در وصفِ کارنامهی پُربار ادگار آلن پو گاهوبیگاه این حرفها را از قول خودش نوشتهاند که آنچه ادبیات مینامیم رسالتی والاست که روح انسان را در وهلهی اول عیان میکند و البته ترسها و نقصهایش را که آن جنبهی معمولاً نادیده گرفتهی انسان است و تأکیدِ پو در این کارنامهی پربار بیشتر بر همین ترسها و نقصهاییست که جنبههایی از وجود انسان و ضعفهایش را پیش چشم خوانندگان میآورند که بسیاری سعی در پنهان کردنش داشتهاند. ترسها و نقصهایی که ظاهراً نقطهی مرکزی داستانهایش شدهاند. شاید این هم یکی از جنبههای بسیار کارنامهی اوست که سودای ساختن فیلمهایی بر پایهی داستانهایش را در سر فیلمسازان گوناگون میاندازد؛ اینکه در نگاه اول با داستانهایی در نهایتِ ایجاز روبهرو میشوند؛ داستانهایی که، به نظر میرسد، کُنش خاصی هم در آنها اتفاق نمیافتد؛ دستکم آنگونه که در شماری از داستانهای دیگر میشود سراغ گرفت، اما همهچیز در ادامه شکلی دیگر پیدا میکند و چنان پیچیده میشود که گشودن گرههای درهمتنیدهاش اگر ناممکن نباشد دستکم دشوار است. و در این بین شخصیتهای پیچیدهی این داستانها را هم نمیشود از یاد برد، مردمانی که ترسها و نقصهایشان داستانها را پیش میبرد، مردمانی که در عینِ آدم بودن چندان واقعی به نظر نمیرسند و ضعفهایشان گرهِ کارهای فروبسته را بستهتر میکند. تاریخ سینما (و تلویزیون) در این صد و چند سال پُر از اقتباسهای کوتاه و بلندِ این داستانهاست، اما ظاهراً هیچکس مثل راجر کورمن، فیلمسازِ امریکایی، از پس داستانهای پو و رمزورازشان برنیامده؛ آن هم با فیلمهای گوتیک و هراسآوری که در مقایسه با نمونههای امروزیای که جلوههای ویژهی بینظیری دارند، بیچیز و فقیر به نظر میرسند. اما نقطهی قوتِ فیلمهای کورمن اتفاقاً راه یافتنش به دنیای بینهایت پیچیدهی پو و دست یافتنش به آن چیزیست که به قولی میشود نامش را «روحِ پو» گذاشت. تخیلاتِ بهزعمِ کورمن روانپریشانه و غالباً هراسآورِ ادگار آلن پو در جوانی مونسِ او بود و بارها و بارها این داستانها و شعرها را خوانده بود. سالها بعد که مطالعات گستردهای را در باب روانکاوی فرویدی و افعال درونی زمان شروع کرد و جدیاش گرفت، ازنو گذرش به دنیای آلن پو افتاد و فرصتی را فراهم دید برای ساختن فیلمی براساس افول خاندان آشر که گمان میکرد میشود به چشم نقطهی مرکزی داستانهای پو دیدش، یا دستکم کورمن بر این باور بود که چیزهایی از افول خاندان آشر را میشود در داستانهای هراسآور دیگرِ پو هم دید و اتفاقاً آن روانشناسی ناهنجاریها و سرکوب نفسانیاتی که در این داستان نقش پُررنگی دارد، به داستانهای دیگرِ آلن پو هم راه پیدا کرده است. و از آنجایی که کورمن علاقهی چندانی به کُنشِ صحنهها نداشت، پو را در حالوهوای صحنهها زنده کرد. به جستوجوی فضا برآمد و فضایی ساخت که از دید خودش بدلِ آن دنیای شگفتانگیز و هراسآورِ پو بود؛ فضایی که مردمانِ فیلم حسّش میکردند و به چشمِ تماشاگران هم میآمد. کورمن در مجموعهفیلمهای پو دنیایی ساخت سرشار از هراس؛ هراس از جنسیت و مرگ و این جنسیت را در این مجموعهفیلمها معمولاً زنی به تماشا میگذارد که شخصیتی قوی دارد و میلهای بسیار. برابرش، یا کنارش، همسریست با تمایلاتی متافیزیکی و از چنین همسری با چنین تمایلاتی چه برمیآید جز تأملاتی مکرر در باب مرگ؟ طبیعیست میلهای بسیارِ زن هیچوقت تماموکمال برآورده نمیشوند و همین است که، به قول گری موریس در مقالهای بلند، این شعور فلسفی و شعور نفسانی، هریک جدا از دیگری، ناقص و نابهنجار به نظر میرسند، اما آرزوی پیوستن به یکدیگر را دارند. عاقبتِ چنین اشتیاق انسانیای در روایتهای کورمن از پو گاهی روابط بیمارگون است (افول خاندان آشر را به یاد بیاوریم) و گاهی بهتمامی از دست میرود (گودال و آونگرا به یاد بیاوریم). مشغولیت ذهنی این مردان رسیدن به زنان است، اما ترس از گناه، ترسی ابدی، اجازهی پیشروی نمیدهد. این مردان، آنگونه که شارحان و ناقدان مینویسند، نتیجهی گریزناپذیرِ این میل خود را چیزی جز مرگ نمیدانند. چنین است که در مجموعهفیلمهای پوی کورمن میان این دو حس پیوندی برقرار است و شاید همین ناقدان روانکاو را واداشته که از افول خاندان آشر تا مقبرهی لایجیا، نشانههای سرکوب میل را جستوجو کنند و گاه و بیگاه روی این نکته دست بگذارند که این شخصیتها همه در خانههایی شبیه به هم ساکنند. در طبقات بالای خانهها زندگی روزمره جریان دارد و رفتار آدمها کاملاً عادی به نظر میرسد، اما زیرِ هر کدام از این خانهها دخمهای، گودالی، چاهی هست که این مردان، هر قدر بیشتر برای رسیدن به زنان تلاش میکنند، پایشان بیشتر به این دخمه باز میشود. آنها بیش از آنکه راهی به بیرون خانه داشته باشند، یا در طلب چیزی از خانه بیرون بروند، مدام راهی این دخمه میشوند. زیرزمینهای قدیمیِ این فیلمها خبر از جستوجوی دائمی آنها برای یافتن رمزوراز گذشتهی خود میدهد. همین است که میگویند زندگی و مرگ را در فیلمهای کورمن نمیشود از هم تشخیص داد؛ آنقدر که شخصیتی مثل مدینای گودال و آونگ دوبار میمیرد. برای کورمن چیزی جذابتر از این نبود که فروپاشیدگی شخصیتها را پیش چشم تماشاگرانش بیاورد. دنیایی شکننده با اتاقهای تاریکِ اجدادی بیشک از دنیای پو پا به دنیای سینما گذاشته. میراثی که هرچند جذاب به نظر میرسد اما تحملش آسان نیست. نمونهی این میراث را میشود در افول خاندان آشر دید؛ جایی که این مجموعهفیلم آغاز میشود: خانهای بینهایت قدیمی، خانهای با دیوارهایی پُر از ترک، ترکهایی که پیوسته فروپاشیِ خانه را یادآوری میکنند، خانهای که هربار که میلرزد و این افول را پیشِ چشم میآورد. پس بنگرید ای صاحبان حقیقت. افول در یکقدمیست.
۱ به خواب بیشتر شبیه است تا بیداری؛ خوابی که سالها پیش، در میانهی روزی زمستانی، در میانهی بیداریای که در برمان گرفته بود دیدهایم؛ خوابی که حالا، هر لحظه، با هر بار به یاد آوردنش، با هر بار یاد آوردن لحظهای از آن، به این فکر میکنیم که کاش دوباره میدیدیمش، که این خواب کاش در میانهی روز زمستانی دیگری تکرار میشد. کاغذ بیخط را زمستانِ بیست و سه سال پیش دیدیم؛ فیلمی که دیدنش همهی آنها را که روی صندلیهای سالن سینمای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان نشسته بودند حیرتزده کرد وقتی دیدند با فیلمی طرفند که هم داستان تعریف میکند و هم سعی میکند داستانی تعریف نکند و بهجای اینکه این داستان را از نقطهی «الف» شروع کند و به نقطهی «ی» برساند، فقط چند بُرش از آن را نشان میدهد و بهجای داستانی که تماشاگران توقع دارند ببیند، روایتی از حکایت شنگول و منگول و حبهی انگور را تعریف میکند. همهی آنها که نشسته بودند روی صندلیهای سینما، دیدند با فیلمی طرفند که سعی کرده بیطرف باشد و سعی کرده قضاوت نکند؛ آنقدر که دستآخر، وقتی فیلم به آخر میرسد و عنوانبندی پایانی روی پردهی سینما میافتد، شک نداریم مرد و زن، زن و شوهر، دو آدم، هر دو حق دارند؛ زنی که نمیداند کنیز و خدمتکار است یا نویسندهای که باید حقیقت را بنویسد و زندگی را آنگونه که هست، آنگونه که اتفاق میافتد، روی کاغذ بیاورد یا آنگونه که در خیال ممکن است اتفاق بیفتد؛ آنگونه که در واقعیت هیچوقت اتفاق نیفتاده است. و مرد، مردی که یا حرف نمیزند و چیزی نمیگوید یا هر آنچه میگوید نشانی از بیحوصلگی در آن پیداست، تا لحظهی آخر هم نمیفهمد که معمار است و مثل هر معمار درکی از دنیای دوروبرش دارد، یا مرد ساطوربهدستیست که میخواهد با زور، با گوش نکردن، حرفش را به کرسی بنشاند و درهای بسته را بشکند.
۲ شاید همهی آنها که آن روزِ زمستانی کاغذ بیخط را دیدند حواسشان به گفتوگوهای کناییاش بود که داستان را به بهترین شکل ممکن پیش میبرد؛ اینجا در این خانه، در این چهاردیواری، در این جایی که ظاهراً آدمها به دلخواه خود انتخابش کردهاند، صراحت لهجهای در کار نیست. هیچکس حرفش را آنطور که باید، آنطور که خودش دوست میدارد، آنطور که خیال میکند درست است، به زبان نمیآورد. حرف آدمها را، منظورشان را، باید از لابهلای کلمههایشان بیرون کشید. چارهای نیست؛ چون این آدمها چیزی میگویند و منظورشان چیز دیگریست. حالا که بیست و سه سال از آن روز گذشته دارم به این فکر میکنم که شاید این حالوروز آدمهاییست که رابطهی زیادی با جامعه ندارند؛ یعنی در جامعهاند، ولی انگار نیستند. در شهر حاضرند، ولی انگار از همهجا غایبند. پشت درهای بسته زندگی میکنند؛ پشت پنجرههای بسته و پردههای کشیده و لابد بهدلایلی دنیا را منتقل کردهاند به همان جایی که هستند؛ به همان خانهای که در آن زندگی میکنند. خانه حالا جزیرهی کوچکیست و ساکنانش آدمهایی که فکر میکنند نیازی به دیگران ندارند. دنیا را پشت درِ خانه جا میگذارند و پا میگذارند به دنیای دیگری که اسمش خانه است؛ یا دستکم این چیزیست که از قدیم اسمش بوده. نوری در کار نیست؛ گاهی آنقدر کم است که انگار قرار نیست زن و مرد وقتی دارند حرف میزنند چشمتوچشم شوند. اما فقط اینها نبود که کاغذ بیخط را برای تماشاگرانی که آن روز روی صندلیهای سینما نشسته بودند به فیلمی فراموشناشدنی بدل کرد؛ کاغذ بیخط، دستکم برای من که آن روزها بیست و سه ساله بودم، فیلمی در ستایش ادبیات بود؛ در ستایش آنچه نامش را گذاشتهاند داستان؛ در ستایش آنچه میگویند تخیل است؛ در ستایش رویای خیالپردازی که آدمها را، هر آدمی را، به حقیقت میرساند؛ چون پشت این زندگی، پشت همهی این کلمههایی که آدمها نمیگویند، حقیقتی پنهان شده است که نامش را میشود گذاشت ادبیات؛ نامش را میشود گذاشت هنر داستانگویی؛ اینکه داستان کجا شروع میشود و چگونه پیش میرود و کجا به نقطهای میرسد که نامش پایان است.
۳ روزی را به یاد میآوردم که دری بهآهستگی باز شد و ناصر تقوایی پا گذاشت در کلاس. همه به احترامش ایستادیم و لحظهای که روی صندلیاش نشست، گفت جلسهی اول همیشه جلسهی آشناییست. قرار است با هم آشنا شویم و برای اینکه خجالتتان بریزد از خودم شروع میکنم. روی کاغذهای آن دوره نوشتهام هنوز چند سالی مانده به شصت سالگی و حتماً این اشارهایست که تقوایی آن روز به سنوسالش کرده. علامت سؤالی که کنارش گذاشتهام نشان میدهد آن روز نمیدانستهام چه سالی متولد شده و بیست و هفت سال بعد میدانم متولد نوزدهم تیر ۱۳۲۰ بوده. اما روی آن کاغذ چیزهای دیگری هم هست. سعدونی. نخلستان. جنوب آبادان. و در پرانتر نوشتهام جنوبِ شرقیِ جنوب. و حالا که دارم دفترها و کاغذهای کهنهام را ورق میزنم گفتوگویی را پیدا میکنم که سالها بعد فرصتش پیدا شد و آنجا اینطور توضیح داده که در دوازده سالگی ادبیات را کشف کرده. کشف اول همیشه مهمتر از کشفهای بعدیست. و در ادامهاش با نمایش آشنا شده. در واقع با آنچه نمایشنامه مینامند آشنا شده و در هفده سالگی نوشتن را جدی گرفته داستان بنویسد و چون باورش این بوده که هیچ داستاننویسی به گرد پای ارنست همینگوی نمیرسد سعی کرده داستانهایی همینگویوار بنویسد. این را آن روز که در کلاس روی صندلی نشسته بود هم گفت. از همینگوی غافل نشوید. پرسید از همینگوی چه خواندهاید و جواب بیشترِ بچههای پیرمرد و دریا بود؛ هرچند به نظر میرسید تقریباً هیچکس در آن کلاس رمان را واقعاً نخوانده؛ چون وقتی بخشی از پیرمرد و دریا را یادآوری کرد و گفت یادتان میآید آنجا چه اتفاقی افتاده، سکوتِ کلاس غلیظتر شد. اگر بتوانم خط خودم را درست بخوانم اینطور نوشتهام که ادبیات در دبیرستان برایش جدی شده. برای بچههایی که آمده بودند فیلمنامهنویسی یاد بگیرند و سودای فیلمسازی را در سر میپروراندند، ادبیات احتمالاً در فهرست آرزوهایشان نبود و تقوایی شاید به همین دلیل گفت آدمی که میخواهد ذهنیات خودش را پیاده کند چارهای ندارد جز اینکه ادبیات را بشناسد. گفت برای اینکه راهتان را بشناسید باید با ادبیات آشنا شوید. گوشهی کاغذ نوشتهام تجربهگر بودن و چون چند سال بعد سرِ کلاس دیگرش نشستهام میدانم منظورش این بوده که تجربهگری باید از ادبیات شروع شود. در بیست سالگی البته معنای تجربهگر بودن شاید خیلی روشن نباشد. شاید آدمی در آن سنوسال با خودش فکر کند هرچه عجیبتر بهتر. فکر کند باید سنگهای بزرگ را بردارد و پرت کند سمتی دیگر. اما بیست و هفت سال بعد از این بیست سالگی آدم با خودش روراستتر میشود و میداند که عجیبترین چیزها اتفاقاً در همین دنیای عادی و روزمرهی ما هستند. همینجایی که زندگی میکنیم. همینجایی که شبی میخوابیم و صبح که بیدار میشویم زندگیمان دگرگون شده است. تقوایی آن روز داستانِ داستانهایش را هم تعریف کرد؛ اینکه آن داستانها را چرا نوشته و اصلاً چهطور نوشته. با آن دستخط زیبای بادقّت و هوشربایش جملههایی را روی تخته نوشت که سطرهایی از تابستانِ همان سال بودند و اینطور که گفت بازتاب جامعهای بودند که در آن زندگی میکرد. این را هم اضافه کرد که تجربههای شهودی نویسنده معمولاً راهگشا هستند. گفت من بچهی جنوبم. کارگرها را در اسکله دیدهام. داستانم داستان جنوب است. داستان آن کارگرهاست. نمیدانم چرا اما مطمئنم این تصویرِ همان روز است که در میانهی حرفهایش سکوت کرد، جرعهای چای نوشید، مدادی یا خودکاری از روی میز برداشت و گفت شما از آنهایی نباشید که فکر میکنند هنری که خودشان سراغش رفتهاند مهمتر است. من اگر بخواهم بین هنرها انتخاب کنم، هنر نویسندگی را ترجیح میدهم. مطمئن نیستم اما احتمالاً لیوان چای را دوباره برداشت و نوشید.
۴ شاید همین بود که ناصر تقوایی که در بیستوهشتسالگی مجموعهداستانِ تابستان همان سال را ضمیمهی جُنگ ادبی لوح منتشر کرد و نامش در شمار مهمترین نویسندگان داستان کوتاه ایران آمد، از همان ابتدای فیلمسازیاش، از همان روز اولی که به صرافت ساختن اولین فیلم سینماییاش افتاد، ادبیات را همپایهی سینما در نظر گرفت؛ مسیری که برای تقوایی مطمئنتر بود؛ آنچه را در دنیای کلمهها میگذشت، آنچه را که نامش ادبیات داستانیست، خوب میشناخت و کلمههایی که روایت میکردند، ادبیاتی که پیش چشم شکل میگرفت و رشد میکرد، برای رسیدن به نتیجهای که میخواست راهگشا بود. آرامش در حضور دیگران، اولین فیلم بلند ناصر تقوایی، از دل همین ادبیات درآمد. پیش از آن، در سال چهلوهفت، بعدِ خواندن رمانِ کاغذرنگیهای مچالهشده، نوشتهی ذکریا هاشمی، به این فکر کرد که میشود فیلمی بر پایهی این رمان ساخت؛ فیلمی که میشود اسمش را گذاشت سهقاپ. اما هر چه کرد مسئولان و مدیران تلویزیون ملی ایران علاقهای به ساختش نشان ندادند؛ ظاهراً به چشم آنها سهقاپ داستانی در ستایش قمار و بُردوباخت بود و تلویزیون ملی نباید این چیزها را پیش چشم تماشاگران میآورد. این شد که سهقاپ ماند تا خود ذکریا هاشمی، بیرون از دستگاه عریضوطویل تلویزیون ملی، بسازدش و تقوایی رفت سراغ آرامش در حضور دیگران؛ داستانی از دکتر غلامحسین ساعدی که آن روزها در شمار مشهورترین و مهمترین و محبوبترین داستاننویسان ایران بود؛ داستانی که تقوایی میگفت قصهای مطلوب و دلخواه دارد و اجازه میدهد فیلم روی اضطرابی ناشناخته پیش برود. اضطراب اینطور که تقوایی میگفت مضمون اصلی فیلم بود و همین اضطراب رازورمز داستان را برای او دوچندان کرده بود. میگفت رازی در این داستان بود که میکشاندم. میگفت حالوهوایی داشت که جذبم میکرد. میگفت مثل سرنوشت بود. سرنوشت را نمیشود گفت که چیست اما میشود احساسش کرد.
۵ اینطور نوشتهاند که ادبیات را ظاهراً میشود نقطهی مرکزی سینمای ناصر تقوایی در نظر گرفت؛ مرکزی که سینمای تقوایی را شکل داده؛ سینمایی که بر پایهی ادبیات شکل گرفته است. بدون ادبیات، بدون شناختِ ادبیات داستانی، سینمای تقوایی شکل نمیگرفت و تقوایی اگر از ادبیات، از داستاننویسی، پا به سینما نگذاشته بود بعید بود که در همهی این سالها سراغ داستانهایی برود که بهزعم او قابلیت فیلم شدن داشته باشند. آن رمزوراز، آن چیزی که مثل سرنوشت است و نمیشود بهروشنی از آن گفت، درست همان چیزیست که بین سینمای تقوایی و ادبیات داستانی پُل ساخته؛ پلی که آنها را بههم وصل میکند. این را هم یکبار در کلاسی که بچهها میخواستند رازورمز اقتباس ادبی را بدانند، گفت هیچ داستان کوتاه و رمانی را نمیشود همانطور که هست به فیلم تبدیل کرد. نکتهی اصلی بیان است؛ بیان ادبیای که فرق دارد با بیان سینمایی. این را هم روی یکی از آن کاغذهای بیست و دو سال پیش نوشتهام که فیلمهای بدِ اقتباسی بیان سینمایی ندارند و کارگردان به بیانِ ادبیِ داستان دل خوش کرده است. بخش عمدهی تلاش ناصر تقوایی از دورهی آرامش در حضور دیگران تا نفرین (براساس داستان باتلاقِ میکا والتاری) و داییجان ناپلئون (براساس رمانِ ایرج پزشکزاد) و ناخدا خورشید (براساس رمان داشتن و نداشتنِ ارنست همینگوی) توجه به ادبیات داستانی در دل سینما بوده؛ پیدا کردن راهی برای سینمایی کردن آنچه پیش از این بیانی ادبی داشته است. همین است که ناخدا خورشید را نهفقط به اقتباسی تمامعیار و باشکوه، که به فیلمی بینظیر بدل کرده. نقطهی قوتِ ناخدا خورشید اتفاقاً داستان همینگوی نیست؛ برداشت شخصیاش از این رمان است؛ ناخدا خورشید را از این منظر میشود داشتن و نداشتنی دانست که از نو نوشته شده؛ برای مردمانی دیگر، دربارهی مردمانی دیگر و به روایت مردی دیگر که هر دو گروه را خوب میشناسد. و این شناخت، این آشنایی عمیق، احتمالاً یکی از مهمترین چیزهاییست که ناصر تقوایی را از فیلمسازان همدورهی خودش جدا میکرد؛ مردی که سینما و ادبیات را به یک اندازه میشناخت؛ آنقدر دقیق و درست که از آدمی مثل او، از فیلمسازی کمنظیر بهنام ناصر تقوایی، توقع داشتیم.
اغلب فکر میکنیم تعلیق مختص ژانری خاص است، اما درواقع این امر سرچشمهی بنیادین تمامی انواع داستانگویی است. خلق انتظاراتی پیرامون حادثهای در راه، تأکید بر آن و به تأخیر انداختن رخ دادنش، در کل به نظر من تمامی این استراتژیها برای تجربه روایی لازم است. هرچند برخی طرحهای داستانی (plot) بیش از دیگر طرحها بر تعلیق تأکید میکنند، اما حتی «شخصیتمحور»ترین داستانها نیز ما را بی نصیب از ذرهای تعلیق نمیگذارند. درست است، گاهی با نوعی «طعمه و حیله» (فرایندی در بازایابی که در آن برای محصولی ارزانقیمت تبلیغ میشود و پس از هجوم مشتری به بهانه تمام شدن آن محصول، محصولی گرانتر به مشتری فروخته میشود. م.) روبهرو میشویم، مثلاً گاهی پایهی تعلیق ریخته میشود اما درنهایت تعلیق حلنشده باقی میماند. دیر یا زود میفهمیم سروکلهی گودو پیدا نمیشود یا احتمالاً آنا را در ماجرا ساختهی آنتونیونی پیدا نمیکنند. در این موارد تعلیق ما را به مسیری دیگر حواله کرده است که اغلب به مضمون ربط دارد، که در آن از ما دعوت میشود به چیزی مهمتر از سردرآوردن از نتیجه حوادث فکر کنیم. (البته گاهی فراموش کردن تعلیق نشانهی تنبلی در روایت یا روایت تنبل است.) تعلیق همیشه با طرحهای داستانی آشنا همراه است، به همین دلیل بسیاری از مردم «فیلمهای جدی» را بدون تعلیق میپندارند. همین موجب جذابتر شدن ماجرا در ایران میشود، کشوری که در محافل جشنوارهای هواخواه بسیاری دارد و به نوعی تخصص در ساخت فیلمهای هنری تعلیقآمیز رسیده است.
تلاش پسر برای برگرداندن دفترمشق همکلاسیاش در خانهی دوست کجاست؟
بیشتر اوقات متوجه نمیشویم که فیلمهای اولیهی کیارستمی بر مبنای جستوجوی تعلیقآمیز شکل گرفتهاند، از تلاش پسر برای برگرداندن دفترمشق همکلاسیاش در خانهی دوست کجاست؟ گرفته تا نمای پایانی زیر درختان زیتون. فیلمنامههای کیارستمی برای کارگردانهای دیگر بیشتر این کیفیت را نشان میدهد. کلید در نمایش چگونگی تلاش پسربچهای چهار ساله در نجات برادر کوچکترش وقتی پشت در بسته آشپزخانهای گیر میافتند و گاز هم نشت کرده است، بسیار «گریفیث»ی عمل میکند. رویکرد او در سفر کاملا شبیه روث رندل (نویسنده داستانهای جنایی. م.) است: پدر کلهشقی از طبقهی متوسط به همراه اعضای خانوادهاش که در حال ترک تهران هستند اتوموبیلی را از مسیر حرکت خارج میکند و از صحنه میگریزد. او به جای استراحت در تفرجگاه تابستانی مدام به شکلی بیمارگون به محل حادثه بازمیگردد تا از مراحل پیشرفت تحقیقات پلیس سردربیاورد: آیا خودش را معرفی میکند؟ این مسئله فقط درمورد کیارستمی صدق نمیکند: به ساختار تعلیق در نون و گلدونِ مخملباف، یا کودک و سربازِ رضا میرکریمی، یا دایرهی پناهی نگاه کنید. آنچه وزنهی فیلمهای تعلیق ایرانی است تا حدودی در این حقیقت نهفته که آنها خیلی به الگوهای قدیمی (تعقیب و گریز با ماشین، تعقیب کردن شخصیتی از سوی شخصیت دیگر، نجات آخرلحظه) وابسته نیستند و بیشتر متکی به مانورهای روانشناختی هستند که غالباً از طریق دیالوگ پرداخت میشود. شخصیتها در این فیلمها علاقه دارند بسیار حرف بزنند، دغدغههای خود را با لجاجتی در سینمای دیگر ملل کمتر دیده میشود بیان کنند. شخصیتها روی حرف خود میایستند و تعلیق از برخورد اعترافات، دفاعیهها و توجیه کردن خود شکل میگیرد. اما این تعلیق از بُعد اخلاقی نیز شکل میگیرد. مثالهای قبلی من وابسته به ارزیابی ما است از آنچه باید رخ دهد (قهرمان «سفر» باید مجازات شود) دربرابر آنچه ما میخواهیم رخ دهد (قهرمان باید فرار کند). اندکی رمزوراز اضافه کنید، مثل زیر درختان زیتون (طاهره چه فکری میکند؟) و طعم گیلاس (آقای بدیعی برای چه شغلی دنبال آدم میگردد؟) و شما نوعی فیلمسازی هنری جاهطلبانه دارید که بیشترین بهره را از منابع بسیار سنتی فرم هنری میبرد. این منابع در اثر قبلی اصغر فرهادی یعنی دربارهی الی… آشکار بودند، فیلمی که دو سال پیش در همین صفحات آن را ستودم. جدایی نادر از سیمین قدرتی مشابه در جلب و حفظ توجه ما دارد. زنی موفق نمیشود طلاق بگیرد و خانه را ترک میکند، در این خانه به جز نادر، پدر مبتلا به آلزایمر او و دخترشان ترمه هم زندگی میکند. با نبودن سیمین، نادر برای نگهداری از پدرش راضیه را استخدام میکند، او زنی از طبقهی کارگر است که باید دختر کوچکش را موقع کار همراه خود بیاورد. یک روز راضیه زیر فشار کار شانه خالی میکند و به دلایلی که تا آخر فیلم فاش نمیشود از خانه غیبش میزند. نادر و ترمه هم پدر را بیهوش با دستانی بسته به تخت پیدا میکنند. در این کشمکش اولیه راضیه به مرز هیستیری میرسد و تنها در اواخر فیلم از دلیل آن آگاه میشویم. وقتی او به آپارتمان بازمیگردد با خشم نادر روبهرو میشود که این هم به نقطهی عطفی دیگر منجر میشود، که از اهمیت آن نیز بعداً باخبر میشویم. برای پیچیدهترشدن اوضاعْ شوهر تندخوی راضیه از دست همه شاکی میشود. مثل دربارهی الی… اهمیت بسیاری به آنچه شخصیتها در لحظهای خاص میدانند داده میشود و یاد و حافظهی ما از زمان اطلاع یافتن شخصیتها از هر امری هم میتواند اشتباه باشد، همانطور که ممکن است شخصیتها هم به همین اشتباه دچار باشند. و مثل رمانهای هنری جیمز بخش غالب اکشن به واکنش ناظران، به ویژه ترمه که دختری متفکر است حواله میشود، شخصیتی که در صحنه آخر از اهمیتی در حدواندازهی دیگر شخصیتهای فیلم برخودار میشود. تعلیق در این فیلم در سطوح مختلف بنا میشود: مراحل طلاق، وضعیت مشکوک پیرمرد، پرونده دادگاه درمورد دخالت راضیه در ماجرای پول گمشده و مهمتر از همه مسئولیت مرگ. برخی از این سطوح اکشن حل میشوند؛ و حیاتیترین آنها در تعلیق میماند. و همین امر مثل اغلب موارد مجبورمان میکند بیشتر و گستردهتر درمورد برخورد فیلم با موضوع رابطهی والدین/ فرزندان فکر کنیم. ما با فیلمی روبهرو هستیم که به شکلی منحصربهفرد غنی است، فیلمی که اختلاف طبقاتی، زندگی افراد معتقد و تاثیر مشکلات بزرگسالان بر کودکان اطراف آنها را مورد بررسی قرار میدهد. تعلیق نه تنها اشتهای ما به داستان را رفع میکند، بلکه میتواند ما را به تفکر اخلاقی وادارد، جدایی نادر از سیمین همین کار را میکند.
تعلیق در این فیلم در سطوح مختلف بنا میشود: مراحل طلاق، وضعیت مشکوک پیرمرد، پرونده دادگاه درمورد دخالت راضیه در ماجرای پول گمشده و مهمتر از همه مسئولیت مرگ.
[کریس] مارکر در ابتدای فیلمِ آخرین بلشویکِ خود نقلقولی از جرج استاینر میآورد، با این مضمون که «این نه گذشته، بلکه عکسهای گذشته است که بر ما استیلا دارد.» یا مثلاً شاندور کراسنا، که درواقع خودِ مارکر است، در فیلمِ بیآفتاب میگوید «من آن ژانویه را که در توکیو بودم، به یاد میآورم، یا بهتر است بگویم عکسهایی را که آن ژانویه در توکیو گرفتم به یاد میآورم. این عکسها جایگزینِ خاطرهی من شدهاند. آنها خودِ خاطرهی من هستند.» فیلمهای مارکر پُر از ارجاعاتی از این دست است و تأمّلاتی عمیق در بابِ عکسهایی که جایگزینِ شناختِ آدمها از رخدادها شدهاند. واضح است که اینجا نکتهی مهمّی بازگو میشود. امّا این بدان معنا نیست که آدمها بهواسطهی حضورِ عکسها دیگر خاطرهای از آنِ خود ندارند. مارکر طرفدارِ گونهای خاطرهی پروستیست (جالب اینکه وی در پروژهای بهنامِ بیخاطرگی، که روی سیدی عرضه شده، اشاره میکند که نامِ شخصیتِ اصلیِ زنِ فیلمِ سرگیجهی هیچکاک، فیلمی که بر پایهی خاطره و ضربهی روحی بنا شده، مادلن است [همنامِ همان کیکی که در رمانِ پروست خاطراتی را در ذهنِ راوی زنده میکند]). * استیو ادواردز، عکاسی، ترجمهی مهران مهاجر، نشر ماهی، بهار ١٣٩٠
کریشتف کیشلوفسکی در آخرین سالهای زندگیاش گفت «فیلم میسازم؛ چون واقعاً بلد نیستم کارِ دیگری بکنم.» و منظورش از کارِ دیگر نوشتنِ داستان و رُمان بود؛ بسکه ادبیات را دوست میداشت و برایش مهم بود. فیلمسازی مثل او که دلسپردهی نوشتههای فئودور داستایوفسکی و آلبر کامو و فرانتس کافکا بود با خودش فکر میکرد سینما هیچوقت، حتا در بهترین لحظههایش، به پای ادبیات نمیرسد و همیشه خودش را بابتِ اینکه استعدادِ نوشتن نداشت سرزنش میکرد و میگفت فیلم ساختن چه فایدهای دارد وقتی هیچ فیلمی در حدواندازهی نوشتههای آنها نیست؟ و این فکر را با صدای بلند با دیگران در میان میگذاشت. سر تکان دادنش در مصاحبهای تلویزیونی و سکوت مصاحبهگر بعدِ شنیدن این حرفها تکاندهنده بود. و این حرفها را جدی میگفت. و خیلی وقتها، وقتِ گفتن این حرفها، یکی از آن سیگارهای همیشگیاش را روشن میکرد و پشتِ هم پُک میزد و معلوم بود از قبل تصمیمش را گرفته، معلوم بود خیال میکند سینما حقیرتر از آن است که ذرهای به عظمتِ ادبیات، عظمت رمان، عظمت آن جهانی که در رمانهای داستایوفسکی و کامو و کافکاست نزدیک شود و حیف که همهی آدمها استعداد رمان نوشتن ندارند. و در آن مصاحبهی تلویزیونی به اینجا که رسید سیگار بعدی را روشن کرد. گفت متأسفم ولی همین است داستان فیلمسازیام. امّا همهی این غر زدنها، همهی این شرمساریهای مکرر را باید به پای فروتنیاش نوشت: خیال میکرد هیچ فیلمسازی از پسِ «تصویر کردنِ جهان درون، جهانِ احساسات» برنمیآید؛ آنگونه که رماننویسانِ بزرگ از پسِ این کار برآمدهاند، اما خودش خوب بلد بود جهانِ درون و جهانِ احساسات را به جذابترین و غریبترین شکلِ ممکن روایت کند: ژولیِ فیلم آبی بهجستوجوی راهی برای رهایی خود برمیآمد و این همان جهان درونی بود که کیشلوفسکی به جستوجویش برآمده بود؛ جهان احساسات همین لحظههاست؛ همین رنگِ آبی؛ همین آبیای که ژولی را در بر میگیرد؛ همین آبیای که بعدِ تماشای فیلم پیش چشمان ماست؛ همین آبیای که ما را در برمیگیرد.