بایگانی دسته: کلمه‌ها و تصویرها

مردِ کوری مدام می‌پرسید آفتاب کجاست؟

فرج‌الله صبا: از این دوازده روز کدام لحظه برای شما جالب‌تر، کشنده‌تر بود؟
فروغ فرخ‌زاد:
همه‌ی لحظه‌ها… توانستم خودم را آزمایش بکنم. با یک‌جور خوشحالی برگشتم. توانستم کاری بکنم که آدم‌هایی که هیچ‌وقت محبت ندیده بودند، مرا دوست داشته باشند، به من اعتماد داشته باشند. وقتی از آن‌ها جدا می‌شدم مرا دعا می‌کردند… خودم را در یک مرحله‌ی زندگی آزمایش کردم، در برابر آدم‌هایی که هیچ‌چیز نداشتند آزمایش خیلی جالبی بود. آن‌جا، توی جذام‌خانه، همه‌چیز و هر لحظه جالب است….
صبا: چه حرف‌هایی توی جذام‌خانه شنیدید؟
فرخ‌زاد:
فقط شکایت… یک مشت گرفتاری دیدم. می‌گفتند: «حمام نداریم. دانه نمی‌دهند که توی باغچه‌های‌مان بکاریم. به ما کار نمی‌دهند….» خوش‌حال‌ترین مرد جذام‌خانه مردی بود که کار داشت. پنبه می‌زد. یک کمی هم دیوانه بود. همیشه می‌گفت: «یک پای مصنوعی به من بدهید.» مرد دیگری هم بود که تمام زندگی‌اش انتظار ظهر بود که برود و اذان بگوید. کور بود. و مدام می‌پرسید: «آفتاب کجاست؟» تنها رسالت زندگی او همین اذان بود. اصلاً به خاطر اذان گفتن زندگی می‌کرد. مرد دیگری هم بود که مدام عریضه می‌نوشت و از والاحضرت … [؟] فقط یک پای مصنوعی می‌خواست….
صبا: بعد از دوازده روز سفر و دیدار جذامی‌ها حالا چه فکر می‌کنید؟
فرخ‌زاد:
تجربه‌ای بود…. توانستم بگویم خدا را شکر!
صبا: شکر؟ برای چی؟
فرخ‌زاد:
برای هیچ‌چی. فقط برای این‌که خودم را گول بزنم. یک حالت تسلیم بود. آدم نباید راضی بشود که من هستم و جذامی هم نیستم… شاید من هم جذامی باشم…..
صبا: می‌خواهید کار سینما را ادامه بدهید؟
فرخ‌زاد:
این برای من یک راه بیان است. این‌که من یک عمر شعر گفتم، دلیل نمی‌شود که شعر تنها وسیله‌ی بیان است. من از سینما خوشم می‌آید. در هر زمینه‌ی دیگر هم بتوانم کار می‌کنم. اگر شعر نبود، در تئاتر بازی می‌کنم. اگر تئاتر نبود، فیلم می‌سازم. ادامه دادنش هم بسته به این است که حرف‌های من ادامه داشته باشد؛ البته اگر حرفی داشته باشم…. شاید بعدها در فیلم‌های «گلستان فیلم» فیلمی هم باشد که خانم فرخ‌زاد کارگردان آن باشد… (و قهقهه‌ی خنده‌اش بلند شد)

صبا: فکر نمی‌کنید که شعرِ شما در این فیلم تأثیری داشته است؟
فرخ‌زاد (باتعجب):
مگر فیلم به نظر شما شاعرانه آمد؟
صبا: بلی، خیلی هم شاعرانه.
فرخ‌زاد:
شاید این‌طور باشد. به‌هر‌حال هر کسی از دید خودش واقعیت‌های زندگی را نگاه می‌کند. من هم که می‌گویند خانم فروغ فرخ‌زاد «شاعره‌ی گناه!» هستم. (قهقهه‌ی خنده) حرف‌هایم را طوری می‌زنم که زبانِ من است؛ یعنی شاعرانه. من معتقد نیستم که این فیلم شاعرانه باشد. وانگهی شعر، به عنوان یک مسئله‌ی جدی، جدا از زندگی که نیست. شعر را توی زندگی دردناک و محقر و زشت هم می‌شود پیدا کرد. شاید بتوانیم بگوییم این زندگی است که شعرهایش بیرون کشیده شده.
صبا: شاید این سؤال خنده‌آور باشد، اما دلم می‌خواهد بدانم وقتی که آن تلگراف به دست‌تان رسید و فهمیدید که فیلم شما برنده‌ی جایزه‌ای شده است، چه احساسی کردید؟
فرخ‌زاد (با قهقهه):
این‌قدر خوشحال شدم که اصلاً نمی‌توانستم حرف بزنم… (آشکار بود که فروغ، باز مثل همیشه، با آن طنز خاص خودش، که گاهی هم خیلی تلخ و نومیدانه بود، به مسئله‌ای که من طرح کرده بودم، مین‌گرد و خودش توضیح داد) اصلاً قضیه برایم بی‌تفاوت بود. من لذتی را که باید می‌بردم از کارم برده بودم. ممکن است یک عروسک هم به من جایزه بدهند. عروسک چه معنی‌ای دارد؟ جایزه هم یک‌نوع عروسک است. مهم این است که من به کارم اطمینان داشته باشم و احساس رضایت بکنم. حالا اگر تمام مردم دنیا هم جمع بشوند و مثلاً تخم‌مرغ گندیده به من بزنند مهم نیست. اگر این اطمینان و رضایت شخصی نباشد، تمام جایزه‌های فستیوال‌های دنیا را هم که توی سینی بریزند و برایم بیاورند ارزش ندارند.
صبا: یعنی تحسین و تنقید دیگران برای شما اهمیتی ندارد؟
فرخ زاد:
چرا؛ کسی که کار مرا تحسین می‌کند، من به‌ش نگاه می‌کنم تا بفهمم این کسی که جلوی من نشسته و به‌به می‌گوید چه‌طور آدمی است. اگر آدمی باشد که از نظر فکری در یک حدِ با ارزش قرار داشته باشد، البته تعریف و تحسین او خوشحالم می‌کند. ولی متأسفانه توی این مملکت، همه‌ی آن‌ها که به‌به می‌گویند، یا فحش می‌دهند اغلب قضاوت‌های بسیار خصوصی و فردی دارند…

از ویژه‌نامه‌ی انتقاد کتاب، دوره‌ی سوم، شماره‌ی ۱۰، اسفند ۱۳۴۵

چه هراسی دارد ظلمت روح

در وصفِ کارنامه‌ی پُربار ادگار آلن پو گاه‌وبی‌گاه این حرف‌ها را از قول خودش نوشته‌اند که آن‌چه ادبیات می‌نامیم رسالتی والاست که روح انسان را در وهله‌ی اول عیان می‌کند و البته ترس‌ها و نقص‌هایش را که آن جنبه‌ی معمولاً نادیده گرفته‌ی انسان است و تأکیدِ پو در این کارنامه‌‌ی پربار بیش‌تر بر همین ترس‌ها و نقص‌هایی‌ست که جنبه‌هایی از وجود انسان و ضعف‌هایش را پیش چشم خوانندگان می‌آورند که بسیاری سعی در پنهان کردنش داشته‌اند. ترس‌ها و نقص‌هایی که ظاهراً نقطه‌ی مرکزی داستان‌هایش شده‌اند. شاید این هم یکی از جنبه‌های بسیار کارنامه‌‌ی اوست که سودای ساختن فیلم‌هایی بر پایه‌ی داستان‌هایش را در سر فیلم‌سازان گوناگون می‌اندازد؛ این‌که در نگاه اول با داستان‌هایی در نهایتِ ایجاز روبه‌رو می‌شوند؛ داستان‌هایی که، به نظر می‌رسد، کُنش خاصی هم در آن‌ها اتفاق نمی‌افتد؛ دست‌کم آن‌گونه که در شماری از داستان‌های دیگر می‌شود سراغ گرفت، اما همه‌چیز در ادامه شکلی دیگر پیدا می‌کند و چنان پیچیده می‌شود که گشودن گره‌های درهم‌تنیده‌اش اگر ناممکن نباشد دست‌کم دشوار است.‌ و در این بین شخصیت‌های پیچیده‌ی این داستان‌ها را هم نمی‌شود از یاد برد، مردمانی که ترس‌ها و نقص‌های‌شان داستان‌ها را پیش می‌برد، مردمانی که در عینِ آدم بودن چندان واقعی به نظر نمی‌رسند و ضعف‌های‌شان گرهِ کارهای فروبسته را بسته‌تر می‌کند.
تاریخ سینما (و تلویزیون) در این صد و چند سال پُر از اقتباس‌های کوتاه و بلندِ این داستان‌هاست، اما ظاهراً هیچ‌کس مثل راجر کورمن، فیلم‌سازِ امریکایی‌، از پس داستان‌های پو و رمزورازشان برنیامده؛ آن‌ هم با فیلم‌های گوتیک و هراس‌آوری که در مقایسه‌ با نمونه‌های امروزی‌ای که جلوه‌های ویژه‌ی بی‌نظیری دارند، بی‌چیز و فقیر به نظر می‌رسند. اما نقطه‌ی قوتِ فیلم‌های کورمن اتفاقاً راه یافتنش به دنیای بی‌نهایت پیچیده‌ی پو و دست یافتنش به آن چیزی‌ست که به‌ قولی می‌شود نامش را «روحِ پو» گذاشت. تخیلاتِ به‌زعمِ کورمن روان‌پریشانه‌ و غالباً هراس‌آورِ ادگار آلن پو در جوانی مونسِ او بود و بارها و بارها این داستان‌ها و شعرها را خوانده بود. سال‌ها بعد که مطالعات گسترده‌ای را در باب روان‌کاوی فرویدی و افعال درونی زمان شروع کرد و جدی‌اش گرفت، ازنو گذرش به دنیای آلن پو افتاد و فرصتی را فراهم دید برای ساختن فیلمی براساس افول خاندان آشر که گمان می‌کرد می‌شود به چشم نقطه‌ی مرکزی داستان‌های پو دیدش، یا دست‌کم کورمن بر این باور بود که چیزهایی از افول خاندان آشر را می‌شود در داستان‌های هراس‌آور دیگرِ پو هم دید و اتفاقاً آن روان‌شناسی ناهنجاری‌ها و سرکوب نفسانیاتی که در این داستان نقش پُررنگی دارد، به داستان‌های دیگرِ آلن پو هم راه پیدا کرده است. و از آن‌‌جایی که کورمن علاقه‌ی چندانی به کُنشِ صحنه‌ها نداشت، پو را در حال‌وهوای صحنه‌ها زنده کرد. به جست‌وجوی فضا برآمد و فضایی ساخت که از دید خودش بدلِ آن دنیای شگفت‌انگیز و هراس‌آورِ پو بود؛ فضایی که مردمانِ فیلم حسّش می‌کردند و به چشمِ تماشاگران هم می‌آمد. کورمن در مجموعه‌فیلم‌های پو دنیایی ساخت سرشار از هراس؛ هراس از جنسیت و مرگ و این جنسیت را در این مجموعه‌فیلم‌ها معمولاً زنی به تماشا می‌گذارد که شخصیتی قوی دارد و میل‌های بسیار. برابرش، یا کنارش، همسری‌ست با تمایلاتی متافیزیکی و از چنین همسری با چنین تمایلاتی چه برمی‌آید جز تأملاتی مکرر در باب مرگ؟ طبیعی‌ست میل‌های بسیارِ زن هیچ‌وقت تمام‌وکمال برآورده نمی‌شوند و همین است که، به قول گری موریس در مقاله‌ای بلند، این شعور فلسفی و شعور نفسانی، هریک جدا از دیگری، ناقص و نابهنجار به نظر می‌رسند، اما آرزوی پیوستن به یکدیگر را دارند. عاقبتِ چنین اشتیاق انسانی‌ای در روایت‌های کورمن از پو گاهی روابط بیمارگون است (افول خاندان آشر را به یاد بیاوریم) و گاهی به‌تمامی از دست می‌رود (گودال و آونگ را به یاد بیاوریم). مشغولیت ذهنی این مردان رسیدن به زنان است، اما ترس از گناه، ترسی ابدی، اجازه‌ی پیش‌روی نمی‌دهد. این مردان، آن‌گونه که شارحان و ناقدان می‌نویسند، نتیجه‌ی گریزناپذیرِ این میل خود را چیزی جز مرگ نمی‌‌دانند. چنین است که در مجموعه‌فیلم‌های پوی کورمن میان این دو حس پیوندی برقرار است و شاید همین ناقدان روان‌کاو را واداشته که از افول خاندان آشر تا مقبره‌ی لایجیا، نشانه‌های سرکوب میل را جست‌وجو کنند و گاه و بی‌گاه روی این نکته دست بگذارند که این شخصیت‌ها همه در خانه‌هایی شبیه به هم ساکنند. در طبقات بالای خانه‌ها زندگی روزمره جریان دارد و رفتار آدم‌ها کاملاً عادی به نظر می‌رسد، اما زیرِ هر کدام از این خانه‌ها دخمه‌ای، گودالی، چاهی هست که این مردان، هر قدر بیش‌تر برای رسیدن به زنان تلاش می‌کنند، پای‌شان بیش‌تر به این دخمه باز می‌شود. آن‌ها بیش از آن‌که راهی به بیرون خانه داشته باشند، یا در طلب چیزی از خانه بیرون بروند، مدام راهی این دخمه می‌شوند. زیرزمین‌های قدیمیِ این فیلم‌ها خبر از جست‌وجوی دائمی آن‌ها برای یافتن رمزوراز گذشته‌ی خود می‌دهد. همین است که می‌گویند زندگی و مرگ را در فیلم‌‌های کورمن نمی‌شود از هم تشخیص داد؛ آن‌قدر که شخصیتی مثل مدینای گودال و آونگ دوبار می‌میرد. برای کورمن چیزی جذاب‌تر از این نبود که فرو‌پاشیدگی شخصیت‌ها را پیش چشم تماشاگرانش بیاورد. دنیایی شکننده با اتاق‌های تاریکِ اجدادی بی‌شک از دنیای پو پا به دنیای سینما گذاشته. میراثی که هرچند جذاب به نظر می‌رسد اما تحملش آسان نیست. نمونه‌ی این میراث را می‌شود در افول خاندان آشر دید؛ جایی که این مجموعه‌فیلم آغاز می‌شود: خانه‌‌ای بی‌نهایت قدیمی، خانه‌ای با دیوارهایی پُر از ترک‌، ترک‌هایی که پیوسته فروپاشیِ خانه را یادآوری می‌کنند، خانه‌ای که هربار که می‌لرزد و این افول را پیشِ چشم می‌آورد. پس بنگرید ای صاحبان حقیقت. افول در یک‌قدمی‌ست.

مقدمه‌ی ژان‌لوک گدار بر کتاب سینمای ایران: سینمایی ملّی زیر سایه‌ی تأثیرات

ترجمه‌ی مژده صالحی

جواد زینی در کتاب سینمای ایران: سینمایی ملّی زیر سایه‌ی تأثیرات[۱]  این پرسش را مطرح می‌کند که آیا اصلاً می‌توان از وجود سینمایی ملّی در ایران سخن گفت یا نه. او سینمای ملّی ایران را این‌گونه تعریف می‌کند: «ما سینمای ملّی ایران را سینمایی می‌نامیم که بتواند زیستِ روزمره و سبک زندگی ایرانیان را در بازه‌ی مشخصی از تاریخ، یعنی هم‌زمان با تولید آن فیلم، به تصویر بکشد. این سینمای ملّی باید آینه‌ی شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و مذهبیِ کشور در آن دوران باشد.»

این تعریف از همان ابتدا رویکردی تقلیل‌گرایانه دارد، چرا که صرفاً به جنبه‌های درونی فیلم‌ها، یعنی بازنماییِ جامعه‌ی ایرانی، می‌پردازد و آگاهانه معیارهایی چون محلِ تولید یا فیلم‌برداری، منبعِ تأمینِ مالی یا ملّیتِ کارگردان را کنار می‌گذارد. هرچند این اطلاعات در سراسر کتاب با دقت ذکر شده‌اند، اما از نظر زینی در تعریف سینمای ملّی جای نمی‌گیرند.

به همین دلیل مسئله‌ی «ملّی» بودن از زاویه‌ای ویژه بررسی می‌شود:  شیوه‌ای که فیلم‌های ایرانی تحت تأثیر فیلم‌های خارجی ـ به‌ویژه سینمای امریکا، ایتالیا و فرانسه ـ قرار گرفته‌اند، و این‌که آیا با وجود این تأثیرپذیری‌ها، سینمای ایران توانسته است برای خود هویتی ملّی حفظ کند یا حتّی پدید آورد.

نویسنده در پنج فصل می‌کوشد تا در میانِ تولیداتِ سینمایی ایران از آغاز تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷، میزانِ انطباق بازنمایی‌های ارائه‌شده در فیلم‌ها را با واقعیت جامعه‌ی ایرانی دورانش شناسایی کند.

 زینی از ژان‌لوک‌گدار،‌ فیلم‌سازِ سرشناسِ فرانسوی، خواسته مقدمه‌ای بر این کتاب بنویسد. نکته‌ی جالب توجه این است که گدار ابتدا این درخواست را رد می‌کند اما کمی بعد به دلایلی که در این مقدمه نوشته، تصمیم می‌گیرد یادداشت کوتاهی برای آغازِ این کتاب بنویسد.

مقدمه‌ی ژان‌لوک گدار بر کتاب سینمای ایران: سینمایی ملّی زیر سایه‌ی تأثیرات

من شخصاً از هر چیزی که کیفیتِ یک کار را به ملّیتش تقلیل بدهد، متنفرم اما الآن که دارم در سوییس زندگی می‌کنم گاهی از خودم می‌پرسم اگر از قبل این‌جا زندگی می‌کردم، حرفه‌ام همین می‌شد که امروز دارم؟ و این‌جاست که ناگهان حس می‌کنم اهمیتِ ملّیت یک فیلم‌ساز کمی بیشتر روشن می‌شود. بله، در نهایت سینمای یک کشور، محصولِ ملّی‌ای است که می‌تواند بین‌المللی شود. بهتر است واژه‌ی «ملّی» را در معنای اصیلش درک  کنیم، چون از آن طرف به نظرم واژه‌ی «بین‌المللی» معنای بی‌رگ ‌و ‌ریشه و مبهمی می‌دهد، به‌ویژه در زمانه‌ی ما. 

در نهایت، نادرست نیست اگر آدم هنگامِ صحبت از سینمای ایرانِ این روزها، آن را یک نوع سینمای ملّی به حساب بیاورد که به طبقه‌ی کارگر و زندگیِ روزمره‌ مردمش نزدیک است اما جایگاهِ بین‌المللی کنونی‌اش آن را از توده‌ی مردم دور می‌کند‌.

کتابی از این دست باید در هر کشوری منتشر شود، به‌خصوص الآن که همه‌چیز دارد از بسترِ بومی‌اش جدا می‌شود. هر کشوری باید درباره‌ی سینمای خودش،‌گذشته و حالش حرف بزند؛ به‌خصوص درباره‌ی گذشته‌اش، چون هر چه زمان می‌گذرد، نسل‌های جدید کم‌تر درباره‌ی فرهنگ و تاریخِ سینمایی کشورشان می‌دانند. 

روزی که تو آمدی از من درخواست کنی درباره‌ی سینمای ایران صحبت کنم، اصلاً  نمی‌فهمیدم چرا آدمی این‌قدر بی‌ربط و ناآگاه به سینمای ایران را انتخاب کرده‌ای که درباره‌ی موضوعی به این پیچیدگی و گستردگی، یعنی سینمای ملّی ایران صحبت کند اما از آن جایی که من باید حتماً درباره‌ی هرچیزی نظری داشته باشم،  خودم را در این بحث انداختم و گمانم حداقل سی‌دقیقه‌ای راجع به همه چیزِ ایران صحبت کردیم، خصوصاً وضعیتِ سیاسی‌اش، هر چیزی جز سینما. کمی بعد تو با یک دسته دی‌وی‌دی فیلمِ ایرانی آمدی پیشم و ازم خواستی ببینم‌شان، و من بدون هیچ تأملی گفتم باشد. نهایتاً شب‌های طولانی زمستان که خیلی حوصله‌سربر بودند، بهانه‌ی دیدن این فیلم‌ها شدند. نشستم نگاه‌شان کردم. بعد  نوشته‌هایت به دستم رسید و من را بیشتر به سمتِ سینمای ایران سوق داد؛ سینمایی که تا آن زمان برایم ناشناخته بود.

از اوّلین و آخرین فصل بیشتر از همه آموختم و خوشم آمد،‌ همان‌جایی که تو از مرزهای دنیای سینما گذشته‌ای و درباره‌ی وضعیتِ ایران، پیش از آمدنِ سینما نوشته‌ای و همین‌طور از  موانعی مثلِ دین (اسلام) ، موضوعِ حسّاسی که از هزار و چهارصد سال پیش تا امروز وجود دارد؛ مسائلی که مهم است درباره‌شان صحبت کنیم تا از خلالِ حرف زدن درباره‌ی سینما و فیلم‌سازهایش، بفهمیم چه بر سر این کشورِ مسلمان گذشته است. 

این تأثیرات در عینِ حال نشان‌دهنده‌ی این هست که ما از هر کدام از این فیلم‌سازها چه دریافتی می‌کنیم، از اینکه چه طور تلاش کردند به بهترین شیوه‌ خودشان را بیان کنند، چیزی که باعث شد این فیلم‌سازها سینمای شخصیِ خودشان را ابداع کنند، با وسایل و زبانِ خودشان. 

به نظرم خوب است که این کتاب به فارسی هم ترجمه بشود تا فیلم‌سازهای جوان هم بتوانند به شناختِ بهتری از کشورشان و سینمای آن برسند، سینمایی که به ویژگی‌های بومی و ارزش‌های خود مربوط است؛ مثلِ  ارتباط با عناصری چون خانه، مسجد، گورستان، قهوه‌خانه و زورخانه که تو در فصلِ آخر به خوبی بهشان اشاره کرده‌ای.

دستِ آخر باید روی پشتکار و استقامتت تأکید کنم که به‌رغمِ  جوِّ بد و خصمانه‌ی این روزها این کار را انجام دادی و همان‌طور که پیش‌تر گفتم، من نسخه‌ی «سینمای شنا[۲]» را ترجیح می‌دادم. این اشتباه تایپی کوچک با موضوعِ تو هم‌خوانی جالبی داشت، چون من همیشه سینمایی را ستایش می‌کنم که با وجودِ همه‌ی سختی‌ها و دردسرها، برای این که سرش را بالای آب نگه دارد، می‌جنگد.

ژوئن ۲۰۱۵، رُل[۳]

ژان‌لوک گدار

ژان‌لوک گدار در حالِ گرفتنِ آخرین نسخه‌ی دست‌نویسِ کتاب از جواد زینی، می ۲۰۱۵، رُل سوییس


[۱]   جواد زینی، سینمای ایران: سینمایی ملّی زیر سایه تأثیرات ، از ۱۹۰۰ تا ۱۹۷۹، پاریس، انتشارات هارماتان، ۲۰۱۵.

[۲]  بازی با کلمه‌ی natation  به معنیِ شنا و  nation به معنیِ ملّت

[۳]  رُل (Rolle)، شهری در سوییس