خب، این هم از این. رسیدیم به روز بیستم. چهکسی باورش میشد؟
صبح به خریدهای ظاهراً ضروری عید گذشت. اما چه عیدی؟ بعد به سردرد. قرصها هم انگار خاصیتشان را از دست دادهاند. طول کشید. چند ساعت. و بعد در هُشیاریِ بعد از سردرد خواندن جُستاری از ربکا سولنیت. «تاریکی وُلف». اینطور شروع میکند که آینده تاریک است و این بهگمانم بهترین ویژگی آینده است. مینویسد که این جملهی ویرجینیا وُلفِ نوجوان است در سیزدهسالگی. مینویسد خیلیها از تاریکی میترسند. از ناشناختهها میترسند. از نادیدهها میترسند. اما شبی که تمایزها و تعریفها را نشود بهآسانی بیان کرد، همان شبیست که عشق پدید میآید؛ که چیزها درهم آمیخته میشوند، که تغییر میکنند، که مسحور میشوند، که برانگیخته میشوند، که آغشته میشوند، که تسخیر میشوند، که رها میشوند، که از نو زاده میشوند. این را هم مینویسد که آدمی هیچ خاطرهای از آینده ندارد و نعمتی بالاتر از این نیست. چه بخواهیم و چه نخواهیم همیشه در تاریکی محض نیّتی میکنیم و در تاریکی عمل میکنیم و نتیجهی اعمالمان شاید چیزی باشد که هیچوقت خیال نکردهایم.
همین. کافیست فعلاً. این هم از امروز. نیم ساعت مانده به هشتِ شبِ روزِ بیستم.
همهی نوشتههای محسن آزرم
تهران، شهرِ بیدفاع
«ایراد اساسیِ ساختمان تنها زمانی آشکار میشود که در زبانههای آتش بسوزد.»
این روزها مدام این جملهی جورجو آگامبن در سرم میچرخد. آخرین سطرهای جُستارِ «فرشتهی مالیخولیا»یش که این مدت هربار کتاب برایان دیلن، در اتاق تاریک، را دست گرفتهام چشمم را گرفته. این روزها هر طرفِ تهران را که نگاه میکنی زبانههای آتش است و آنچه در این شهرِ بیدفاع به چشم میآید ایراد اساسیِ ساختمان است؛ هم به معنای واقعی، هم به معنای استعاریاش.
مثل همهی این روزها از خانه زدم بیرون و رفتم ببینم تهران در این بیستوچهار ساعت چهقدر تغییر کرده. همهچیز مثل روزهای قبل بود. مثل همهی این سه هفته. مثل همهی این روزهایی که بیدفاعیِ تهران مدام به چشم میآید. خب البته زبانهی آتشی دستکم در این چند ساعت نبود، یا سر راه من نبود، اما ایرادِ اساسیِ ساختمان پیدا بود؛ مخصوصاً به معنای استعاریاش.
رفتم چشمهی کریمخان و در کتابفروشیِ خلوت چرخیدم. چندتا کتاب جدید خریدم و همینکه توی کیسه گذاشتمشان، طوری که کسی نشنود، از خودم پرسیدم کِی قرار است بخوانیشان؟ طوری که خودم بشنوم گفتم نمیدانم. اطلاعی ندارم.
برای تجسمِ آیندهای که وجود ندارد به تخیل نیاز دارید
دو هفته پیش، یکشنبه، سوم اسفند، اینطور نوشته بودم. برای خودم. دو هفته گذشته و آنچه نباید میشد اتفاق افتاده و اینطور که پیداست بدتر از این هم میشود. شاید اگر اینترانتِ نیمبندِ بیکیفیت برقرار باشد، هر وقت بتوانم و حوصلهای باشد این صفحه را بهروز کنم. شاید به نشانهی اینکه هنوز زندهام!
***
اگر قرار باشد این روزنوشتها گزارشی از روزهای آخر سال باشند، نوشتنشان کار آسانی نیست. مخصوصاً برای من که این روزها تنبل شدهام. نمیدانم تأثیر میانسالی و این چیزهاست یا تأثیرِ آنچه بیرونِ خودم، دوروبرم، اتفاق میافتد. شاید هم برمیگردد به شور و علاقهی همیشگیام به شروع کردن نوشتهای تازه و بعد ناگهان رها کردنش.
همین چندماه پیش در کلاسهای مسکوبخوانی و بعداً در کلاسهای ناداستان روایی از این میگفتم که ویژگی مهم روزنوشت این است که نمیتواند متن یکدستی باشد و نویسنده کمکم باید راهش را پیدا کند. فرقش با جُستار و متنهای ناداستانی دیگر در همین است. دستکم این یکی از ویژگیهایش است و دستکم با این ویژگی دارم خودم را دلداری میدهم که این روزنوشتها متن یکدستی از آب درنمیآید. اما مهم نیست. زندگی هر آدمی چیست جز لحظههای زندگیاش؟ و از آن مهمتر جملهایست که اولِ فیلم Between Revolutions از قول آذر نفیسی آمده بود: برای تجسمِ آیندهای که وجود ندارد به تخیل نیاز دارید.
پس با همهی این مقدمهها روزنوشتهای آخر سال را اینطور شروع میکنم که روزها فرق زیادی ندارند با هم. یکجور شروع میشوند و یکجور به آخر میرسند. صبحها، تقریباً هر روز، با صدای تپش قلبم بیدار میشوم. گاهی آنقدر بلند است که فکر میکنم دارد از قفسهی سینهام بیرون میزند. اما نمیزند. چشم که باز میکنم نورِ روز را میبینم. بله، اتاق خودم است. روی تختخواب خودم خوابیدهام. در خانهی خودمم. همین خانهای که وابستهام کرده. کافیست سرم را برگردانم و پنجرهی اتاق را توی آینه ببینم. کتابهای روی میز روبهروی تخت را در آینه ببینم. بخشی از پوسترِ بیمار انگلیسی را ببینم. آن لحظهی یگانهی عاشقانهای را که دیدنش همیشه دلم را میبَرَد. روز اینطور شروع میشود. معمولاً اینطور.
اما شبها جور دیگریست. شبها با شنیدن خبرها و تحلیلهای سیاسی و سر زدن به فضای مسموم توییتر تمام میشود. هر شب قبلِ خواب با خواندن توییتها مطمئنم صبحی در کار نیست و همهچیز به پایان میرسد. اما هست. اگر نباشد تپشهای قلب از کجا میآیند؟
ABBAS KIAROSTAMI SUR JEAN-CLAUDE CARRIÈRE

ترجمهی فرانسوی مکالمهای با عباس کیارستمی دربارهی ژانکلود کرییر را میتوانید اینجا بخوانید. اصل فارسی این مکالمه در کتاب فیلم کوتاهی دربارهی دیگران منتشر شده. ترجمهی فرانسوی متن کار مژده صالحی عزیز است. ممنونم از او که زحمت ترجمه را کشید و کار را به سرانجام رساند.
ابر بارانش گرفته…

یازده سالهام و کنار همکلاسیهایم روی صندلی سینما لم دادهام. مطمئن نیستم اما خیال میکنم سینما کانون بوده. همهی کلاس را سوار مینیبوسی کرده و آوردهاند سینما. بچههای خوابآلود توی سالن خمیازه میکشند و من چشمم به پردهی سفید سینماست که هنوز تصویری رویش نیفتاده. چند روز قبل گفتهاند دستهجمعی میرویم تماشای باشو غریبهی کوچک. در خانه از بزرگترها پرسیدهام باشو یعنی چه؟ کسی نمیدانسته. اسم فیلم است دیگر. در راه از معلممان هم پرسیدهام. اسم فیلم است دیگر. صبر کن. میفهمیم. ده دقیقه مانده به شروع فیلم ردیفمان کردهاند روبهروی درِ سالن. دو ردیف را نشان دادهاند و گفتهاند اینجا بنشینید. ده دقیقه گذشته و فیلم شروع نشده. بغلدستیام از توی کیفش ساندویچی درآورده. من چیزی نیاوردهام. چراغهای سالن خاموش میشوند. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نمایش میدهد. صداهای عجیبی به گوش میرسد. صدای آدمیزاد است اما صدایی عادی نیست. دلهرهای به جانم میافتد، هرچند یازده سالگی وقت خوبی برای دلهره نیست. هواپیمایی روی صفحهی سیاه حرکت میکند. پیش از آنکه پلک بزنم هواپیماها بیشتر میشوند. صداهای عجیب قطع نمیشوند و نمیدانم چرا حس میکنم قرار است اتفاقی بیفتد. صفحهی سیاه روی پرده پُر از هواپیماست و تعدادشان لحظه به لحظه بیشتر میشود. نگاهی به بغلدستیام میاندازم و میبینم همانطور که ساندویچش را گاز میزند چشم به پردهی سینما دوخته. ناگهان چیزی منفجر میشود. روی صندلیام تکان میخورم. بغلدستیام سرفه میکند. انفجار بعدی را میبینم. بعدی را. بعدی را. حتی نمیدانم چند انفجار پشتهم دیدهام. دود سیاه آسمان را پُر میکند. سقف خانهای درجا خراب میشود. آتش به جان آدمی در خیابان میافتد. خانهها پشتهم منفجر میشوند. مردمانی در خیابان میدوند. نفسم گرفته و همانطور که تکیه دادهام به صندلی چشمهایم را میبندم. دلم میخواهد فکر کنم همهچیز همینطور اتفاق افتاده. به همین ترتیب. اما مطمئن نیستم که تصویر سالهای بعد به گذشته راه پیدا نکرده باشد. بهجای آنکه تصویر پردهی سینما یادم بیاید خودم را روی صندلی سینما میبینم. یازده سالگیام را میبینم که از صدای انفجار ترسیده. یازده سالگیام را میبینم که نُه سالگیام را به یاد میآورد. یک سال و چند ماه قبل از آن روزی که روی صندلی سینما بنشینم و باشو غریبهی کوچک را ببینم. اسباب و اثاث را به خانهی تازه منتقل کردهایم. هنوز هیچچیز سر جای خودش ننشسته و هنوز معلوم نیست قرار است در کدامیک از اتاقهای طبقهی دوم بخوابم. کنجکاو مجلهها و کتابهای قدیمیِ بزرگترهای خانهام و همانطور که دارم «کتابهای طلایی» را ورق میزنم و بوی کتابهای کهنه در بینیام پیچیده، صدای سوتی به گوشم میرسد. لحظهای سرم را بالا میآورم و چشمم به نور سرخ و زردی میافتد که آسمان را پُر کرده. صدای بابا در خانهی خالی میپیچد که الان میزنند. سی و هشت سال بعد از آن روز فکر میکنم شاید حتی این جمله را هم در خواب دیدهام. اما آن نور سرخ و زرد حتماً واقعی بوده؛ چون همین حالا شیشههای خانه را میبینم که درجا میشکنند. درها و پنجرهها را میبینم که تاب برمیدارند. گردوخاک را میبینم که محله را پُر میکند. شاید آن لحظهای که تکیه دادهام به صندلی سینما و چشمهایم را بستهام همان روز را به یاد آوردهام. همان روزهای آخر زمستان شصت و شش را و همهی آن دود و آتشی را که چند کوچه پایینتر به پا شده بود. باشو غریبهی کوچک را اینطور به یاد میآورم.
*
پاسخِ آن پرسش یازده سالگیام را سه سال بعد گرفتم. چهارده ساله بودم که با پولتوجیبیام کتاب گفتوگو با بهرام بیضایی را خریدم. باشو کلمهای ساختگیست از بودن و در واقع باشیدن. در کتاب از قول بیضایی نوشته بود که نامی به این شکل وجود ندارد، ولی باشی وجود دارد که نوعی دعاست و او زنگ صدای محلی خوزی را بر باشی نشانده و باشو را آفریده. یادم میآید این توضیح را با بزرگترهای خانه در میان گذاشتم و دوست داشتم این را به معلمِ چند سال پیش هم میگفتم که این کلمهی ساختگی در آن سالهای نوجوانی معنای دیگری هم برای من داشت و در فاصلهی چشمبههم زدنی مرز دیروز و امروز را بههم میزد. در یک چشمبههم زدن میشد از صندلی سینما به خانهای رسید که موشک و موج انفجار از ریخت میاندازدش. شاید برای همین بود که سالها بعد از آن یازده سالگی در پاسخِ فیلمسازی که خود را خداوندگار سینمای جنگ میدانست این تکهی حرفهای بیضایی را یادآوری کردم که شماری از فیلمها جنگ را برمیگزینند چرا که فرصتیست برای نمایش زدوخورد و آتش و دود و انفجار و فیلمهای دیگری جنگ را به نمایش درمیآورند چرا که فکر میکنند باید پاسخی برای این پرسشها جست که آدمیان در میانهی جنگ چه میکنند؟ جنگ با آنان چه میکند؟ و آنان با جنگ چه میکنند؟ و آنچه از پسِ همهی این سالها دستکم برای من مانده همین بیواسطه بودنِ جنگیست که ناغافل از راه میرسد. مهمان ناخواندهای که هیچ آمادهی پذیرایی از او نیستی. این را سومین شبِ تازهترین جنگی که به چشم دیدهایم به دوستی که نگران بود گفتم. مثل خیلیهای دیگر جایی برای رفتن نداشتم و در خانه مانده بودم. تلفن که تمام شد چند دقیقهی اول نسخهی بیکیفیتِ باشو غریبهی کوچک را دیدم. همهچیز آنقدر واقعی بود که انگار فرقی بین خوزستانِ شهریور پنجاه و نُه و تهرانِ خردادِ چهارصد و چهار نبود. نه، اینکه اغراق است و خوب میدانم نباید چنین چیزی نوشت، اما لحظههای سختِ زندگی معمولاً آدم را هُل میدهند به سمتِ این اغراقها؛ حتی اگر آدمی که دارد اغراق میکند مثل باشوی فیلم آواره نشده باشد. اما بههرحال جنگ آشوب است، بههم خوردنِ تعادل است، ویرانی و هزار چیز دیگر است که همان چند دقیقهی اولِ فیلم نشانش میدهد. وقتی باشو در میانهی انفجارها سوار کامیونی از زمینِ سوخته دور میشود هیچ نمیداند آینده چه در آستین دارد و سر از کجا قرار است درآورد. سومین شبِ جنگ که داشتم فیلم را مرور میکردم هواپیماها و موشکها و پهپادها در آسمان سیاهِ شب بودند و صداهای عجیبی به گوش میرسید که نمیتوانست ربطی به فیلم داشته باشد.
*
روزگاری سخن گفتن با غریبه، با آنکه نامش مرد تاریخی بود، غنیمتی بود برای تارا که از دست نمیدادش. تارای چریکهی تارا برای رسیدن به آنچه میخواست، برای کنار آمدن با خودش، برای سر درآوردن از وضعیتی که گرفتارش شده بود، چارهای نداشت جز این. مرد تاریخی باید از راه میرسید و چشمان تارا را از نو باز میکرد. چندسالی بعد از آن فیلم غریبهی کوچکی که نامش باشوست باید از راه میرسید تا آنچه را که نامش زندگیست در وجود نایی زنده کند؛ زندگیای که قرار است پاداشِ باشوی آواره شود. درست است که خانهای نداری و درست است که حتی وقت گفتنِ همهی تلخیهای مکرری که به چشم دیدهای نایی هیچکدام از کلمههایت را نمیفهمد اما خوب میداند چیزهایی از دست دادهای که هرچند جبرانناپذیرند اما با محبتی مثالزدنی میشود لحظهای از یاد بردشان. سر درنیاوردن از زبان یکدیگر البته مشکل کوچکی نیست اما آنها در جستوجوی زبانی مشترکند؛ راهی برای گفتوگو با یکدیگر و سر درآوردن از آنچه میگویند و میخواهند و این چیزها را میشود به زبان تازهای گفت؛ یا دستکم به کتاب درسی و زبان فارسیای که بین مردمان چهارگوشهی این سرزمین مشترک است سر زد؛ چرا که ظاهراً این خواندن است که جرئت حرف زدن را در وجود باشو زنده میکند.
*
عجیب است که این زبان مشترک دستکم آن سال که باشو غریبهی کوچک بالاخره اجازهی نمایش پیدا کرد چندان به چشم نیامد و پارهای از منتقدان سینما در زمانهی فیلمهای جنگیای که بهقول بیضایی زدوخورد و آتش و دود و انفجار را به حرفهایترین شکلِ ممکن به نمایش درمیآوردند از این نوشتند که معلوم نیست بیضایی سودای ساختن فیلمی بر پایهی واقعیت را داشته یا دل در گرو دنیای خیالی فیلمهای خودش داشته که جایی بیرون از زمان و مکانند. شاید همین بود که آن منتقدان را واداشت به گفتنِ اینکه بیضایی هنرمندِ دنیای واقعی نیست و هر بار که داستانی ظاهراً واقعی را روایت میکند تصویری واژگون از مردمان زمانه میسازد. اما حقیقتی اگر در کار باشد این است که بیضایی نخواسته آنچه را واقعیت مینامند پیش چشمِ دیگران بیاورد؛ چرا که فضیلتی در بازسازیِ دقیق واقعیت نیست وقتی همه میتوانند آن را ببینند و در دسترس است. روزگاری ارسطو در کتاب بوطیقایش از این نوشته بود که تفاوت کار شاعر یا تراژدینویس با تاریخنویس این است که تاریخنویس همهچیز را آنگونه که رخ داده روی کاغذ میآورد، اما تراژدینویس همهچیز را آنگونه که میتوانسته رخ داده باشد مینویسد. به نظر میرسد جنبههای واقعی آن جنگ هشت سالهای که مردمان بسیاری را از جنوب فراری داد و روانهی شهرهای دیگر کرد، حتی بیش از آنکه در فیلمهای بهقول بیضایی پُر از زدوخورد و آتش و دود و انفجار به چشم بیاید، در مستندها و فیلمهای خبری حاضر است و برعکس آنچه در این فیلمها ثبت نشده، آن زندگیایست که نایی نثارِ باشو میکند.
*
سی و شش سال از یازده سالگی گذشته و چند روز پیش که در تاریکیِ خانه لم داده بودم روی مبل و روی پردهی نهچندان بزرگ سفیدی نسخهی ترمیمشدهی باشو غریبهی کوچک را میدیدم حواسم بود که با صدای انفجارها فقط سرم را بیشتر به مبل بچسبانم و حواسم بود که در انتهای فیلم وقتی مرد با دستِ ازدستدادهاش میرسد و باشو دستی به سویش دراز میکند، نایی مینشیند و گریه میکند. شنیدن صدای گریهاش کافیست تا باشو قدمی به پیش بردارد و مرد را در آغوش بگیرد و گریه کند. بچهها نمیدانند چه اتفاقی افتاده و نایی از شنیدن صدای گریهی باشو سر بلند میکند و ناگهان همه یکصدا، هیهیکنان، گرازی را فراری میدهند. سالها از آخرینباری که فیلم را با پدر و مادرم دیدم میگذرد. آن روز فیلم به صحنهی پایانیاش که رسید، هر دو اشک به چشم داشتند. آن روزها در یک خانه، زیر یک سقف، زندگی میکردیم. آن روزها هر دو زنده بودند. آن روزها صدایشان در خانه میپیچید. حالا از آن روزها فقط باشو غریبهی کوچک مانده است.
