تابستان همان سال و سال‌های بعد

۱
به خواب بیش‌تر شبیه است تا بیداری؛ خوابی که سال‌ها پیش، در میانه‌ی روزی زمستانی، در میانه‌ی بیداری‌ای که در برمان گرفته بود دیده‌ایم؛ خوابی که حالا، هر لحظه، با هر بار به یاد آوردنش، با هر بار یاد آوردن لحظه‌ای از آن، به این فکر می‌کنیم که کاش دوباره می‌دیدیمش، که این خواب کاش در میانه‌ی روز زمستانی دیگری تکرار می‌شد.
کاغذ بی‌خط را زمستانِ بیست و سه سال پیش دیدیم؛ فیلمی که دیدنش همه‌ی آن‌ها را که روی صندلی‌های سالن سینمای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان نشسته‌ بودند حیرت‌زده کرد وقتی دیدند با فیلمی طرفند که هم داستان تعریف می‌کند و هم سعی می‌کند داستانی تعریف نکند و به‌جای این‌که این داستان را از نقطه‌ی «الف» شروع کند و به نقطه‌ی «ی» برساند، فقط چند بُرش از آن را نشان می‌دهد و به‌جای داستانی که تماشاگران توقع دارند ببیند، روایتی از حکایت شنگول و منگول و حبه‌ی انگور را تعریف می‌کند.
همه‌ی آن‌ها که نشسته بودند روی صندلی‌های سینما، دیدند با فیلمی طرفند که سعی کرده بی‌طرف باشد و سعی کرده قضاوت نکند؛ آن‌قدر که دست‌آخر، وقتی فیلم به آخر می‌رسد و عنوان‌بندی پایانی روی پرده‌ی سینما می‌افتد، شک نداریم مرد و زن، زن و شوهر، دو آدم، هر دو حق دارند؛ زنی که نمی‌داند کنیز و خدمت‌کار است یا نویسنده‌ای که باید حقیقت را بنویسد و زندگی را آن‌گونه که هست، آن‌گونه که اتفاق می‌افتد، روی کاغذ بیاورد یا آن‌گونه که در خیال ممکن است اتفاق بیفتد؛ آن‌گونه که در واقعیت هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده است. و مرد، مردی که یا حرف نمی‌زند و چیزی نمی‌گوید یا هر آن‌چه می‌گوید نشانی از بی‌حوصلگی در آن پیداست، تا لحظه‌ی آخر هم نمی‌فهمد که معمار است و مثل هر معمار درکی از دنیای دوروبرش دارد، یا مرد ساطوربه‌دستی‌ست که می‌خواهد با زور، با گوش نکردن، حرفش را به کرسی بنشاند و درهای بسته را بشکند.

۲
شاید همه‌ی آن‌ها که آن روزِ زمستانی کاغذ بی‌خط را دیدند حواس‌شان به گفت‌وگوهای کنایی‌اش بود که داستان را به بهترین شکل ممکن پیش می‌برد؛ این‌جا در این خانه، در این چهاردیواری، در این جایی که ظاهراً آدم‌ها به دل‌خواه خود انتخابش کرده‌اند، صراحت لهجه‌ای در کار نیست. هیچ‌کس حرفش را آن‌طور که باید، آن‌طور که خودش دوست می‌دارد، آن‌‌طور که خیال می‌کند درست است، به زبان نمی‌آورد. حرف آدم‌ها را، منظورشان را، باید از لابه‌لای کلمه‌های‌شان بیرون کشید. چاره‌ای نیست؛ چون این آدم‌ها چیزی می‌گویند و منظورشان چیز دیگری‌ست.
حالا که بیست و سه سال از آن روز گذشته دارم به این فکر می‌کنم که شاید این حال‌وروز آدم‌هایی‌ست که رابطه‌ی زیادی با جامعه ندارند؛ یعنی در جامعه‌اند، ولی انگار نیستند. در شهر حاضرند، ولی انگار از همه‌جا غایبند. پشت درهای بسته زندگی می‌کنند؛ پشت پنجره‌های بسته و پرده‌های کشیده و لابد به‌دلایلی دنیا را منتقل کرده‌اند به همان جایی که هستند؛ به همان خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنند.
خانه حالا جزیره‌ی کوچکی‌ست و ساکنانش آدم‌هایی که فکر می‌کنند نیازی به دیگران ندارند. دنیا را پشت درِ خانه جا می‌گذارند و پا می‌گذارند به دنیای دیگری که اسمش خانه است؛ یا دست‌کم این چیزی‌ست که از قدیم اسمش بوده. نوری در کار نیست؛ گاهی آن‌قدر کم است که انگار قرار نیست زن و مرد وقتی دارند حرف می‌زنند چشم‌توچشم شوند.
اما فقط این‌ها نبود که کاغذ بی‌خط را برای تماشاگرانی که آن روز روی صندلی‌های سینما نشسته‌ بودند به فیلمی فراموش‌ناشدنی بدل کرد؛ کاغذ بی‌خط، دست‌کم برای من که آن روزها بیست و سه ساله بودم، فیلمی در ستایش ادبیات بود؛ در ستایش آن‌چه نامش را گذاشته‌اند داستان؛ در ستایش آن‌چه می‌گویند تخیل است؛ در ستایش رویای خیال‌پردازی که آدم‌ها را، هر آدمی را، به حقیقت می‌رساند؛ چون پشت این زندگی، پشت همه‌ی این کلمه‌هایی که آدم‌ها نمی‌گویند، حقیقتی پنهان شده است که نامش را می‌شود گذاشت ادبیات؛ نامش را می‌شود گذاشت هنر داستان‌گویی؛ این‌که داستان کجا شروع می‌شود و چگونه پیش می‌رود و کجا به نقطه‌ای می‌رسد که نامش پایان است.

۳
روزی را به یاد می‌آوردم که دری به‌آهستگی باز شد و ناصر تقوایی پا گذاشت در کلاس. همه به احترامش ایستادیم و لحظه‌ای که روی صندلی‌اش نشست، گفت جلسه‌ی اول همیشه جلسه‌ی آشنایی‌ست. قرار است با هم آشنا شویم و برای این‌که خجالت‌تان بریزد از خودم شروع می‌کنم. روی کاغذهای آن دوره نوشته‌ام هنوز چند سالی مانده به شصت سالگی و حتماً این اشاره‌ای‌ست که تقوایی آن روز به سن‌وسالش کرده. علامت سؤالی که کنارش گذاشته‌ام نشان می‌دهد آن روز نمی‌دانسته‌ام چه سالی متولد شده و بیست و هفت سال بعد می‌دانم متولد نوزدهم تیر ۱۳۲۰ بوده. اما روی آن کاغذ چیزهای دیگری هم هست. سعدونی. نخلستان. جنوب آبادان. و در پرانتر نوشته‌ام جنوبِ شرقیِ جنوب.
و حالا که دارم دفترها و کاغذهای کهنه‌ام را ورق می‌زنم گفت‌وگویی را پیدا می‌کنم که سال‌ها بعد فرصتش پیدا شد و آن‌جا این‌طور توضیح داده که در دوازده سالگی ادبیات را کشف کرده. کشف اول همیشه مهم‌تر از کشف‌های بعدی‌ست. و در ادامه‌اش با نمایش آشنا شده. در واقع با آن‌چه نمایش‌نامه می‌نامند آشنا شده و در هفده سالگی نوشتن را جدی گرفته داستان بنویسد و چون باورش این بوده که هیچ داستان‌نویسی به گرد پای ارنست همینگ‌وی نمی‌رسد سعی کرده داستان‌هایی همینگ‌وی‌وار بنویسد.
این را آن روز که در کلاس روی صندلی نشسته بود هم گفت. از همینگ‌وی غافل نشوید. پرسید از همینگ‌وی چه خوانده‌اید و جواب بیش‌ترِ بچه‌های پیرمرد و دریا بود؛ هرچند به نظر می‌رسید تقریباً هیچ‌کس در آن کلاس رمان را واقعاً نخوانده؛ چون وقتی بخشی از پیرمرد و دریا را یادآوری کرد و گفت یادتان می‌آید آن‌جا چه اتفاقی افتاده، سکوتِ کلاس غلیظ‌تر شد.
اگر بتوانم خط خودم را درست بخوانم این‌طور نوشته‌ام که ادبیات در دبیرستان برایش جدی شده. برای بچه‌هایی که آمده‌ بودند فیلم‌نامه‌نویسی یاد بگیرند و سودای فیلم‌سازی را در سر می‌پروراندند، ادبیات احتمالاً در فهرست آرزوهای‌شان نبود و تقوایی شاید به همین دلیل گفت آدمی که می‌خواهد ذهنیات خودش را پیاده کند چاره‌ای ندارد جز این‌‌که ادبیات را بشناسد. گفت برای این‌که راه‌تان را بشناسید باید با ادبیات آشنا شوید. گوشه‌ی کاغذ نوشته‌ام تجربه‌گر بودن و چون چند سال بعد سرِ کلاس دیگرش نشسته‌ام می‌دانم منظورش این بوده که تجربه‌گری باید از ادبیات شروع شود. در بیست سالگی البته معنای تجربه‌گر بودن شاید خیلی روشن نباشد. شاید آدمی در آن سن‌وسال با خودش فکر کند هرچه عجیب‌تر بهتر. فکر کند باید سنگ‌های بزرگ را بردارد و پرت کند سمتی دیگر. اما بیست و هفت سال بعد از این بیست سالگی آدم با خودش روراست‌تر می‌شود و می‌داند که عجیب‌ترین چیزها اتفاقاً در همین دنیای عادی و روزمره‌ی ما هستند. همین‌جایی که زندگی می‌کنیم. همین‌جایی که شبی می‌خوابیم و صبح که بیدار می‌شویم زندگی‌مان دگرگون شده است.
تقوایی آن روز داستانِ داستان‌هایش را هم تعریف کرد؛ این‌که آن داستان‌ها را چرا نوشته و اصلاً چه‌طور نوشته. با آن دست‌خط زیبای بادقّت و هوش‌ربایش جمله‌‌هایی را روی تخته نوشت که سطرهایی از تابستانِ همان سال بودند و این‌طور که گفت بازتاب جامعه‌ای بودند که در آن زندگی می‌کرد. این را هم اضافه کرد که تجربه‌های شهودی نویسنده معمولاً راه‌گشا هستند. گفت من بچه‌ی جنوبم. کارگرها را در اسکله دیده‌ام. داستانم داستان جنوب است. داستان آن کارگرهاست. نمی‌دانم چرا اما مطمئنم این تصویرِ همان روز است که در میانه‌ی حرف‌هایش سکوت کرد، جرعه‌ای چای نوشید، مدادی یا خودکاری از روی میز برداشت و گفت شما از آن‌هایی نباشید که فکر می‌کنند هنری که خودشان سراغش رفته‌اند مهم‌تر است. من اگر بخواهم بین هنرها انتخاب کنم، هنر نویسندگی را ترجیح می‌دهم. مطمئن نیستم اما احتمالاً لیوان چای را دوباره برداشت و نوشید.

۴
شاید همین بود که ناصر تقوایی که در بیست‌وهشت‌سالگی مجموعه‌داستانِ تابستان همان سال را ضمیمه‌ی جُنگ ادبی لوح منتشر کرد و نامش در شمار مهم‌ترین نویسندگان داستان کوتاه ایران آمد، از همان ابتدای فیلم‌سازی‌اش، از همان روز اولی که به صرافت ساختن اولین فیلم سینمایی‌اش افتاد، ادبیات را هم‌پایه‌ی سینما در نظر گرفت؛ مسیری که برای تقوایی مطمئن‌تر بود؛ آن‌چه را در دنیای کلمه‌ها می‌گذشت، آن‌چه را که نامش ادبیات داستانی‌ست، خوب می‌شناخت و کلمه‌هایی که روایت می‌کردند، ادبیاتی که پیش چشم شکل می‌گرفت و رشد می‌کرد، برای رسیدن به نتیجه‌ای که می‌خواست راه‌گشا بود.
آرامش در حضور دیگران، اولین فیلم بلند ناصر تقوایی، از دل همین ادبیات درآمد. پیش از آن، در سال چهل‌وهفت، بعدِ خواندن رمانِ کاغذرنگی‌های مچاله‌شده، نوشته‌ی ذکریا هاشمی، به این فکر کرد که می‌شود فیلمی بر پایه‌ی این رمان ساخت؛ فیلمی که می‌شود اسمش را گذاشت سه‌قاپ. اما هر چه کرد مسئولان و مدیران تلویزیون ملی ایران علاقه‌ای به ساختش نشان ندادند؛ ظاهراً به چشم آن‌ها سه‌قاپ داستانی در ستایش قمار و بُردوباخت بود و تلویزیون ملی نباید این چیزها را پیش چشم تماشاگران می‌آورد.
این شد که سه‌قاپ ماند تا خود ذکریا هاشمی، بیرون از دستگاه عریض‌وطویل تلویزیون ملی، بسازدش و تقوایی رفت سراغ آرامش در حضور دیگران؛ داستانی از دکتر غلامحسین ساعدی که آن روزها در شمار مشهورترین و مهم‌ترین و محبوب‌ترین داستان‌نویسان ایران بود؛ داستانی که تقوایی می‌گفت قصه‌ای مطلوب و دل‌خواه دارد و اجازه می‌دهد فیلم روی اضطرابی ناشناخته پیش برود. اضطراب این‌طور که تقوایی می‌گفت مضمون اصلی فیلم بود و همین اضطراب رازورمز داستان را برای او دوچندان کرده بود. می‌گفت رازی در این داستان بود که می‌کشاندم. می‌گفت حال‌وهوایی داشت که جذبم می‌کرد. می‌گفت مثل سرنوشت بود. سرنوشت را نمی‌شود گفت که چیست اما می‌شود احساسش کرد.

۵
این‌طور نوشته‌اند که ادبیات را ظاهراً می‌شود نقطه‌ی مرکزی سینمای ناصر تقوایی در نظر گرفت؛ مرکزی که سینمای تقوایی را شکل داده؛ سینمایی که بر پایه‌ی ادبیات شکل گرفته است. بدون ادبیات، بدون شناختِ ادبیات داستانی، سینمای تقوایی شکل نمی‌گرفت و تقوایی اگر از ادبیات، از داستان‌نویسی، پا به سینما نگذاشته بود بعید بود که در همه‌ی این سال‌ها سراغ داستان‌هایی برود که به‌زعم او قابلیت فیلم شدن داشته باشند.
آن رمزوراز، آن چیزی که مثل سرنوشت است و نمی‌شود به‌روشنی از آن گفت، درست همان چیزی‌ست که بین سینمای تقوایی و ادبیات داستانی پُل ساخته؛ پلی که آن‌ها را به‌هم وصل می‌کند. این را هم یک‌بار در کلاسی که بچه‌ها می‌خواستند رازورمز اقتباس ادبی را بدانند، گفت هیچ داستان کوتاه و رمانی را نمی‌شود همان‌طور که هست به فیلم تبدیل کرد. نکته‌ی اصلی بیان است؛ بیان ادبی‌ای که فرق دارد با بیان سینمایی. این را هم روی یکی از آن کاغذهای بیست و دو سال پیش نوشته‌ام که فیلم‌های بدِ اقتباسی بیان سینمایی ندارند و کارگردان به بیانِ ادبیِ داستان دل خوش کرده است.
بخش عمده‌ی تلاش ناصر تقوایی از دوره‌ی آرامش در حضور دیگران تا نفرین (براساس داستان باتلاقِ میکا والتاری) و دایی‌جان ناپلئون (براساس رمانِ ایرج پزشک‌زاد) و ناخدا خورشید (براساس رمان داشتن و نداشتنِ ارنست همینگ‌وی) توجه به ادبیات داستانی در دل سینما بوده؛ پیدا کردن راهی برای سینمایی کردن آن‌چه پیش از این بیانی ادبی داشته است.
همین است که ناخدا خورشید را نه‌فقط به اقتباسی تمام‌عیار و باشکوه، که به فیلمی بی‌نظیر بدل کرده. نقطه‌ی قوتِ ناخدا خورشید اتفاقاً داستان همینگ‌وی نیست؛ برداشت شخصی‌اش از این رمان است؛ ناخدا خورشید را از این منظر می‌شود داشتن و نداشتنی دانست که از نو نوشته شده؛ برای مردمانی دیگر، درباره‌ی مردمانی دیگر و به روایت مردی دیگر که هر دو گروه را خوب می‌شناسد. و این شناخت، این آشنایی عمیق، احتمالاً یکی از مهم‌ترین چیزهایی‌ست که ناصر تقوایی را از فیلم‌سازان هم‌دوره‌ی خودش جدا می‌کرد؛ مردی که سینما و ادبیات را به یک اندازه می‌شناخت؛ آن‌قدر دقیق و درست که از آدمی مثل او، از فیلم‌سازی کم‌نظیر به‌نام ناصر تقوایی، توقع داشتیم.

آخرین ساعت‌های سالی تلخ و تیره

روزِ بیست و یکم. چیزی به تحویل سال نمانده. 

چه سال تلخ و تیره‌ای بود امسال و سال آینده هم شاید روشن و شیرین نباشد. از آینده کسی خبر ندارد و هیچ معلوم نیست روزهای آینده را می‌بینیم یا نه. صبح در خیابان بچه‌ای را دیدم که همراه مادرش بود و هفت سین را یکی‌یکی با صدای بلند می‌گفت. در میانه‌ی ناامیدی جمعی این امیدهای کوچکند که دل آدم را روشن می‌‌کنند. چه می‌دانم. شاید. هر سال این وقت‌ها به این فکر می‌کردم که سال را چگونه هدر داده‌ام. چه چیزها که سودای نوشتن‌شان را در سر پروراندم و حتی کلمه‌ای هم ننوشتم. نشد. تنبلی کردم. خیلی چیزها را هدر دادم. حالا باید حسرت‌شان را بخورم؟ نمی‌دانم. اما این‌یکی را خوب می‌دانم که اگر آینده‌ای در کار باشد، اگر این روزهای تیره‌وتار پایانی داشته باشند، احتمالاً قدرِ لحظه‌های مانده را بیش‌تر می‌دانم. همیشه این وقتِ سال از امید به آینده می‌نوشتم؛ آینده‌ای که از ابتدای امسال از دست رفت. حالا چه‌طور می‌شود از آینده نوشت؟ دلم می‌خواست روزهای بهتری می‌بود و از کتاب‌ها و فیلم‌هایی می‌نوشتم که در طول سال هوش از سرم ربوده‌اند. اما روزهای بهتری نیست. بدترینِ روزهاست و آن‌چه هوش از سرمان می‌رباید صدای مهیب بمب‌ها و موشک‌ها و انفجارهاست. چه می‌شود کرد؟ این هم حال‌وروز ماست، دیروزِ ماست و شاید فردای ما. می‌گویند باید امید داشت. چه می‌دانم. می‌گویند چاره‌ای جز این نداریم. قبول. به همین امید زند‌ه‌ایم. به امید روزهای آرام.

روز بیستم و تاریکی وُلف

خب، این هم از این. رسیدیم به روز بیستم. چه‌کسی باورش می‌شد؟
صبح به خریدهای ظاهراً ضروری عید گذشت. اما چه عیدی؟ بعد به سردرد. قرص‌ها هم انگار خاصیت‌شان را از دست داده‌اند. طول کشید. چند ساعت. و بعد در هُشیاریِ بعد از سردرد خواندن جُستاری از ربکا سولنیت. «تاریکی وُلف». این‌طور شروع می‌‌کند که آینده تاریک است و این به‌گمانم بهترین ویژگی آینده است. می‌نویسد که این جمله‌ی ویرجینیا وُلفِ نوجوان است در سیزده‌سالگی. می‌نویسد خیلی‌ها از تاریکی می‌ترسند. از ناشناخته‌ها می‌ترسند. از نادیده‌ها می‌ترسند. اما شبی که تمایزها و تعریف‌ها را نشود به‌آسانی بیان کرد، همان شبی‌ست که عشق پدید می‌آید؛ که چیزها درهم آمیخته می‌شوند، که تغییر می‌کنند، که مسحور می‌شوند، که برانگیخته می‌شوند، که آغشته می‌شوند، که تسخیر می‌شوند، که رها می‌شوند، که از نو زاده می‌شوند. این را هم می‌نویسد که آدمی هیچ خاطره‌ای از آینده ندارد و نعمتی بالاتر از این نیست. چه بخواهیم و چه نخواهیم همیشه در تاریکی محض نیّتی می‌کنیم و در تاریکی عمل می‌کنیم و نتیجه‌ی اعمال‌مان شاید چیزی باشد که هیچ‌وقت خیال نکرده‌ایم.
همین. کافی‌ست فعلاً. این هم از امروز. نیم ساعت مانده به هشتِ شبِ روزِ بیستم.

تهران، شهرِ بی‌دفاع

«ایراد اساسیِ ساختمان تنها زمانی آشکار می‌شود که در زبانه‌‌های آتش بسوزد.»
این روزها مدام این جمله‌ی جورجو آگامبن در سرم می‌چرخد. آخرین سطرهای جُستارِ «فرشته‌ی مالیخولیا»یش که این مدت هربار کتاب برایان دیلن، در اتاق تاریک، را دست گرفته‌ام چشمم را گرفته. این روزها هر طرفِ تهران را که نگاه می‌کنی زبانه‌های آتش است و آن‌چه در این شهرِ بی‌دفاع به چشم می‌آید ایراد اساسیِ ساختمان است؛ هم به معنای واقعی، هم به معنای استعاری‌اش.
مثل همه‌ی این روزها از خانه زدم بیرون و رفتم ببینم تهران در این بیست‌وچهار ساعت چه‌قدر تغییر کرده. همه‌چیز مثل روزهای قبل بود. مثل همه‌ی این سه هفته. مثل همه‌ی این روزهایی که بی‌دفاعیِ تهران مدام به چشم می‌آید. خب البته زبانه‌ی آتشی دست‌کم در این چند ساعت نبود، یا سر راه من نبود، اما ایرادِ اساسیِ ساختمان‌ پیدا بود؛ مخصوصاً به معنای استعاری‌اش.
رفتم چشمه‌ی کریم‌خان و در کتاب‌فروشیِ خلوت چرخیدم. چندتا کتاب جدید خریدم و همین‌که توی کیسه گذاشتم‌شان، طوری که کسی نشنود، از خودم پرسیدم کِی قرار است بخوانی‌شان؟ طوری که خودم بشنوم گفتم نمی‌دانم. اطلاعی ندارم.

برای تجسمِ آینده‌ای که وجود ندارد به تخیل نیاز دارید

دو هفته پیش، یک‌شنبه، سوم اسفند، این‌طور نوشته بودم. برای خودم. دو هفته گذشته و آن‌چه نباید می‌شد اتفاق افتاده و این‌طور که پیداست بدتر از این هم می‌شود. شاید اگر اینترانتِ نیم‌بندِ بی‌کیفیت برقرار باشد، هر وقت بتوانم و حوصله‌ای باشد این صفحه را به‌روز کنم. شاید به نشانه‌ی این‌که هنوز زنده‌ام!

***

اگر قرار باشد این روزنوشت‌ها گزارشی از روزهای آخر سال باشند، نوشتن‌شان کار آسانی نیست. مخصوصاً برای من که این روزها تنبل شده‌ام. نمی‌دانم تأثیر میانسالی و این چیزهاست یا تأثیرِ آن‌چه بیرونِ خودم، دوروبرم، اتفاق می‌افتد. شاید هم برمی‌گردد به شور و علاقه‌ی همیشگی‌ام به شروع کردن نوشته‌ای تازه و بعد ناگهان رها کردنش. 

همین چندماه پیش در کلاس‌های مسکوب‌خوانی و بعداً در کلاس‌های ناداستان روایی از این می‌گفتم که ویژگی مهم روزنوشت این است که نمی‌تواند متن یک‌دستی باشد و نویسنده‌ کم‌کم باید راهش را پیدا کند. فرقش با جُستار و متن‌های ناداستانی دیگر در همین است. دست‌کم این یکی از ویژگی‌هایش است و دست‌کم با این ویژگی دارم خودم را دلداری می‌دهم که این روزنوشت‌ها متن یک‌دستی از آب درنمی‌آید. اما مهم نیست. زندگی هر آدمی چیست جز لحظه‌های زندگی‌اش؟ و از آن مهم‌تر جمله‌ای‌ست که اولِ فیلم Between Revolutions از قول آذر نفیسی آمده بود: برای تجسمِ آینده‌ای که وجود ندارد به تخیل نیاز دارید. 

پس با همه‌ی این مقدمه‌ها روزنوشت‌های آخر سال را این‌طور شروع می‌کنم که روزها فرق زیادی ندارند با هم. یک‌جور شروع می‌شوند و یک‌جور به آخر می‌رسند. صبح‌ها، تقریباً هر روز، با صدای تپش قلبم بیدار می‌شوم. گاهی آن‌قدر بلند است که فکر می‌کنم دارد از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون می‌زند. اما نمی‌زند. چشم که باز می‌کنم نورِ روز را می‌بینم. بله، اتاق خودم است. روی تخت‌خواب خودم خوابیده‌ام. در خانه‌ی خودمم. همین خانه‌ای که وابسته‌ام کرده. کافی‌ست سرم را برگردانم و پنجره‌ی اتاق را توی آینه ببینم. کتاب‌های روی میز روبه‌روی تخت را در آینه ببینم. بخشی از پوسترِ بیمار انگلیسی را ببینم. آن لحظه‌ی یگانه‌ی عاشقانه‌ای را که دیدنش همیشه دلم را می‌بَرَد. روز این‌طور شروع می‌شود. معمولاً این‌طور. 

اما شب‌ها جور دیگری‌ست. شب‌ها با شنیدن خبرها و تحلیل‌های سیاسی و سر زدن به فضای مسموم توییتر تمام می‌شود. هر شب قبلِ خواب با خواندن توییت‌ها مطمئنم صبحی در کار نیست و همه‌چیز به پایان می‌رسد. اما هست. اگر نباشد تپش‌های قلب از کجا می‌آیند؟

دست‌نوشته‌های محسن آزرم و نامه‌های دیگری به سینما