به یاد ندارد.


مسأله درعین‌حال آفریدن و خلق کردن و ساختن است؛ به همین صراحت، و هر کسی که می‌نویسد، حتا اگر کارش نوشتن زندگی‌نامه‌ی دیگران باشد و ظاهراً خودش را پشت نام آدم‌های دیگر، آدم‌های بزرگ، یا مشهور، مخفی کند، دارد چیزی خلق می‌‌کند و می‌سازد که درست همان چیزی نیست که دیگران درباره‌ی آن آدم بزرگ، آن آدم مشهور، می‌دانند و به‌خاطر نوشته‌ی اوست که خیال می‌کنند آدمی را که کتاب درباره‌ی اوست خوب می‌شناسند.
همین است که گاهی نویسنده‌ای که دارد درباره‌ی آدمی دیگر می‌نویسد، او را بهتر از خودش می‌شناسد؛ آن‌قدر درباره‌اش خوانده و آن‌قدر کلمه‌هایی را که می‌گفته یا می‌نوشته در ذهن آورده که حدس می‌زند اگر آن آدم می‌خواست درباره‌ی کسی یا موضوعی چیزی بگوید یا بنویسد نتیجه‌اش چه می‌بود.
همین است که هیچ‌وقت مرا می‌بخشی؟ را همان‌قدر که می‌شود به چشم فیلمی درباره‌ی جعل دید، می‌شود آن را درباره‌ی آفریدن هم در نظر گرفت؛ درباره‌ی نویسنده‌ای که بالاخره می‌فهمد بهتر است توانایی‌اش را چگونه به رخ دیگران بکشد و چگونه به آن‌ها نشان دهد که درست مثل یک نویسنده می‌تواند جنبه‌های مختلف یک شخصیت را می‌شناسد و بلد است زبان هر شخصیت را درست از کار درآورد.
اما به‌هرحال ماجراهای دور و دراز لی ایزریل دست‌کم او را به این نتیجه می‌رساند که به‌جای نوشتن داستان زندگی دیگران بهتر است داستان زندگی خودش را بنویسد؛ داستان نویسنده‌ای را که روزگاری خوانندگان وفاداری داشت و کم‌‌کم حوصله‌ی این خوانندگان از نوشته‌های او سر رفت و نویسنده‌ باید راهی پیدا می‌کرد تا دوباره این خوانندگان را به نوشته‌های تازه‌اش علاقه‌مند کند. هر چیزی تاوانی دارد و هیچ‌کس به نتیجه نمی‌رسد مگر این‌که سختی‌ها را پشت سر بگذارد.
بله؛ از این نظر هیچ‌وقت مرا می‌بخشی؟ یک حکایت کاملاً اخلاقی‌ست.

هنرِ ساده‌ی مردن

برای آدمی که زنده است و نفس می‌کشد زندگی ظاهراً روشن‌‌تر و پیش‌‌پاافتاده‌تر از آن است که فکر کند می‌شود تعریفش کرد، درست عکسِ مرگ که، درست مثل هر چیز ناشناخته‌ای، کنجکاوی‌برانگیز و ای‌‌بسا ترسناک است. کسی از دنیای مرده‌ها برنگشته تا برای زنده‌‌های کنجکاو و ترسیده بگوید قرار است با چه چیزی طرف شوند. آن‌چه می‌دانیم، آن‌چه پذیرفته‌ایم، این است که هر کسی بالاخره می‌میرد و روزی که این اتفاق برای آن‌که دوستش داریم بیفتد، یا اگر خیال کنیم چیزی به این اتفاق نمانده و داریم از دست می‌دهیمش، احتمالاً اضطراب دست از سرمان برنمی‌دارد.

ترسِ از دست دادن دیگری وقتی به واقعیتی پیش چشم‌مان بدل می‌شود خیال می‌کنیم به آخر خط رسیده‌ایم؛ به جایی که زمین دهان باز می‌‌کند و ما را می‌بلعد. اما حقیقت این است که زمین دهان باز می‌کند و آن دیگری را که برای ما مهم بوده با خود زیر خروارها خاک می‌برد. آخر خط واقعی درست همین‌جاست؛ جایی که برگشتن ممکن نیست. دلیل اصلی همه‌ی تلاش پزشکان حاذق برای جان بخشیدن به آدمی که ظاهراً از دست رفته، همین است؛ چون خوب می‌دانند اگر همان لحظه آدمِ ازدست‌رفته را احیا نکنند، به زندگی برنمی‌گردد و چشم‌هایش تا ابد بسته می‌ماند.

اما آخرِخط واقعاً کجاست؟ کجاست آن‌جا که آدم فکر می‌کند بهتر است قید این زندگی را بزند و دنیا و آدم‌هایی را که در همه‌ی این سال‌ها شناخته، کنار بگذارد و به چیزی پناه ببرد که حتا درست نمی‌داند چیست؟ آخر خط برای هر کسی ممکن است یک‌جور باشد و برای لی‌لی، یا آن‌طور که پاول و لیز صدایش می‌کنند لیل، این است که بیماری روزبه‌روز بیش‌تر از کار بیندازدش. لی‌لیِ توکای سیاه از آن آدم‌هایی نیست که یک روز صبح همین‌که چشم‌هایش را باز می‌کند به این نتیجه برسد که دوست ندارد زندگی کند.

اتفاقاً آدمی مثل او خوب می‌داند زندگی چه چیزِ شگفت‌انگیزی‌ست و قدر زندگی را هم خوب می‌داند؛ این را نه‌فقط از حرف‌هایش که از آلبوم عکس‌هایش هم می‌شود فهمید؛ آلبوم‌های چندگانه‌ای که جنیفر، دختر بزرگش، یک روز کله‌ی سحر در انباری خانه پشت هم ورق‌شان می‌زند و با این‌که عکس‌ها را نمی‌بینیم می‌فهمیم لی‌لی و پاول و لیز و البته جنیفر در سال‌های دور هرچه توانسته‌اند سفر رفته‌اند و همین حالا هم اگر لی‌لی حال‌وروز خوش‌تری می‌داشت، یا خیالش راحت بود که حالش از این بدتر نمی‌شود، یا مطمئن بود که چند ماه بعد چشم‌هایش را برای همیشه نمی‌بندد، احتمالاً دست همسر و دخترها و نوه‌ و دوستش را می‌گرفت و همه باهم می‌رفتند جایی که بشود چند روزی دور از همه‌ی این خبرهای بد، همه‌ی اتفاق‌های ناخوشی که وظیفه‌ای جز خراب کردن حال آدم‌ها ندارند، خوش بگذرانند.

اما همه‌چیز به این سادگی نیست؛ یا درست‌تر این‌که اصلاً ساده نیست و لی‌لی مثل خیلی آدم‌های دیگر در این دوره و زمانه گرفتار درد بی‌درمانی شده که جسم و جانش را روزبه‌روز ضعیف‌تر می‌کند. لی‌لی‌ای که به‌قول خودش سعی کرده‌ دخترهایش را قوی و آزاد بار بیاورد و خودش هم ظاهراً همه‌ی عمر آدمی مستقل بوده و جوانیِ پُرشروشوری هم داشته حالا نه درست راه می‌رود و نه از دست راستش می‌تواند درست استفاده کند. بالا و پایین رفتن از پله‌ها برایش آسان نیست؛ پوشیدن چکمه هم برایش آسان نیست، اما این‌ها که مهم نیستند، مهم این است که هنوز راه می‌رود، هنوز نفس می‌کشد، هنوز حرف می‌زند و هنوز غذا می‌خورد و هنوز کارش به جایی نرسیده که روی تخت بماند و لوله‌ای در گلو و لوله‌ای در پهلویش کار بگذارند و تبدیل شود به موجودی نباتی. حالا آدمی مثل لی‌لی که خوب می‌داند چند هفته، یا چند ماه بعد قاعدتاً گرفتار تخت بیمارستان می‌شود به این فکر کرده که بهتر است خودش به استقبال مرگ برود و این چیزی‌ست که همان ابتدای فیلم می‌فهمیم. مثل هر آدمی که واقعاً حق انتخاب دارد او هم انتخاب کرده که بعدِ این زنده نماند.

اما آدمی مثل لی‌لی وقتی چنین تصمیمی می‌گیرد اتفاقاً حواسش به همه‌چیز هست و خوب می‌داند مسأله فقط دل کندنِ خودش نیست؛ چون اگر فقط همین بود کارش این‌قدر سخت نبود. با همسرش پاول و دوستش لیز قاعدتاً مشکلی ندارد؛ به‌‌هرحال آدم‌های هم‌سن‌وسال، آدم‌هایی که از جوانی گذشته و به پیری رسیده‌اند، حواس‌‌شان هست و خوب می‌دانند که زندگی تا ابد ادامه ندارد و آدم قرار نیست همیشه صحیح‌ و سالم باشد و این آدم‌ها این چیزها را بهتر می‌فهمند و با این چیزها راحت‌تر کنار می‌آیند.  

مسأله‌ی اساسی جنیفر و آنا هستند که هرچند ظاهراً اولِ کار با خواسته‌ی مادرشان کنار آمده‌اند و پذیرفته‌اند که لی‌لی مثل هر آدم دیگری حق انتخاب دارد اما یک‌دفعه می‌زنند زیر میز و بازی را به‌هم می‌ریزند. دلیلش هم روشن است؛ آدم چه‌طور می‌تواند با نبودنِ آن‌که برایش مهم است کنار بیاید و چه‌طور می‌تواند به این فکر نکند که شاید آدمی مثل لی‌لی اشتباه کرده؛ چون به‌هرحال آدم است و ممکن است چندین و چندسال دیگر هم زنده بماند. اما این‌طور زنده ماندن و نفس کشیدن و به‌سختی قدم برداشتن چه فایده‌ای دارد؟

کارِ درست را خود لی‌لی می‌کند؛ جمع کردن خانواده زیر یک سقف و گذراندن یکی دو روزی باهم و خانواده قاعدتاً فقط بچه‌ها نیستند؛ لیز هم جزء خانواده است؛ چون حتا قبلِ این‌که لی‌لی یک دل نه صد دل عاشقِ پاول شود و قاعدتاً قبلِ این‌که جنیفر و آنا به دنیا بیایند، لیز دوستش بوده و جوانی‌شان باهم گذشته. اما چه فایده‌ای دارد که آدمی در آستانه‌ی مردنی خودخواسته خانواده را زیر یک سقف و کنار هم جمع کند؟ لی‌لی خوب می‌داند عمرش به کریسمس قد نمی‌دهد؛ حتا اگر سودای این پایان نزدیک را هم در سر نپروراند باز هم بعید است کریسمسِ بعدی را ببیند، یا جانی در بدن داشته باشد که با خانواده خوش بگذراند.

این است که لحظه‌ی حال را بدل می‌کند به کریسمس؛ آینده را به حال می‌آورد و خانواده هم قبول می‌کنند که می‌شود به استقبال آینده رفت. این شام مفصل کریسمس و این دورهمیِ جانانه و این به سیمِ آخر زدنی که لی‌لی تدارک دیده مقدمه‌ی همان اتفاق بزرگی‌ست که باید بیفتد؛ اتفاقی که هرچه زودتر بیفتد بهتر است؛ به‌خصوص برای خودِ لی‌لی که معلوم است از این‌طور زندگی کردن و این‌طور نفس کشیدن و این‌طور قدم زدن هیچ لذتی نمی‌برد.

مسأله ظاهراً کنار آمدن با این واقعیت است که هیچ‌چیز قرار نیست مثل سابق شود و لی‌لی هم قرار نیست دوباره همان لی‌لی سابق باشد که اهل زندگی بوده. به‌هرحال آدم زنده است برای این‌که غیرِ نفس کشیدن و قدم برداشتن و چیزهایی مثل این‌ها خوش باشد و حال خوش ظاهراً چیزی کم‌یابی‌ست؛ به‌خصوص اگر پای بیماری در میان باشد. بدون این حال خوش زندگی واقعاً چیز به‌دردبخوری نیست و هر جور که فکرش را بکنیم بی‌فایده به‌نظر می‌رسد.

راه‌حل لی‌لی احتمالاً به چشم خیلی‌ها زیاده‌روی‌ست؛ چون فکر می‌کنند آدم باید گوشه‌ای بنشیند و منتظر شود که مرگش از راه برسد، اما قرار نیست همه‌ی دنیا یک‌جور فکر کنند و قرار نیست و همه‌ی دنیا همان راهی را بروند که آدم‌های نسل قبل رفته‌اند. آدمی که از اول زندگی‌اش راه خودش را رفته و همیشه خواسته مستقل باشد قاعدتاً در روزهای آخر عمر هم همین‌طور رفتار می‌کند. ایرادی هم ندارد.

هر آدمی مسئول زندگی خودش است، یا باید باشد و خودش یک‌جا، یک روزِ به‌خصوص، می‌بیند که دیگر از زندگی لذت نمی‌برد و آن‌جاست که تصمیم بزرگ زندگی‌اش را می‌گیرد و آماده‌ی کاری می‌شود که از دید خیلی‌ها دیوانگی‌ست، اما چه باک؛ دنیا فقط به آدم‌های عاقل نیاز ندارد و اصلاً کجا معلوم که دیوانه‌ها عاقل‌تر از آن‌ها نباشند؟ لی‌لی که قطعاً یکی از این آدم‌هاست.

تاریکی ابدی ذهنِ خطرناک

هیچ‌چیز دقیقاً همان چیزی‌ نیست که فکر می‌کنیم و هرچیز ظاهراً می‌تواند در کسری از ثانیه به چیز دیگری تبدیل شود و فیلم تازه‌ی چارلی کافمن، تو این فکرم که تمومش کنم، هرچه پیش‌تر می‌رود بیش‌تر به این نتیجه می‌رسیم که داریم درون یک کابوس به‌سرعت می‌دویم و این کابوس مثل یکی از این تونل‌های طولانی‌ای‌ست که هرچه پیش‌تر می‌رویم هیچ نوری در انتهایش پیدا نیست؛ هرچه هست تاریکی‌ست و در این تاریکی صداهایی مدام به گوش می‌رسد که اصلاً طبیعی نیستند؛ چون در فضای خالی می‌پیچند و تکرار می‌شوند و هیچ معلوم نیست باید همین‌طور به راه‌مان ادامه بدهیم یا راهِ رفته را برگردیم؛ چون این‌طور که معلوم است چندباری هم دور خودمان چرخیده‌ایم و حالا در این تاریکیِ بی‌انتها حتا نمی‌دانیم از کدام طرف آمده‌ایم و قرار بوده کدام طرف برویم.

این‌ها را می‌شود در رمانِ ایان رید، تو این فکرم که تمومش کنم (ترجمه‌ی کوروش سلیم‌زاده، نشرچشمه) هم دید؛ رمانی که کافمن بعدِ خواندنش گفته بود این سفر کابوس‌واری که نویسنده برای ما تدارک دیده با سلیقه‌ی او جورِ جور است و آن پیچشِ نهایی رمان را به‌اندازه‌ی خودِ داستان دوست دارد، اما چارلی کافمن که آدمی عادی نیست؛ آدمی‌ست با ذهنی بی‌نهایت پیچیده که هیچ میلی به سادگی ندارد و همین بی‌میلی‌اش به آن‌چه دیگران می‌پسندند کار دستش داده و در زمانه‌ای که دوست‌وآشناهایش سالی یکی دو فیلم می‌سازند، او ظرف ده‌سال فقط سه‌تا فیلم ساخته و یکی از این فیلم‌ها هم کار مشترک است.

عجیب نیست که آدمی مثل کافمن وقتی داشته این رمان را می‌خوانده حواسش بوده که با یک رمان عاشقانه‌ی ترسناکِ وهم‌انگیزِ دلهره‌آور روبه‌رو شده که درست لحظه‌ای که فکر می‌کنیم عاشقانه است بدل می‌شود به داستانی ترسناک و همین‌طور که پیش می‌رود به شکل‌های تازه‌ای درمی‌آید که خواننده‌اش را شگفت‌زده می‌کند. کارِ کافمن در تو این فکرم که تمومش کنم همین است که شکل تازه‌ای به این چیزها ببخشد و درست از همین‌جاست که تفاوت رمانِ ایان رید و فیلم چارلی کافمن بیش‌تر به چشم می‌آید.

این‌طور که پیداست دنیای پیچیده‌ی ذهن برای چارلی کافمن از آن‌ چیزهایی‌ست که هیچ‌جوری نمی‌شود از آن سر درآورد؛ آدم حتا لحظه‌ای که دارد با خودش حرف می‌زند و پیش خودش دودوتا چهارتا می‌کند که چه چیزی برای آینده‌ی زندگی‌اش بهتر است و فکر می‌کند حواسش به همه‌ی چیزهای دوروبرش است، احتمالاً دارد خودش را گول می‌زند و هیچ حواسش نیست که جاده را اشتباه پیچیده و این جاده به هیچ آبادی و مزرعه و خانه‌ی آدمیزادی نمی‌رسد.

ترجیحِ ایان رید در رمانش این بوده که دخترِ داستانش اسم نداشته باشد؛ بدون اسم هم می‌تواند روی صندلی کنارِ جِیک بنشیند و بارها با خودش تکرار کند تو این فکرم که تمومش کنم و اصلاً بهتر است هرچه زودتر این کار را بکند؛ چون در همین شش‌هفته‌ای که از دوستی‌شان گذشته جِیک هم‌زمان عجیب‌ترین و معمولی‌ترین آدمی‌ست که در زندگی‌اش دیده و با این‌که ته دلش می‌داند یک‌جای کار می‌لنگد اما هرچه فکر می‌کند نمی‌فهمد کجای کار است و لحظه‌به‌لحظه نگران‌تر می‌شود. در رمانِ رید جِیک فیزیک‌دان قابلی‌ست و مثل بیش‌ترِ آن‌ها که سرشان گرم علوم است حواسش به بعضی چیزها نیست، اما در فیلمِ کافمن دختری که اسمش لوسی‌ست، یا لوئیزا، یا لوچا و البته جِیک یک‌بار هم صدایش می‌کند اِیْمِس، با این‌که مثل رمان راویِ داستان است، به آدم اصلی‌تر بدل شده؛ اوست که فیزیک می‌خواند، اوست که با علم سروکار دارد، اوست که دارد مقاله‌‌ای دانشگاهی می‌نویسد، اوست که شعر می‌نویسد، اوست که «زنِ مدهوشِ» جان کاساوتیس را بارها دیده و درباره‌ی جینا رولندز و بازی‌اش نظر می‌دهد و درعوض جِیک، با این‌که خوب می‌داند در این پینگ‌پونگِ جاده‌ای چه‌طور باید بازی کند که عقب نیفتد، مدام طوری نگاهش می‌کند که انگار به او شک دارد، طوری که انگار می‌داند این دختر دارد چیزهایی را پنهان می‌کند و رازی دارد که اگر از آن سر درآورد آن‌وقت می‌فهمد کجای کارِ لوسی ایراد دارد و چرا مدام طوری رفتار می‌کند که انگار مواظب است جِیک سر از کارش درنیاورد.

این هم هست که کافمن از همان ابتدا مرزِ فیلمش را با رمانِ رید روشن کرده؛ پاساژهای کوتاه رمان رید شرح فاجعه‌ای هستند که دیگران به‌مرور درباره‌اش حرف می‌زنند؛ اتفاقی افتاده و برای آن‌ها عجیب‌ترین اتفاق ممکن است؛ چون هیچ‌کس فکر نمی‌کرده چنین کاری از آدمی که می‌شناخته‌اند سر بزند و این گفت‌وگوها در فاصله‌ی روایت‌های دختر بی‌نام اتفاق می‌افتند؛ درست در همان ساعت‌هایی که دارد این سفر جاده‌ایِ عذاب‌‌آور را تحمل می‌کند و پشت هم تکرار می‌کند که می‌خواهد تمامش کند.

امضای کافمن را البته می‌شود به‌روشنی در فیلم دید؛ چون او از آن فیلم‌سازهایی نیست که با خواندن یک داستان فقط به فکر تصویر کردنش بیفتد و تا آن داستان را در ذهن خودش از نو نسازد و چیز تازه‌ای روی کاغذ نیاورد احتمالاً هوس نمی‌کند که فیلم‌برداری را شروع کند. تو این فکرم که تمومش کنم هم همین‌طور است؛ چون چیزهای تازه‌ای مثل زمان را به رمان رید اضافه کرده، غیرِ آن باله‌ای که از ابتدا نشانه‌هایی از آن را می‌بینیم و فیلم اصلاً با آن به پایان می‌رسد، چیزهای دیگری هم به سلیقه‌ی کافمن عوض شده؛ ماخولیای دختر را دوچندان کرده و هویت تازه‌ای به او بخشیده، لوسی‌ای که از دنیای دوروبرش می‌ترسد، یا دست‌کم از دنیایی که در این سفر جاده‌ای می‌بیند و در نتیجه‌ی این ترس چاره‌ای ندارد جز پناه بردن به درونِ روانِ خود. و این ظاهراً برای او امن‌ترین جای جهان است؛ به‌خصوص حالا که قرار است چندساعتی را در مزرعه‌ی پدر و مادرِ جِیک بگذراند؛ مزرعه‌ای دور از شهر که جِیک پیش از آن‌که وارد دانشگاه شود آن‌جا زندگی می‌کرده. چند دقیقه بعدِ این‌که زوجِ ناجور به مقصد می‌رسند، جِیک برای دختری که فکر می‌کند دوستش دارد از دوتا خوکی می‌گوید که در آغل‌شان داشته‌اند؛ دوتا خوکی که بیمار شده‌اند و کِرْم همه‌ی وجودشان را گرفته و زیر پای‌شان پُر شده از کِرْم‌هایی که در هم می‌لولیده‌اند و تازه این‌ها را بعدِ دیدن بره‌های مرده‌ی یخ‌زده‌ای می‌گوید که برای خاک‌ کردن‌شان باید تا بهار صبر کرد؛ چون در این هوای همیشه‌برفی کندن زمین یخ‌زده اصلاً کار ساده‌ای نیست.

این دوتا خوک بااین‌که دیگر نیستند اما نشانه‌های‌شان همه‌جای خانه هست؛ مجسمه‌ها و نمکدان‌ها و چیزهای دیگری که مدام دارند روی جفت بودنِ خوک‌ها تأکید می‌کنند؛ شاید اگر خوک‌ها جفت نبودند و فقط یکی‌شان در آغل بود به خودش زحمت می‌داد و کمی تکان می‌خورد و از شرّ کِرْم‌ها خلاص می‌شد. مشکل انگار همین است: کنار هم ماندن و باهم بودن می‌تواند مایه‌ی دردسرهای زیادی باشد و اسباب تباهی شود؛ هرچند همه‌چیز بستگی دارد به این‌که چه‌کسانی در چه موقعیتی قرار است کنار هم بمانند. رابطه‌ی نسبتاً سردِ لوسی و جِیک درست همان لحظه‌ای که فکر می‌کنیم ممکن است کمی گرم‌تر شود، شکل دیگری پیدا می‌کند و چیزهای تازه‌ای پیش می‌آید که دست‌کمی از کابوس ندارد. تو این فکرم که تمومش کنمِ چارلی کافمن همان کابوسی‌ست که بعدِ بیدار شدن هم دست از سرمان برنمی‌دارد.