همه‌ی نوشته‌های محسن آزرم

گذشته مادر است

 

مصاحبه‌ای از بورخس را به یاد می‌آورم که ناگهان، در میانه‌ی پرسشی درباره‌ی رئالیسم در ادبیات، درباره‌ی این‌که چرا نویسنده‌ای چون او، در زمانه‌ی رونق داستان‌های رئالیستی، هیچ‌ رغبتی به نوشتن داستانی رئالیستی نداشته، می‌گوید رئالیسم را رها کنید، رئالیسم را شما منتقدان دوست دارید. در رئالیسم که فضیلتی نیست؛ پیش‌پاافتاده است؛ داستان‌های رئالیستی همین‌طورند، یا دست‌کم داستان‌هایی چنین ادعایی دارند. به جای فکر کردن به رئالیسمی که خیلی وقت‌ها سلیقه‌ی منتقدان است، می‌شود به زمان فکر کرد؛ به امکاناتی که زمان در اختیار قصه‌گو می‌گذارد، به این‌که چیزی عجیب‌تر از زمان نیست؛ به این‌که زمان، هرچند به چشم نمی‌آید، اما حضورش از هر چیزی‌ پررنگ‌تر است و اگر درست یادم مانده باشد این جمله را هم در همان مصاحبه می‌گوید که دست بُردن در زمان و جابه‌جا کردن وقایعْ مهم‌ترین کاری‌ست که قصه‌گوهای خوب از عهده‌اش برمی‌آیند و با این‌که آن مصاحبه را سال‌ها پیش خوانده‌ام، تقریباً مطمئنم بورخس در آن جمله از کلمه‌ی قصه‌گو استفاده کرده، نه قصه‌نویس و قصه‌گو ظاهراً کسی‌ست که وقتِ گفتنِ قصه‌اش، وقتِ روایت کردنش، در زمان دست می‌برد تا قصه‌ی بهتری تعریف کند و در این صورت فرهادِ ناگهان درخت هم یکی از این قصه‌گوهاست و البته خود فرهاد هم چندباری این نکته را یادآوری می‌کند که اختیارِ زمان با اوست و در فاصله‌ی چشم به‌هم زدنی خاطره‌ای را به خاطره‌ی دیگری گره می‌زند؛ از گذشته‌ای که قاعدتاً هیچ‌وقت ندیده و نمی‌توانسته دیده باشد به خاطره‌ی دیگری می‌رسد که نزدیک‌تر است؛ مثلاً لحظه‌ای دست زنی را در حال اتو کردن می‌بینیم و تصویر قطع می‌شود به دست‌های زنی جوان‌تر که کتاب قدیمی رباعیات خیّام را ورق می‌زند و فرهاد می‌گوید «دست مادرم؛ این‌جا در شانزده سالگی.» بعد دست‌های مادر را می‌بینیم که دارد چیزی را هم می‌زند و فرهاد ناگهان می‌گوید «نه، این جاش این‌جا نیست؛ این دستِ خیلی سال بعده.» 

شاید به شیوه‌ی جولین بارنز در عکاسی، بالون‌ سواری، عشق و اندوه بشود این‌طور نوشت که دو لحظه‌ی متفاوت را کنار هم می‌‌گذاریم و قصه‌ی تازه‌ای می‌سازیم؛ همان‌طور فرهاد بعدتر همین کار را به شکل دیگری در مطب روان‌کاو می‌کند؛ وقتی روان‌کاو می‌گوید «دو سه تا چیز بگو که وقتی یادشون می​افتی می​گی می​ارزید که زندگی کنی…» جواب می‌دهد که «بالاخره یه چیزی پرسیدین که می­تونم دقیق جواب بدم… اون روز که یه دفعه باد خورد توی صورتم… وقتی بچه‌ها پریدن رو تخت ماریا… رشت… سفرهای عید به رشت… سفرهای تابستان به رشت… هر سفری به رشت… و دریا…» و هر کدامِ این‌ لحظه‌ها قاعدتاً روز و ساعت متفاوتی دارند و فقط فرهاد می‌تواند آن‌ها را این‌طور کنار هم بگذارد و قصه‌ی خودش را بسازد و مهم‌ترین چیزی هم که به یاد می‌آورد این باشد که «اون روز که ساعت شیشِ صبح دیدم داره می‌آد. وقتی گفت دلم می­خواد بیای این‌جا کنارم و معجزه شد. اون دست که بهش آفتاب می­تابید…» و کمی بعد اضافه می‌کند «راستی اون روز صبح ساعت شیش نبوده، هشت و ربع بوده. ولی تمام این سال‌ها دلم خواسته ساعت شیش باشه.» 

*

اگر آن‌طور که فیلم‌ساز چند سال‌ قبل در پیشوازِ پیش از نیمه‌شبِ لینک‌لیتر با اشاره به پی‌یتای میکل‌آنژ نوشته، زمان چیزی‌ست که هنرمند می‌سازدش، پس در این صورت می‌شود راه‌ورسم فرهادِ ناگهان درخت را هم برای تعریف کردن این قصه‌، یا در واقع برای روایت کردن این قصه‌، ابداع زمانی دید که فقط به خودش تعلق دارد و شاید تنها کاری‌ست که دوستش می‌دارد و واقعاً از پسش برمی‌آید؛ زمانی آن‌طور که دلش می‌خواهد و با شخصیت‌هایی که دلش می‌خواهد و با یاد آوردن چیزهایی که دلش می‌خواهد.

 آن‌چه زمان می‌نامند اشاره به گذشته‌ا‌ی‌ست که روشن بودن یا نبودنش بستگی به خیلی چیزها دارد و حالا که بعد از چند سال سراغ نوشته‌ی کوتاهی رفته‌ام که فردای اولین تماشای ناگهان درخت نوشته‌ بودم، می‌بینم شاید این تکه‌اش را بشود این‌جا نوشت که فرهادِ ناگهان درخت، آدمی که هر کاری می‌کند که هیچ کاری نکند، به گذشته فکر نمی‌کند، چون گذشته در وجودش مانده و درست به یاد نمی‌آورم آن روز که داشتم این کلمات را می‌نوشتم این فکر چرا به سرم زده بود که گذشته می‌تواند در وجود آدم بماند و تازه هر آدمی هم نه؛ چون فرهاد آدمی‌ست که به جای زندگی در جمع دیگران ترجیح می‌دهد با خودش زندگی کند و اگر آدم‌های امنِ زندگی‌اش باشند، طبیعی‌ست ترجیح می‌دهد کنارِ آن‌ها باشد. 

این حس امنیت دست‌کم برای من این سال‌ها پررنگ‌تر شده و شاید برای همین ترجیح می‌دهم دیگر از آن تعبیر استفاده نکنم؛ هرچند هنوز هم که بی‌وقت و بی‌وقت تکه‌هایی از ناگهان درخت را می‌بینم، یا لحظه‌هایی از فیلم را که به یاد می‌آورم، دلم می‌خواهد از گذشته‌ای بنویسم که ناگهان قطع شده؛ انگار سر راهش چیزی سبز شده که مسیرش را تغییر داده و بعد از این تغییر مسیر هیچ‌چیز دقیقاً همان نیست که قبل از این بوده و حالا که دارم این جمله‌های قبلی‌ را می‌خوانم به نظرم این هم از نشانه‌ها‌ی بالا رفتن سن‌وسال خودم است، یا شاید تنها زیر سقفی زندگی کردن که شماری از کتاب‌های قدیمی و آلبوم‌های خانوادگی‌ و نوارهای کاستش از گذشته‌ای می‌آیند که چیزی جز خاطره‌ی کم‌رنگِ خانه‌ای نیست که حتی نمی‌دانم در این چند سال خرابش کرده‌اند یا نه و احتمالاً مقایسه‌ی این گذشته و این حافظه و این خاطرات با چیزهایی که فرهادِ ناگهان درختدر آفریدن قصه‌اش به کار می‌گیرد، کنجکاوم می‌کند که از خودم بپرسم این کیفیت غریبِ قصه‌گویی فرهاد و این بی‌اعتنایی محض به زمان خطی و چیزهایی مثل این نتیجه‌ی آن وقفه‌ی ناگهانی‌ای‌ست که در خاطراتش پیش آمده یا نه و فکر می‌کنم شیاد همین است که فرهاد گذشته را مدام و بی‌وقفه به یاد می‌آورد و در این به یاد آوردنِ همه‌چیز شاید خودِ فرهاد هم کم‌کم به بخشی از همان گذشته‌‌ای‌ بدل شده که حالا چیز زیادی از آن نمانده و برای شناختن دوباره‌ی خود و برای سر درآوردن از این‌که چرا در همه‌ی این سال‌ها هر کاری کرده که هیچ کاری نکند و برای گفتن این‌که چرا هیچ‌وقت چیزهایی را که باید نگفته و برای روشن کردن این‌که چرا همیشه ‌چیزهایی را از دست داده بالاخره کاری بکند و آن گذشته‌ی سپری‌شده یا آن زمان ازدست‌رفته را احضار کند.

*

نمی‌دانم احضار کردن این‌جا و در این جمله و درباره‌ی ناگهان درخت و فرهاد این فیلم واقعاً کلمه‌ی درستی‌ست یا نه ولی اگر بخواهم تعبیر دیگری را جایگزینش کنم احتمالاً باید از به یاد آوردن استفاده کنم، یا دست‌کم حالا کلمه‌ی دیگری به ذهنم نمی‌رسد؛ چون انگار مسئله‌ی اصلی خودِ یاد است و یادم می‌آید اولین دیدار با فیلم روزهایی بود که راویِ‌ رمانی روزهایم را ساخته بود که نیمه‌شبی ناگهان از خواب بیدار می‌شد و در این بیداری ناگهانی نمی‌دانست دقیقاً دارد کدام لحظه‌ی زندگی را پشت‌سر می‌گذارد‌ و نمی‌دانست دقیقاً کجاست و حتی خودش را هم دقیقاً به یاد نمی‌آورد و همینْ شروع جست‌وجویی برای یافتن زمانِ گم‌شده‌ای بود‌ که در این بیداری از دست رفته بود و همین بود که وقتی در اولین دقیقه‌ی ناگهان درخت چشمم به کودکی در پارچه‌ای سفید افتاد که فرهاد در آغوشش می‌گرفت و می‌گفت «آخیش… بالاخره زاییدم.» یاد آن راوی و آن بیداری ناگهانی افتادم؛ ‌بیداری‌‌ای که راوی آن رمان گرفتارش می‌شد و حس می‌کرد در زمان گم شده است.

فرهاد هم مثل هر آدمی که قدر خاطرات را می‌‌داند حواسش هست که گذشته ردش را روی چیزها می‌گذارد و همین‌طور روی حافظه و آن‌چه در حافظه ضبط می‌‌شود، آن‌طور که کراکوئر نوشته، پُر از شکاف است، چون حافظه توجهی به تاریخ‌ها ندارد؛ روزی آفتابی در پنج سالگی را با روزی برفی در دوازده سالگی ترکیب می‌کند و نتیجه‌اش به‌روشنی به یاد می‌آید. مهم نیست آدم چه صحنه‌هایی از گذشته را به یاد می‌آورد و مهم نیست این گذشته چه‌قدر دور یا نزدیک است؛ چون آن چیزهایی که در حافظه‌اش جا خوش کرده‌اند، حتماً نسبتی با عزیزترین آدم‌‌های زندگی‌اش، یا عزیزترین جاهای زندگی‌اش دارند و حتماً برای او معنایی داشته‌اند و حتماً برای او مهم بوده‌اند. 

این چیزها معمولاً تصویرهایی جداشده‌اند، یا فرهادِ ناگهان درخت جدای‌شان کرده که بعداً مرورشان کند؛ شاید مثل عکس‌هایی که تماشای‌شان می‌کنند؛ عکس‌هایی که می‌روند توی آلبوم، یا  توی جعبه، یا می‌روند توی قاب و سال‌ها بعد می‌آیند بیرون تا برسند به دست صاحب عکس و خودِ عکس هم که اصلاً به یک معنا جدا کردن لحظه‌ای خاص از زمان است.

* 

بنیامین در جستار «روایت‌گر»ش این مَثَل خواندنی را نوشته بود که «اگر کسی سفری برود، می‌تواند چیزی را روایت کند.» و  سال‌ها قبل از ناگهان درخت، فرهادِ قایق‌های من پس از شنیدن پیغامی که مریم روی پیغام‌گیر تلفنی‌اش گذاشته، روانه‌ی رشت می‌شود؛ رشتی که برایش هر شهری نیست؛ شهری نیست که در زندگی شبیه‌اش را ببیند؛ جایی که نمی‌شود با هیچ‌جای دیگری عوضش کرد و این هم اصلاً عجیب نیست؛ چون جاها را، هر جایی را، معمولاً با آدم‌هایی به یاد می‌آوریم که سال‌ها قبل دیده‌ایم؛ جاهایی که با آن‌ها بوده‌ایم. مهم نیست اولین‌بار تک‌وتنها نشسته‌ایم روی نیمکتی در اسکله. آن لحظه را، آن روز را، آن تنهایی را، آن‌گونه که بوده، آن‌گونه که اتفاق افتاده، به یاد نمی‌آوریم. 

آن‌چه به یاد می‌آوریم، آن‌چه ترجیح می‌دهیم به یاد بیاوریم، روزی یا شبی‌ست که با دیگری، با کسی که شبیه هیچ‌کس نیست، آن‌جا بوده‌ایم، آن‌جا مانده‌ایم؛ همان‌جا روی نیمکتی در اسکله؛ رو به آبی که حالا وقتی کسی درباره‌اش چیزی می‌گوید، وقتی قرار است آن را به یاد بیاوریم، از همین‌جا که نشسته‌ بوده‌ایم به یاد می‌آوریمش: جایی که او بوده؛ جایی که او حضور داشته. 

شاید همین است که رشت برای فرهادِ قایق‌های من از گذشته جدا نیست؛ از خاطره‌هایی که دست برنمی‌دارند از سرش، خاطره‌ای که نمی‌شود کنارش گذاشت. آن‌چه درست همین لحظه، در زمان حال، دارد اتفاق می‌افتد، چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد وقتی همه‌ی چیزهایی که در ذهن مانده‌اند، به گذشته تعلق دارند؟ گذشت زمان گاهی چیزی را حل نمی‌کند؛ چون چیزی برای حل شدن نیست. در عوض، آدم مدام در معرض یاد آوردن است. یاد آوردن است که آدم‌ها را مدام بین گذشته و حال نگه می‌دارد. از زمان حال به گذشته سفر می‌کنیم، به لحظه‌ای که حالا بیش از هر زمان دیگری می‌خواهیم به یاد بیاوریمش. این جاده، این مسیر، این تابلوها، این سیم‌های برق که کنار جاده‌اند، یادآور خاطره‌ای دیگرند؛ خاطره‌ای با حضور یکی که حالا نیست؛ نه این‌که نباشد؛ این‌جا نیست. همان‌جا که بوده مانده؛ همان‌جا که از اول بوده. آدمی که فرهاد ظاهراً با او هیچ‌وقت «شکست نخورده»؛ یا دست‌کم این چیزی‌ست که مریم قبل از این‌ها به فرهادِ قایق‌های من گفته. 

*

اما هیچ فرهادی شبیه فرهاد قبلی نیست و فرهادِ در دنیای تو ساعت چند است؟ اصلاً از جایش تکان نخورده؛ همان‌جا در رشت مانده؛ چون همه‌ی خاطره‌های خوش زندگی‌اش به همین شهر تعلق دارند؛ مخصوصاً خاطراتش از گلی جان که حتی اگر در قاره‌ای دیگر زندگی کند باز هم برای او ساکن همین شهر است. 

اما فرهادِ ناگهان درخت فرق می‌کند؛ چون رشته‌ی اتصالش به گذشته، یا اصلاً به زندگی، هماجون است و حالا در یادآوری در دنیای تو ساعت چند است؟ می‌شود حوا خانم را به یاد آورد که اجازه می‌دهد فرهادِ قاب‌ساز عاشق‌پیشه اسباب عاشقی‌اش را در خانه‌ی عشقی که نیست پهن کند و کم‌کم یکی از اعضای خانواده شود؛ آن‌قدر که در بازگشت گلی جان یادآوری می‌‌کنند که در نبودِ حوا خانم فرهاد هم تنهاتر شده است. می‌دانم چرا دارم این چند جمله‌ی آخر را می‌نویسم اما سعی می‌کنم موقع نوشتنش سری به عکس‌های مادرم نزنم و چشمم فقط به قاب‌هایی از فیلم باشد وقتی می‌نویسم این‌جا و اصلاً هر جا گذشته مادر است، امروزْ مادر است و اگر قرار است فردایی در کار باشد، مادر هم باید باشد. هما جون روی صندلی نشسته و صدای سوت سمعکش آن‌قدر بلند است که به گوش ما هم می‌رسد. بعد که سمعکش را از گوشش درمی‌آورند انگار نفس راحتی می‌کشد. حالا هیچ صدای مزاحمی در کار نیست. حالا در این سکوت می‌تواند به‌آرامی بخوابد؛ بی‌اعتنا به این‌که تعادل زندگی در غیاب او به‌هم می‌خورد، بی‌اعتنا به این‌که تعادل دنیا هم در غیاب هما جون به‌هم می‌خورد؛ اصلاً هیچ‌چیزِ این دنیا از این لحظه به بعد سر جایش نیست؛ مثل آن تک‌درختی که ناگهان در ساحل می‌بینیمش؛ مثل تک‌درختی که ناگهان جلو ماشین سبز می‌شود؛ مثل تک‌درختی که می‌شود نقطه‌ی پایان؛ مثل فرهاد که بالاخره می‌نشیند پشت فرمان و به درخت می‌کوبد. 

زندگی و دیگر هیچ؛ عباس کیارستمی، واقعیت و داستان‌های دیگر

… در جواب مهدی سحابی که از او می‌پرسد خب این حقیقت چیست؟ می‌گوید شاید این‌که آدم در نهایت تنهاست. در هر شرایطی مجبور است با مسائل خودش تنها و یکه روبه‌رو بشود. اما این تنهایی به معنای خودخواهی نیست؛ بلکه برعکس، با درکِ این «خودِ» تنهاست که تازه آدم دیگران را می‌شناسد.

پادکست کارناوال
قسمت هشتم
زندگی و دیگر هیچ
عباس کیارستمی، واقعیت و داستان‌های دیگر

مثل عکسی در آلبوم خانوادگی

روزگاری ریلکه‌ی شاعر در نامه‌‌ای این‌طور نوشته بود که مطمئن نیست کلمات بتوانند حاوی تسلّی باشند و این‌طور ادامه داده بود که باور ندارد که می‌توان یا می‌باید به کسی به‌خاطر فقدانِ ناگهانی و عظیمی تسلّی داد. و آن شب که به خانه برگشتم سری به کتاب‌خانه‌ام زدم که ببینم جمله‌های ریلکه را درست به یاد آورده‌ام یا نه. شبم تلخ‌تر شد وقتی دیدم نوشته است که برخلاف آن‌چه مردمان ظاهربین می‌گویند، کاری از دست زمان هم برنمی‌آید. به جست‌وجوی تسلّی برمی‌آییم و امیدمان به زمان است، اما زمان هم آن‌طور که شاعر در نامه‌اش نوشته تسلّی نمی‌دهد. این‌طور نوشته است که زمان در بهترین حالت امورات را سر جای مناسب‌شان برمی‌گرداند و نظمی برقرار می‌کند. این نظمِ ازدست‌رفته را سیزده سال پیش در اولین ساعت‌های رفتن پدرم تجربه کرده‌ بودم. اولین تجربه‌ام بود. و دو سال بعد در اولین ساعت‌های رفتن مادرم. این شد تجربه‌ی دوم. و عجیب بود که شباهتی به هم نداشتند. همه‌چیز را به‌دقت به یاد دارم، یا دست‌کم این‌طور خیال می‌کنم و ترجیح می‌دهم روی این خیال پافشاری کنم که هیچ‌چیزِ آن روزها را فراموش نکرده‌ام؛ چون فراموشی اصلاً کلمه‌ی بیهوده‌ای‌ست در آن وقت‌ و ساعت که زمان می‌ایستد، و دنیا پیش چشمانت منجمد می‌شود و هیچ بعید نیست این وقت‌ها پرسش تاریخی هَملِت، شاهزاده‌ی دانمارکی، را مدام در ذهن مرور کنیم، بی‌آن‌که به زبان بیاوریمش. بودن به چه قیمتی؟ و چرا نبودن این‌ وقت‌ها، بخصوص این وقت‌ها، همیشه پُررنگ‌تر است و بیش‌تر به یاد می‌آید؟ این‌طور گفته‌اند که بودن این وقت‌ها تداومِ رنج است؛ گفته‌اند طی کردن مسیری‌ست که می‌دانیم هر لحظه‌‌اش با یاد آوردنِ لحظه‌ای از گذشته خواهد گذشت. روان‌شناسان گاهی به بیماران‌شان یادآوری می‌کنند سوگ گاهی تمامی ندارد. باری‌ست که روی شانه‌ی آدم می‌ماند. همیشه چیزی تو را به چیز دیگری وصل می‌کند. زندگی، خوب یا بد، فقط همان لحظه‌ای نیست که پیش روی ماست. کافی‌ست سر برگردانیم و چیزی از گذشته پا به امروزمان بگذرد. هر سوگی تو را به سوگ دیگری متصل می‌کند. برمی‌گرداندت به نقطه‌ی اول. از اول شروع می‌کنی. همه را یک‌به‌یک مرور می‌کنی. فردای آن روز بالای خاکی که اسمش را خانه‌ی ابدی می‌گذارند می‌ایستی و چشم‌های خیس و قامت‌های خمیده را می‌بینی. غم این‌طور که گفته‌اند مُسری‌ست. یک‌جا نمی‌ماند. درجا منتقل می‌شود و آن روز با هر جمله‌ای که آن پدر در سوگ پسر می‌گفت، با هر کلمه‌ای که به یاد پسر بر زبان می‌آورد، با هر غمی که بر لبش جاری می‌شد، غم‌های بزرگ دیگری در وجودم زنده می‌شدند؛ پدرم را به یاد آوردم که دورتر، در قطعه‌ای دیگر، زیر خاک بود. مادرم را به یاد آوردم، که در همان قطعه، کمی دورتر از پدر، در آرامشی ابدی بود. و هر آن‌که در این خانواده‌ی نه‌چندان بزرگ از دست رفته و به عکسی در قاب یا آلبوم خانوادگی بدل شده است. 

خشت و آینه به روایت فروغ فرخ‌زاد

سینما در یک تعریف ساده و کلّی یعنی فکر کردن و حرف زدن به وسیله‌ی تصاویر. برای آن‌که بتوانیم حرفی را به تصویر بیان کنیم، در مرحله‌ی اوّل باید آن حرف را داشته باشیم و آن حرف از ارزشی نسبی برخوردار باشد. حرف را که داشتیم، آن‌وقت باید با فنّ به تصویر در آوردنِ حرف آشنا باشیم. با فن هم که آشنا بودیم، تازه سرمایه‌ای می‌خواهیم تا به کمکِ آن سرمایه، وسایل بیان کردنِ حرفی را که داریم، در قالب فنّی که می‌دانیم، فراهم سازیم.
پس موجودیت سینما عملاً بر پایه‌ی سه عامل اصلیِ فکر، فن و سرمایه استوار است و ماهیت آن رابطه‌ی مستقیمی دارد با میزان نیرویی که هر یک از این سه عامل، در زمینه‌ی ایجادِ آن به کار می‌اندازند.
وقتی که این نیروها در یک حالت موازنه‌ی حسابگرانه دست به دست هم می‌دهند، سینما تبدیل می‌شود به یک وسیله‌ی تفریحی سالم و سرگرم‌کننده. این سینما، در اصل، سینمایی‌ست بی‌تفاوت و بلاتکلیف که در میان دو تمایلِ تجارتی بودن و هنری بودن نوسان دارد و ارزش تجارتی یا هنری آن به نسبتِ شدت یا ضعف این دو تمایل، تغییر پیدا می‌کند.


سینما وقتی تبدیل به هنر می‌شود که حالتِ این توازن، در اثر اتحاد دو عامل فکر و فن با یکدیگر، و شورش آن‌ها برضد تمایلات سرمایه و اسارت سرمایه، به‌هم می‌خورد. این سینما اگرچه در بازارهای عمومی خریداری ندارد، اما درعوض تقویت‌کننده‌ی آن معنویتی‌ست که وقتی به کمال خود رسید، ماهیت تقاضاهای بازار عمومی را تغییر می‌دهد و قضاوت‌های این بازار را، که برپایه‌ی منطقی مادّی و کاسب‌کارانه استوار است، بی‌ارزش و باطل می‌سازد.
این سینما، در یک ارزیابی هنری، همان سینمایی‌ست که باید باشد، و در یک ارزیابی تجارتی، همان سینمایی‌ست که نباید باشد.
اما سینما وقتی به صورت یک کالای تجارتی در می‌آید که نیروی سرمایه، که بیش از هر چیز به حفظ و بقای خود می‌اندیشد، آن‌قدر قدرت پیدا می‌کند که دو نیروی دیگر را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد و به بیگاری می‌کشاند.
هدفِ این سینما ازدیاد سرمایه است، و تنها از راه تقویت ضعف‌های معنوی جامعه است که به آن دست می‌یابد. این سینما، در اصل، سینمایی‌ست توخالی اما پُرزرق‌وبرق، با اخلاقی ریاکارانه و تمایلاتی منحرف.
این سینما، در یک ارزیابی تجارتی، موفق‌ترین نوع سینما و به‌همین‌دلیل هم رایج‌ترین نوعِ آن است. اما، در یک ارزیابی اخلاقی و اجتماعی و سالم، اصلاً محلی برای خودنمایی این سینما وجود ندارد.
توده‌ی تماشاچی به سینمای نوع اول و نوع سوم معتاد شده است، درحالی‌که صلاح مردم احتیاج به سینمای نوع دوم دارد.
سوای ارزشهای فکری و هنری‌اش، فیلم خشت و آینه، ارزش دیگری هم دارد که آن اقدام به حرکت است در محیطی که بی‌حرکت مانده است. هرچند باید متحرک باشد.
اگر یک تماشاچی، یا عده‌ی معدودی از آن‌ها، تظاهر کنند که از این فیلم خوش‌شان نیامده است، به نظر من، عوامل واخوردگی آن‌ها را باید در پسیکولوژی خودِ آن‌ها جست‌وجو کرد.
خشت و آینه به‌جای آن‌که با ایجاد محیط‌های مصنوعی، لذت یک خواب مصنوعی را به توده‌ی تماشاچی هدیه کند، سیمای این توده را، با تمام خشونت، زشتی و بطالتش در برابر او ترسیم می‌کند. و وادارش می‌کند که به این سیما خیره شود.
حاصل این خیرگی، چیزی به‌جز احساس شرم از داشتن یک چنین سیمایی نیست. توده‌ی تماشاچی، به‌طور ناخودآگاه و برای تبرئه‌ی خود، این حس را به سنگین بودن فیلم تعبیر می‌کند، نه به زشتی آن سیما.
من فیلمِ خشت و آینه را، به‌علت آن‌که ناظر ساخته شدنش بودم، بیش از هر فیلم دیگری دیده‌ام و می‌شناسم. من این فیلم را هم بر پرده‌ی یک استودیوی خصوصی و در محیطی ساکت، و هم بر پرده‌ی یک سینمای عمومی و در محیطی متشنج، تماشا کرده‌ام. لحظاتی در این فیلم وجود دارد که برای من، هنوز هم بعد از صدها بار تماشا کردن، تکان‌دهنده است. وقتی در جریان این لحظه‌ها قرار می‌گیرم، تنم یخ می‌کند و قلبم می‌گیرد. اما عکس‌العملِ توده‌ی تماشاچی در مقابل این لحظه‌ها، حرکتی عصبی و منتقل‌شونده از یک تماشاچی به همسایه‌اش است.
چرا؟ من فکر می‌کنم به این علت که آسان‌ترین راهِ شانه خالی کردن از زیر بار یک واقعیت، غامض شمردن آن واقعیت است و این خاصیت، خاصیت اصلی همان سیمایی‌ست که خشت و آینه، در طول دو ساعت و چند دقیقه فشار عصبی که بر توده‌ی تماشاچی وارد می‌سازد، برای او ترسیم می‌کند.


خشت و آینه، در سطح فکری‌اش، رساله‌ای‌ست مصوّر درباره‌ی مسئله‌ی رد مسئولیت در جامعه و این همان بیماری نفرت‌انگیزی‌ست که جامعه، از دیرباز، به آن مبتلاست.
خشت و آینه به‌وسیله‌ی حرکت دادن طفلی شیرخوار (که سمبل مسئولیتی‌ست [که] رها شده است) از میان قشرها و طبقات مختلف جامعه، به تجزیه و تحلیل دقیق احوال جامعه می‌پردازد، و با دیدی پانورامیک همه‌ی زوایای آن را روشن می‌سازد و نشان می‌دهد که چگونه هر یک از این قشرها و طبقات به کمکِ منطقی که از خودپرستی، راحت‌طلبی، ترس و تنبلی مایه می‌گیرد، از قبول آن مسئولیت شانه خالی می‌کند.
خشت و آینه خصوصیات این جامعه را نقاشی می‌کند، اما این حس را دارد که درباره‌ی آن‌ها قضاوت نمی‌کند، بلکه وظیفه‌ی قضاوت کردن را به عهده‌ی تماشاچی می‌گذارد.
اصلاً هدف خشت و آینه این است که به تماشاچی بفهماند که باید درباره‌ی محیط زندگیِ خود و قوانین و افکار حاکم بر این محیط، قضاوت کند.
خشت و آینه، در سطح ساختمان سینمایی‌اش و فرم حسی این ساختمان، اثری‌ست بی‌نقص و درخشان.
از شب که نیروی حاکم بر محیط‌های فکری اجتماع و پنهان‌کننده‌ی فقر و ویرانگی این محیط‌هاست شروع می‌شود و پایانش باز هم ادامه‌ای‌ست در شب و در فاصله‌ی این آغاز و پایان، زندگی را در قالبی به فشردگی و خلق همان زندگی، و با ریتمی به کُندیِ ریتم حرکت این زندگی ترسیم می‌کند.

خشت و آینه قصه‌ای‌ست که با دو زبان مختلف، در دو سطح منطبق بر یکدیگر نوشته شده است: زبان طبیعت و زبان سمبول‌ها.
برای آن‌که به عمق این قصه پی ببریم باید به حرکت سمبول‌ها و زبان این سمبول‌ها، که در سطح دوم زندگی حرکت می‌کنند و در خفا به معنی کردنِ آن‌چه که در سطح اول اتفاق می‌افتد مشغولند، توجه داشته باشیم.
در این فیلم، دکور و همچنین تمام عواملی که سازنده‌ی محیط زندگی آدم‌های این فیلم هستند، از طبیعت و از هر جای دیگری به قرض گرفته شده‌اند تا روحیه‌ی این محیط را به شکلی مادّی و قابل لمس مجسّم کنند.
دیوارهای خشت و آینه، دیوارهایی هستند در روح آدم‌های خشت و آینه و کوچه‌های آن، تنگناهایی که احساسات و افکار این آدم‌ها از داخل آنها با یکدیگر تصادم پیدا می‌کند و نابود می‌شود.

مجله‌ی زن روز، شماره‌ی ۴۹، ۹ بهمن ۱۳۴۴
اصلِ این نوشته در کانال تلگرامی کتاب‌نما منتشر شده.

کدام جاودانگی؟

مهم نیست خلوتت را خودت، آن‌طور که دوست می‌داری و آن‌طور که ترجیح می‌دهی، ساخته‌ای؛ چون گذشته، هر وقت بخواهد، لحظه‌ای که اراده کند، به یاد می‌آید، همه‌چیز را کنار می‌زند، پیش می‌آید، می‌خزد، آرام‌آرام و خودش را می‌رساند آن‌جا که به هیچ‌چیز دیگری به یاد نمی‌آید و بعد جان می‌گیرد، رنگ می‌گیرد، شکل می‌گیرد و جایی برای خودش دست‌وپا می‌کند؛ آن‌قدر که دیگر نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. می‌بینی حالا این‌جاست. در ذهنت. پیشِ رویت. می‌بینی همیشه چیزی تو را وصل می‌کند به چیزی دیگر. از خودت می‌پرسی کجا دیده بودم آن شمع‌ها را که در سوگِ پدر روشن شده بودند؟ چشم‌به‌راه پاسخ نمی‌‌مانی. از پیش می‌دانی. اتاقِ سبزِ محبوبت. ژولینِ آن فیلم. تروفوی محبوبت. آدمی با یاد رفتگان. آدمی به یاد رفتگان. یاد رفتگان. رفتگان. تکرارش می‌کنی. سال‌ها پیش از آن‌که فرصتی برای دیدنش پیدا کنی جُستاری از بابک احمدی را درباره‌اش خوانده بودی و می‌دانستی این سرگذشت آدمی‌ست که با مفهومی از جاودانگی می‌خواهد به جنگ با مرگ برود. می‌خواهد مرگ را شکست دهد. می‌پرسی مگر می‌شود مرگ را شکست داد؟ نمی‌دانی. هنوز هم نمی‌دانی. اما سطرهای دیگری در آن جُستار تکانت داده بود. بیست و سه ساله بودی و هنوز هیچ مرگی در خانه رخ نداده بود. هنوز با چشم‌های خودت آن وقفه‌ی تاریک را ندیده بودی. بابک احمدی نوشته بود اتاقِ سبز با او زنده است. نوشته بود من خواهم مُرد. نوشته بود اتاقِ سبز هم آن‌گونه من که من با آن زیسته‌ام خواهم مرد. نوشته بود کدام جاودانگی؟ نوشته‌ بود جاودانگی‌ای در کار نیست. نوشته بود چیزی ادامه نمی‌یابد. نوشته بود چیزی کامل نمی‌شود. نوشته‌ بود چیزی به دیگری نمی‌رسد. نوشته‌ بود هر ارثیه‌‌ای به آخر می‌رسد. یازده سال بعد زلزله در خانه اتفاق افتاد. صبحِ روزی اوایل دی ماه که از خواب بیدار شدی و شب را به چشم دیدی.