همه‌ی نوشته‌های محسن آزرم

هنرِ دست انداختن

حقیقت این است که هیچ‌چیزِ فیلم‌های دیوید لینچ، فیلم‌های قدیم و جدیدش، شباهتی به فیلم‌های دیگران ندارد و سر درآوردن از فیلم‌هایش گاهی به حل کردن معمایی پیچیده بدل می‌شود. وقت دیدن فیلم‌های لینچ نمی‌شود روی مبلی لم داد و در میانه‌ی فیلم سری به اینستاگرام و توییتر و چیزهایی مثل این‌ها زد؛ باید درست تکیه داد و زل زد به تصویرِ پیش چشم؛ به آن‌چه روی صفحه‌ی تلویزیون حرکت می‌کند؛ چیزی عجیب‌تر از آن‌که فکرش را می‌کرده‌ایم؛ چیزی غریب‌تر از آن‌چه تابه‌حال دیده‌ایم.

جک چی‌کار کرد؟، فیلم کوتاهِ لینچ، از این نظر، دست‌کمی از فیلم‌های بلندش ندارد؛ تفاوتش بیش از همه برمی‌گردد به نبودن رنگ و سیاه‌وسفید بودنش که در وهله‌ی اول تماشاگر را احتمالاً یاد نخستین فیلم لینچ می‌اندازد، اما فیلم هرچه به پایان نزدیک‌تر می‌شود، بیش‌تر معلوم می‌شود چرا سیاه‌وسفید است و چرا به سیاق فیلم‌های کلاسیک سینما، یا فیلم‌هایی قدیمی‌تر از آن‌ها، فیلم‌برداری شده است؛ چون جک چی‌کار کرد؟ عملاً یک‌جور دست انداختن فیلم‌های کلاسیک امریکایی‌ست؛ فیلم‌هایی کارآگاهی/ معمایی که کارآگاه خوش‌پوشِ خوش‌بیانش روی صندلی می‌نشیند و سیگاری روشن می‌کند و همان‌طور که دودش را در هوا می‌پراکند با متهم یا مظنون گپ می‌زند و متهم یا مظنون هم همان‌قدر خوش‌پوش و خوش‌بیان است.

با این‌همه نکته‌ی اساسی جک چی‌کار کرد؟، دست‌کم از این نظر، این گپ‌وگفتی‌ست که هرچند خوش‌بیان بودن کارآگاه و جک کروز، این میمون سخن‌گو را، به تماشا می‌گذارد، اما بی‌معنایی حرف‌های‌شان را هم یادآوری می‌کند.

این‌جاست که می‌شود سراغ کلمه‌ی پوچی رفت که از قدیمْ معادلِ فارسیِ ابزورد بوده و قدیم یعنی حدودِ نیم‌قرن پیش؛ هرچند به هزارویک دلیل معادلِ خوب و درستی نیست و اوّلین دلیلش این‌که هرکسی برای اوّلین‌بار به پوچی می‌رسد خیال می‌کند پوچ همان پوک و بی‌مغز و میان‌تهی‌ست و مثلِ روز روشن است که ابزورد قطعاً پوک و بی‌مغز و میان‌تهی نیست؛ چیزِ دیگری‌ست و چگونه می‌تواند پوک و بی‌مغز و میان‌تهی باشد وقتی می‌نویسند مشخصاتش از این قرار است «جابه‌جاییِ جهانِ بیرونی با چشم‌اندازی درونی؛ نبودِ جداییِ آشکاری بینِ خیال و واقعیت؛ نگرشِ آزادانه‌ای به زمان، چنان‌که به اقتضایی ذهنی ممکن است قبض و بسط پیدا کنند؛ محیطِ سیّالی که ذهنیت‌ها را در قالبِ استعاره‌های بصری می‌ریزد؛ و دقّتِ پولادینِ زبان و ساختار، که تنها سپرِ دفاعیِ نویسنده در برابرِ هرج و مرجِ تجربه‌ی زنده است.»

کافی‌ست مکالمات ظاهراً بامعنای کارآگاه و جک کروز، این میمون سخن‌گو را، به یاد بیاوریم که نشان می‌دهد جهانِ بیرونی و چشم‌اندازِ درونی جابه‌جا شده‌اند؛ هرچند می‌شود پرسید از کجا معلوم که جهانِ بیرونی چشم‌اندازی درونی نیست؟؛ مرزِ خیال و واقعیت این‌جا آن‌قدر کم‌رنگ است که انگار مرزی بین‌شان نیست؛ آن‌قدر که می‌شود پرسید از کجا معلوم که واقعیت بخشی از خیالِ ما نیست؟؛ چون به‌هرحال یک آدم، یک کارآگاه، سرگرم بازجویی از میمونی‌ست که یک‌دل نه صددل عاشق یک مرغ شده. و زبان، این جمله‌های پُرایهام انگار چیزی جز سپرِ دفاعیِ آدم‌ها نیستند؛ گلوله‌هایی که به‌سوی دیگری شلیک می‌شوند و همین است که هربار به شکلی درمی‌آیند و ظاهری دیگر پیدا می‌کنند؛ با همه‌ی پیچیدگی‌شان یک‌بار انگار چیزی کم از کلماتِ مطنطن و فخیمانه‌ی سخنوری آداب‌دان ندارند و یک‌بار انگار پیش‌پاافتاده‌ترین کلماتِ دنیا بر زبان‌شان جاری می‌شود. مکالمه‌ی آدم و میمون چه‌طور می‌تواند باشد؟ درباره‌ی چه چیزهایی ممکن است گپ بزنند؟ بازجویی از میمون چه‌جور بازجویی‌ای‌ست؟ 

می‌شود به توضیحِ آرتور هینچلیف در شرحِ تعریفِ مارتین اِسلین در کتابِ تئاترِ پوچی رجوع کرد و نوشت «تئاترِ پوچی یکی از وسایلِ رویارویی با دنیایی است که معنی و هدفش را از دست داده. بدین لحاظ، تئاترِ پوچی نقشی دوگانه پیدا کرده. نقشِ اوّل و مشخّص‌ترش هجو کردن است، انتقاد کردن از جامعه‌ای که ریاکار و فرومایه شده. نقشِ دوّم و ایجابی‌ترش هنگامی نمایان می‌شود که پوچی را به نمایش می‌گذارد؛ در نمایش‌نامه‌هایی که انسان از شرایطِ عارضی موقعیتِ اجتماعی یا تاریخی‌اش پاک می‌شود و با گزینه‌های پایه، وضعیت‌های بنیادینِ هستی‌اش، روبه‌رو می‌گردد.» و البته «این تئاتر به چند مسأله‌ی نسبتاً محدودی که باقی مانده است می‌پردازد: زندگی، مرگ، انزوا و ارتباط.» و همه‌چیزِ جک چی‌کار کرد؟ هم انگار در همین چهار چیز خلاصه می‌شود. در فاصله‌ی زندگی و مرگ، کارِ آدمی دو چیز است: ارتباط و انزوا. در نتیجه‌ی همین چیزها بود که سال‌ها پیش ناقدان و نظریه‌پردازانِ تئاترِ پوچی نوشتند فقدانِ مکالمه اساسی‌ترین ویژگیِ تئاترِ پوچی‌ است. حرف‌های زیادی ردّوبدل می‌شود، امّا هیچ‌کدامِ این حرف‌ها به کارِ دیگری نمی‌آید. حرفی‌ست که گفته می‌شود؛ بی‌دلیل. نه پاسخی‌‌ست به پرسشی، نه توضیح و شرحی‌ست درباره‌ی چیزی. مکالمه‌ای در کار نیست. کافی‌ست مکالمه‌ی نه‌چندان طولانی و پُرایهام کارآگاه و میمونی به‌نام جک کروز را به یاد بیاوریم که هریک سعی می‌کنند جواب آن‌یکی را ندهند؛ هردو بیش‌تر به پرسیدن علاقه دارند تا پاسخ دادن. پاسخی حتماً در کار است. کارآگاه خوب می‌داند چه اتفاقی افتاده و جک کروز، این میمون سخن‌گو، هم قاعدتاً همه‌چیز را می‌داند، اما به‌هرحال ترجیح می‌دهد جواب هیچ سئوالی را ندهد و بحث را بکشاند به چیزهای دیگر؛ سئوال را با سئوال جواب بدهد و بازی را طوری ادامه بدهد که پایانی نداشته باشد؛ بی‌پایانیِ محض.

به یاد بیاوریم که ابزورد ناهماهنگی است و این ناهماهنگی انگار هم از منظرِ عقل است و هم از منظرِ عُرف؛ هم به چشمِ دیگران هماهنگ نیست و هم پیش از این و احتمالاً پس از این کسی دست به آن نمی‌زند. یک‌جور خلاف‌آمدِ عادت است؛ شنا کردن است خلافِ جهتِ آب و تناسبی با هیچ‌چیز ندارد؛ نه عادتِ دیگران و نه خلق‌وخوی آنان. و البته این هم هست که معنای مرسوم و متداولِ ابزورد (مخصوصاً آن چیزی که اساس و پایه‌ی کتابِ مارتین اِسلین شد) صرفاً محتوای نمایش‌‌ها نبود؛ محتوا مهم بود، ولی خلاف‌آمدِ عادت بودنِ آن نمایش‌‌ها را می‌شد در ظاهرشان هم دید؛ در این‌که باورِ عمیق‌شان به «بی‌معنا بودنِ وضعیتِ بشری و نقصِ ره‌یافت‌های منطقی را با کنار گذاشتنِ کاملِ شگردهای عقلانی و اندیشه‌های استدلالی بیان کنند.» و «بینِ فرض‌های اساسیِ خود و فُرمی که این فرض‌‌ها در آن بیان می‌شوند، هماهنگی برقرار کند.» نکته‌ی اساسی انگار این است که اگر قرار است بی‌ثباتی را به تماشا بگذارند، ثبات به کاری نمی‌آید و این‌که آدمی سخت ثابت‌قدم و خردمند از این بی‌ثباتی بگوید انگار کار را سخت ناهماهنگ می‌کند. 

همین است که اسلینِ آن کتاب را وا می‌دارد به گفتنِ این‌که ابزورد از روحِ ابدیِ آدمی و هسته‌ی ثابت و ماهیتِ تغییرناپذیرش می‌گریزد؛ یا به عبارتِ دیگر اعتنایی به آن نمی‌کند؛ چرا که این روحِ ابدی را باور ندارد. و باز نکته این است که ابزورد نویسان «از بحث «درباره»‌ی ابزورد بودنِ وضعیتِ بشری دست کشیده‌ و آن را صرفاً در هستی، یعنی در قالبِ اصطلاحاتِ تصاویرِ ملموسِ صحنه ارائه می‌کنند.»

جک چی‌کار کرد؟ از این نظر «درباره»‌ی ابزورد بودنِ وضعیتِ بشری نیست؛ خودِ «وضعیتِ بشری»‌ست؛ گرفتار شدن در دنیایی که کارآگاه پلیس باید از میمونی سخن‌گو بازجویی کند که دل‌باخته‌ی یک مرغ بوده و دست به جنایتی زده که حالا باید به‌خاطرش زندانی شود و چه‌چیزی ممکن است در این دنیا، در این موقعیتی که آدم‌‌ها گرفتارش شده‌اند، در آن‌چه پیش روی ماست، عجیب به‌نظر برسد؛ وضعیتِ بشری ظاهراً همین است؛ دست‌کم وضعیتی که فعلاً در این دنیای عجیب و سرشار از حماقت گرفتارش هستیم.

بازجویی از میمون سخن‌گو؟ دل سپردن میمون به مرغ؟ دنیا به راه خودش ادامه می‌دهد.

داغِ ننگ

همه‌چیز شاید بستگی دارد به این‌که هنر را چه‌طور تعریف می‌کنیم و چه‌طور با هنر روبه‌رو می‌شویم. در مواجهه با نقاشی‌هایی که ظاهراً مسیر تاریخ هنر را عوض می‌کنند، یا چیزی به هنر اضافه می‌کنند، یا امضای هنرمندی مشهور پای‌شان آمده، دست‌وپای مجموعه‌دارهای هنری حتماً می‌لرزد؛ چون خوب می‌دانند مجموعه‌داری فقط جمع کردن تابلوهای این‌ و آن نیست؛ گاهی باید شروع کنند به جمع کردن تابلوهای نقاشی به‌خصوص و و گاهی تابلوهایی که مضمون یا موضوع مشترکی دارند و گاهی برای به دست آوردن تابلویی باید در صف طویل عشاق آن اثر ایستاد و پی راهی گشت برای کنار زدن آن‌ها که زودتر ممکن است دست‌شان به تابلو برسد.

همین است که نقاش‌ها گاهی مجموعه‌دارها را آدم‌های سطحی و بی‌مایه‌ای می‌دانند که فقط می‌خرند و فقط خریدهای‌شان را به دیوار آویزان می‌‌کنند و هیچ نمی‌فهمند که هنرمندِ نقش واقعاً چه کرده و این رنگ‌ها و این حرکت قلم‌مو روی بوم واقعاً چه معنایی دارد.

این وقت‌هاست که می‌روند سراغ منتقدان هنر که کارشان توصیف و تشریح و تفسیر تابلوهای نقاشی‌ست؛ تابلوهایی که در نگاه اول ممکن است فقط چند لکه‌ی رنگی به‌نظر برسند، اما منتقدان هنر خوب می‌دانند این لکه‌های رنگ چرا روی بوم آمده‌اند و خوب بلدند این چرایی را به شیوه‌ای که با سلیقه‌ی مجموعه‌دارها جور باشد به زبان بیاورند و خوب می‌دانند چه‌طور به حرف‌های‌شان آب‌وتاب بدهند که همه‌چیز جذاب‌تر و پیچیده‌تر و باکیفیت‌تر به‌نظر برسد و در ازای این حرف‌های ظاهراً جذاب و پیچیده و باکیفیتْ فرصتی نصیب‌شان می‌شود که به آرزوهای‌شان برسند و مثلاً مدیریت یکی از گالری‌های مشهور را به آن‌ها بسپارند، یا بشوند مشاور یکی از گالری‌ها و متن‌های کوتاه و بلندی درباره‌ی نمایشگاه‌ها بنویسند.

حال‌وروزِ جیمز فیگراسِ بدعت نارنجی سوخته هم ظاهراً همین‌طور است؛ منتقدی که به‌قول خودش سالی بیست، سی‌بار از این جلسه‌های چگونه نقاشی را ببینیم و چگونه از هنر سر درآوریم و چگونه به هر چیزی هنر نگوییم برگزار می‌کند؛ آن هم برای جهانگردهای پابه‌سن گذاشته یا پیری که هوس سفر ایتالیا به سرشان زده و ایتالیا را گاهی پایتخت هنر و نقاشی می‌دانند و گاهی ملقبش می‌کنند به قلبِ هنر؛ از بس که هنر همه‌چیز و همه‌جا را در برگرفته و شماری از مردمان آن سرزمین آن‌قدر زیبایی دیده‌اند که کارشان که بیمارستان می‌کشد؛ چون تحمل دیدن آن‌همه زیبایی را ندارند. طبیعی‌ست که حتا جهانگردهای پابه‌سن گذاشته یا پیر هم  بدشان نمی‌آید که درباره‌ی نقاشی‌ها بیش‌تر بدانند و چه‌کسی بهتر از منتقد هنر می‌تواند برای‌شان توضیح دهد که داستان از چه قرار است.

داستان، آن‌طور که جیمز فیگراس دوست دارد، این است که منتقد هنر را نباید دست‌کم گرفت. درست است که همه دنبال هنرمند می‌دوند و احتمالاً با دیدن منتقد هنر یا شنیدن این‌که با منتقد هنر روبه‌رو شده‌اند پوزخند می‌زنند، اما هنرمند اگر آن رود خروشانی باشد که پیوسته راه خودش را می‌رود، منتقد هنر هم آن ساحل امنی‌ست که دیگران می‌توانند رویش بایستند و رود خروشان را تماشا کنند، یا دست‌کم این چیزی‌ست که جیمز فیگراس ترجیح می‌دهد.

با این‌همه اگر خیال می‌کنید قرار است با فیلمی درباره‌ی نسبت هنرمند و منتقد و مجموعه‌دار هنر روبه‌رو شوید، باید بدانید که این فقط بخشی از ماجراست؛ چون بدعت نارنجی سوخته را بر پایه‌ی رمانی از چارلز ویلفورد ساخته‌اند که به‌قولی یکی از جذاب‌ترین رمان‌های نئونوآرِ اوست؛ داستان دلهر‌ه‌‌آوری درباره‌ی حرص و طمع و آدم‌کشی و چیزهایی مثل این‌ها که معمولاً در داستان‌های تیره‌وتارِ ویلفورد پیدا می‌شود. هنرِ ویلفورد البته این است که تیره‌وتارترین داستان‌ها را چنان غرق رنگ و نور می‌کند که حوصله‌ی خواننده را سر نمی‌برند و ظاهراً قرار بوده همین اتفاق را در فیلم بدعت نارنجی سوخته هم تکرار کنند.

آن جنبه‌های تیره‌وتاری که ویلفورد در وجودِ جیمز فیگراسِ داستانش کاشته، این‌جا هم به چشم می‌آید؛ آدمی که همه‌ی عمر دلش می‌خواسته مهم باشد و نبوده. از بچگی دلش می‌‌خواسته هنرمند شود، دلش می‌خواسته نقاشی کند، اما مثل بیش‌ترِ مردم دنیا بعدِ‌ تمرین‌های مکرر فهمیده استعدادی در این کار ندارد و بهتر است همان کاری را بکند که معلمش سال‌ها پیش توصیه کرده: شرح و تفسیر آثار هنری؛ چون ظاهراً در نوشتن و بازی با کلمات استعداد بیش‌تری داشته.

اما آن جنبه‌های تیره‌وتار در این سال‌ها کار دستش داده‌اند و مسیر زندگی‌اش را عوض کرده‌اند و به‌جای نشستن پشت میزش در گالری سر از این‌جا درآورده که برای جهانگردهای بی‌حوصله از نقاشی و ارزش هنر و شیوه‌های دیدن بگوید و دست‌آخر هیچ‌کدام‌شان رغبتی به خریدن کتابش نشان ندهند؛ چون راست و دروغ را باهم قاتی می‌کند و آخرش می‌گوید چه چیزهایی دروغ بوده.

این چیزها با سلیقه‌ی مردم عادی جور نیست و به درد آدم‌هایی می‌خورد مثل جوزف کَسیدی، مجموعه‌داری که هرچند به‌نظر می‌رسد دل‌بسته‌ی هنر است، اما بیش‌تر به این فکر می‌کند که در مجموعه‌اش باید کارِ آدم‌هایی را هم داشته باشد که دیگران از تابلوهای‌شان بی‌بهره‌اند.

درست معلوم نیست چه‌طور نام یک هنرمندِ نقاش روی زبان‌ها می‌افتد و بدل می‌شود به هنرمندی خلوت‌گزین و بی‌حاشیه، اما ظاهراً نباید نقش تصادف و اتفاق‌های ناگوار را نادیده گرفت. به‌هرحال زندگی جروم دنبی خیلی هم آرام نبوده؛ یک‌بار در پاریس مجموعه‌تابلوهایش در آتش سوخته و سال‌ها بعد هم ویلایش آتش گرفته و تابلوهای دیگرش دود شده‌اند و به هوا رفته‌اند. اما همین آتش‌سوزی‌هاست که آدمی مثل جوزف کَسیدی را واداشته به کنجکاوی و پای جیمز فیگراس را هم به بازیِ بزرگی باز می‌کند مسیر زندگی‌اش را از نو تغییر می‌دهد. سال‌هاست هیچ‌کس هیچ تابلویی از جروم دنبی ندیده و هیچ تابلویی از او به دست هیچ مجموعه‌داری نرسیده و اگر کسی بتواند تابلویی را به دست بیاورد که امضای دنبی پایش باشد احتمالاً خوش‌اقبال‌ترین مجموعه‌دار جهان است.

از این‌جاست که بدعت نارنجی سوخته بدل می‌شود به آن فیلم دلهر‌ه‌‌آوری که داستانی درباره‌ی حرص و طمع و آدم‌کشی تعریف می‌کند و مثل بیش‌تر داستان‌های نوآرْ لحن و حال‌وهواست که آن را پیش می‌برد؛ بدبینی‌ای که ظاهراً خصیصه‌ی چنین فیلم‌هایی‌ست این‌جا هم به چشم می‌آید و فیگراس هرچه پیش‌تر می‌رود بیش‌تر به تیشه به ریشه‌ی خود می‌زند. مهم نیست که پله‌های ترقی را به‌سرعت بالا می‌رود، مهم این است که آن قرص‌های کوفتی، آن محرک‌هایی که از اول مثل آب‌نبات روانه‌ی خندق بلا می‌کند، کار دستش می‌دهند و زمینه‌ی سقوطش را فراهم می‌کنند.

چه اهمیتی دارد که آدمی مثل جیمز فیگراس بالاخره موفق می‌شود یا نه، مهم این است که با بی‌دقتی کاری می‌کند که تیزبین‌ترین آدم‌های دوروبرش سر از کارش درآورند؛ یکی مثل کَسیدی که خوب می‌داند داستان از چه قرار است، اما برای او این چیزها مهم نیست؛ مهم آن است که لقب مجموعه‌دار خوش‌اقبال نصیبش شود؛ مهم این است که یک قدم از دیگران جلوتر باشد.

اما تکلیفِ جیمز فیگراس چیست؟ منتقدی که ذکاوت هنرمند را دست‌کم بگیرد بازنده‌ای ابدی‌ست؛ کافی‌ست این‌بار که روبه‌روی آینه می‌ایستد خودش را دقیق‌تر نگاه کند، یا کافی‌ست روبه‌روی آن تابلوِ بدعت نارنجی سوخته بایستد و این‌بار اثر انگشت برنیس هالیس را به‌دقت ببیند؛ داغ ننگی که نمی‌شود پاکش کرد؛ نمی‌شود نادیده‌اش گرفت؛ مثل همه‌ی کارهایی که از منتقدی به‌نام جیمز فیگراس سر زده است.

بازجویی در دفترِ ناظم

اولی‌های عباس کیارستمی (۱۳۶۳) را، که حالا نسخه‌ی ترمیم‌شده‌اش در دسترس است، گاه در کارنامه‌اش دست‌کم می‌گیرند و از آن‌جا که در فاصله‌ی دو فیلم قضیه‌ی شکل اول، شکل دوم (۱۳۵۸) و مشق شب (۱۳۶۷) ساخته شده، معمولاً بازی را به این دو فیلم می‌بازد و به دست فراموشی سپرده می‌شود؛ چرا که قولِ عمومی ظاهراً این است که این فیلمْ نه مستندی‌تمام‌عیار است و نه داستانی را تمام‌وکمال روایت می‌کند.

حق البته با آن‌هاست که اولی‌ها را مستند نمی‌دانند؛ چون کیارستمی، درست عکسِ آن‌چه سال‌ها درباره‌اش می‌گفتند، چیزی به‌نام مستند را باور نداشت و در مصاحبه‌ای به جاناتان رُزنبام، منتقد سرشناس سینما، گفته بود «شخصاً نمی‌توانم بین فیلم داستانی و مستند فرق بگذارم… یک روز وقتی داشتم به تعریف مستند فکر می‌کردم و می‌خواستم تفاوتش را با دیگر انواع فیلم‌ها پیدا کنم، در نهایت به این نتیجه رسیدم که فقط وقتی دوربین را روی شاخ یک گاو بگذارید و او را یک روز در زمینی به حال خودش رها کنید، شاید در پایان کار با یک فیلم مستند مواجه شوید. اما حتا در این مورد هم یک جای کار می‌لنگد؛ چرا که لوکیشین و لنزهای مورد نظر را انتخاب کرده‌ایم. و این‌که آن روز ابری باشد یا آفتابی. از نظر من تفاوت زیادی بین فیلم مستند و داستانی وجود ندارد؛ ما فقط فیلم بد و خوب داریم.» (متن این مصاحبه را در کتاب عباس کیارستمیِ ج. رزنبام و م. سعیدوفا بخوانید؛ ترجمه‌ی ی. نطنزی؛ نشرچشمه)

 این حرف‌های فیلم‌سازی بود که روزگاری منتقدی درباره‌اش نوشته بود «واقعیت برای کیارستمی چیزی‌ست مقدس که او را افسون می‌کند. به همین سبب است که این فیلم‌ساز به‌سادگی می‌تواند از تراولینگ یا کِرِین استثنایی و چشم‌گیری بگذرد، امّا به‌رغم آسیبی که ممکن است به انسجام کارش وارد آید، حاضر است زمانی طولانی از فیلم را به مثلاً حرف‌های واقعی آدمی اختصاص دهد… چنین به‌نظر می‌رسد که واقعیت برای کیارستمی، به‌طور فی‌نفسه، گونه‌ای ارزش و میزان است. علاقه‌ی او به استفاده از آدم‌های غیرحرفه‌ای به‌جای بازیگران، فیلم‌برداری در مکان‌های واقعی ، پرهیز از فانتزی و تخیل غیررئالیستی، دل‌بستگی‌اش به موضوع‌ها و برخوردهای روزمره و مانند آنْ نشان می‌دهد که واقعیت برای این فیلم‌ساز مرجع ارزش‌های تصویری و روان‌شناختی بر پرده‌ی سینما است.» (نگاه کنید به کتاب عباس کیارستمی، فیلم‌سازِ رئالیست، نوشته‌ی ایرج کریمی؛ نشر آهو) 

چندسالی بعدِ این، اوایل دهه‌ی ۱۳۷۰، کیارستمی در مصاحبه‌ای با امید روحانی نسبتِ خود را با واقعیت این‌گونه شرح داد «من نمی‌فهمم تا کجا ما وظیفه داریم که در هنر به واقعیت وفادار بمانیم. واقعاً نمی‌دانم. به‌نظر من، همان‌طور که خیلی‌های دیگر هم می‌گویند، هنر از جایی آغاز می‌شود که تو واقعیت را به‌عنوان نقطه‌ی شروع و آغاز کارت [انتخاب می‌کنی.] کار هنر از نقطه‌ی عزیمت از واقعیت شروع می‌شود. واقع‌گرایی خیلی عنوان درستی نیست. من تصور می‌کنم واقعیت یک الگوست. تصورم از این پیش‌داوری این است که چون آدم‌ها در فیلم من نقش خودشان را شبیه خودشان بازی می‌کنند، اغراقی در کار نیست و من از گریم استفاده نمی‌کنم و از دکور، به آن معنای مصطلح در سینما، استفاده نمی‌کنم، از بازیگر حرفه‌ای استفاده نمی‌کنم، تصور این است که حوادث و قصه و آن‌چه هم که در فیلم می‌گذرد، واقعیت‌هایی هستند که وجود دارند و تصادفاً ضبط شده‌اند، یا من مستندوار آن‌ها را ضبط کرده‌ام.» (این گفت‌وگو را در شماره‌ی ۱۴۳ ماه‌نامه‌ی فیلم بخوانید.)

کیارستمی این‌ها را قاعدتاً درباره‌ی فیلم‌های داستانیِ همان سال‌هایش گفته؛ مثلاً خانه‌ی دوست کجاست؟ و زندگی و دیگر هیچ و کلوزآپ، که شماری از منتقدان آن‌ها را فیلم‌هایی خنثی و ناکامل می‌دانستند. اما به‌نظر می‌رسد این‌ها را می‌شود در مواجهه با فیلم‌های غیرداستانی‌اش هم در نظر گرفت؛ فیلم‌هایی که ظاهری مستند دارند، اما مستند نیستند و به‌قول ژان‌کلود کاری‌یر، فیلم‌نامه‌نویس سرشناس فرانسوی، در رده‌ی داکودرام‌ها جای می‌گیرند؛ درام‌های مستند؛ درام‌هایی که ظاهر مستندشان ممکن است تماشاگران را به شک بیندازد که دارند ماجرایی واقعی را تماشا می‌کنند نه داستانی ساختگی را و البته ساختگی بودن هم معنایش این نیست که هیچ‌چیزِ این فیلم‌ها واقعی نیست؛ چون واقعیت، همان‌طور که خودش گفته، نقطه‌ی عزیمت است و همان‌طور که سال‌ها بعد در کلاس‌های درسش می‌گفت فضیلتی در واقعیت نیست و ارزش هیچ فیلمی هم صرفاً در گرو واقعی بودنش نیست، یا نباید باشد.

این مقدمه‌ی طولانی را بگذارید به حساب مقدماتی که باید پیش از مواجهه با اولی‌ها در نظر گرفت؛ یکی از فیلم‌های آموزشیِ کیارستمی در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که البته در مقایسه با فیلم‌های آموزشیِ قبلی کیارستمی، به‌خصوص فیلم‌های پیش از انقلاب، لحن متفاوتی دارد. آن فیلم‌ها را خودِ کیارستمی به چشم یک «اسلاید متحرک» می‌دید و باور داشت که «فیلم آموزشی مستقیم فقط باید آموزش بدهد. بنابراین حتا می‌تواند «فیلم استریپ» [مثل کُمیک استریپ] باشد؛ یعنی چند اسلاید همراه با گفتار روی پرده بیاید.»

اما همه‌چیز ظاهراً با قضیه‌ی شکل اول، شکل دوم تغییر کرد؛ فیلمی که در وهله‌ی اول به نسبتِ کلاس و دانش‌آموز می‌پرداخت، اما همین‌که از آدم‌های سرشناس آن سال‌های ایران می‌خواست نظرشان را درباره‌ی «شکل اول» بگویند، بدل می‌شد به فیلمی درباره‌ی نظام آموزشی و مهم‌تر از آنْ درباره‌ی رویکرد عمومی به اخلاق و هر آن‌چه به این فضیلت ربط پیدا می‌کند.

با این فیلم بود که کیارستمی پا به مدرسه‌ها گذاشت و سری به کلاس‌های درس زد و دانش‌آموزان را در محیط مدرسه دید و پنج‌سال بعد نوبت به اولی‌ها رسید؛ فیلمی که خودش، در مصاحبه‌ای با گادفری چشایر، آن را فیلمی خشن نامید؛ چون بزرگ‌ترها توقعاتی از بچه‌ها دارند که حتا از هم‌سن‌وسال‌های خودشان ندارند و مهم‌ترینِ این توقعاتْ عمل به تعهداتی‌ست که در ذهن و دفترِ ناظم مدرسه ثبت شده؛ ناظمی که نمی‌دانیم چرا در بیش‌تر کتاب‌هایی که درباره‌ی کیارستمی نوشته‌اند به مدیر مدرسه بدل شده است. کیارستمی سال‌ها بعدِ این فیلم گفته بود همان‌طور که بچه تا زمین نخورَد بزرگ نمی‌شود، اگر قولش را هم زیر پا نگذارد ارزش و اهمیتِ قول و تعهد را نمی‌‌فهمد.

اولی‌ها، همان‌طور که از اسمش پیداست، درباره‌ی بچه‌هایی‌ست که رسیده‌اند به هفت‌سالگی و مثل همه‌ هفت‌ساله‌ها باید روانه‌ی کلاس‌های درس شوند و الفبا و جمع و ضرب و تقسیم و چیزهایی مثل این‌ها را یاد بگیرند، اما به‌جای این‌که چیزهایی مثل این‌ها را نشان‌مان بدهد، با روشِ داخلی/ خارجیِ منحصربه‌فردِ کیارستمی، بچه‌ها را یا در حیاط مدرسه می‌بینیم، یا در دفتر ناظم که ظاهرش ظاهرِ آشنای دهه‌ی شصت است و سعی می‌کند و با بازجوییِ گاهی دوستانه و گاهی تندش سعی می‌کند نظم و تعهد را به بچه‌ها یاد بدهد و آن‌ها را همان‌طور که خودش تشخیص می‌دهد بار بیاورد.

تهدیدهای گاه و بی‌گاه ناظمْ البته چیزی نیست که به چشم بچه‌ها نیاید، اما آن‌ها خوب بلدند به‌وقتش مدرسه را هم، مثل هر جای دیگری، به جایی از آنِ خود بدل کنند؛ نمونه‌اش لحظه‌هایی‌ست که با پرت کردن کیسه‌های پلاستیکی به هوا بادبادک‌های خودشان را در آسمان این زندانِ چندساعته پرواز می‌دهند. مدرسه متأسفانه هست و امیدی هم به نبودنش نیست اما همیشه باید راهی برای به‌هم زدن نظمش پیدا کرد؛ مثلاً با همین کیسه‌های پلاستیکی، با دویدن در حیاط و بازی‌هایی که بزرگ‌ترهایی مثل ناظم آن‌ها را شلوغ‌بازی می‌دانند.

اما مهم‌ نیست؛ بچه‌ها این کارها را خوب بلدند؛ بچه‌هایی که حالا چهل‌ودوساله‌اند؛ بچه‌هایی مثل نویسنده‌ی همین یادداشت.

بودن یا نبودن

همه‌ی دل‌خوشیِ خانم و آقای توآچ، در رمانِ مغازه‌ی خودکشیِ ژان تولی، این است که راهی پیش پای مشتری‌های بخت‌برگشته‌شان بگذارند که هرکدام‌شان لابد دلیلی برای خودکشی و ادامه ندادن زندگی دارند و به بچه‌های‌شان هم توصیه می‌کنند اگر خواستند با یکی از مشتری‌های به آخر خط رسیده خوش‌وبش کنند، به‌جای این‌که بگویند «چه روز خوب و آفتابی‌ای»، بگویند «چه روز گند و تیره‌وتاری»؛ چون آدمی که درِ آن مغازه را باز می‌کند قاعدتاً دلش نمی‌خواهد درباره‌ی نورِ آفتاب و امید به زندگی چیزی بشنود.

کمدیِ سیاهِ ژان تولی، با آن پایان نامنتظره، یک‌جور دهن‌کجی به دوره و زمانه‌ای‌ست که از در و دیوارش توصیه‌هایی درباره‌ی خوش‌بینی و مثبت‌اندیشی و و کنار زدنِ‌ ابرهای تیره و دیدن نیمه‌ی پُرِ لیوان و بی‌اعتنایی به نیمه‌ی خالیِ لیوان و چیزهایی مثل این‌ها می‌بارد و مثل بیش‌ترِ توصیه‌های این زمانه، راهی برای کاسبی و یک‌جور پُر کردن جیب است و هیچ‌کس دلش واقعاً برای مردمان ناامید نسوخته.

نقشه‌ی خروج، که از عنوان اصلی‌اش، جهانگردِ خودکشی، بیش‌تر معلوم است با چه‌جور فیلمی طرفیم، البته کمدی سیاهی به سیاق مغازه‌ی خودکشی نیست و به‌جای این‌که با شوخ‌طبعی چیزهایی را درباره‌ی زندگی و سختی‌اش نشان بدهد، یک‌راست می‌رود سراغ آن جنبه‌های تیره‌وتار زندگی که روز به روز دارند بیش‌‌‌تر به چشم می‌آیند و انگشت می‌گذارد روی چیزی که سال‌هاست مردمان را اسیر خودش کرده؛ سرطان و در مورد مکس، آدمی که قرار است ببینیم چه مرگش است، یکی از بدترین سرطان‌هاست: توموری که معلوم نیست چرا در سرش پیدا شده و روز به روز دارد بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و کم‌ترین مشکلِ مکس این است که حرف زدن و به یاد آوردن برایش به آسانیِ سابق نیست. آدمی که گرفتار چنین ماجرایی می‌شود احتمالاً بارها زندگی‌اش را مرور می‌کند و با خودش فکر می‌کند که داستان زندگی‌اش چه‌طور به این‌جا رسیده و از این به بعد قرار است چه اتفاقی برایش بیفتد.

این وقت‌ها ممکن است آدم با خودش فکر کند اختیارِ به دنیا آمدنش با خودش نبوده، اما اختیارِ ادامه ندادن زندگی که با خودش است؛ مثل آدمی که گرفتار سرطان است و با این‌که دوست و‌ آشناها مدام درِ گوشش می‌خوانند که پزشکی روز به روز پیشرفت می‌کند و داروهای تازه‌ای به بازار آمده‌اند که ممکن است درمان این بیماری باشند، به حرف‌شان گوش نمی‌دهد و ترجیحش این است که راه خودش را برود و کار خودش را بکند. و راه خود را رفتن و کار خود را کردن قاعدتاً چیزی جز این نیست که درباره‌ی آینده‌ی خودش آن‌طور که دوست می‌دارد و فکر می‌کند درست است تصمیم بگیرد؛ چون به‌هرحال این زندگی او است و دیگران، به‌خصوص پزشکان، این‌جور وقت‌ها ممکن است به بیمار دروغ نگویند، اما حقیقت را هم نمی‌گویند.

تکه‌ای از رمان مواجهه با مرگِ براین مگی (ترجمه‌ی مجتبی عبدالله‌نژاد) را به یاد می‌آورم که این‌طور شروع می‌شد «اول که فهمید جان رفتنی‌ست، این وقعیت مثل ابر سیاهی بالای سرش معلق بود. محتوم ولی خارج از خود او. بعد کم‌کم این تکه‌ابر را کشید پایین، هم‌سطح خودش کرد. قورتش داد. دل و روده‌اش را از تاریکیش پُر کرد. ذره‌ذره هضمش کرد. مزه‌ی عجیبی داشت. حال عجیبی پیدا کرد. نوعی غمِ تلخ و سیاه و ناباورانه که تا حالا تجربه نکرده بود.»

در رمانِ مگی این حال‌وروز آدمی‌ست که می‌فهمد عزیزش در آستانه‌ی مرگی‌ست که معلوم نیست کِی از راه می‌رسد. در نقشه‌ی خروج» هم مکس کمی بعدِ این‌که می‌فهمد آن تومور مغزی با رژیم غذایی و چیزهایی مثل این کوچک‌تر نمی‌شود و رشدش ممکن است باز هم ادامه پیدا کند،‌ حال‌وروزش دست‌کمی از این تعریف و توصیف ندارد و آن ابر سیاهی که بالای سرش معلق است آن‌قدر همان‌جا می‌ماند که به صرافت تماس با هتلِ ارورا بیفتد.

درواقع همسر یکی از مشتری‌هایش برای این‌که طلبش را از شرکت بیمه بگیرد، راهی را پیش پای او می‌گذارد که اصلاً عادی نیست. مُردن ظاهراً از آن چیزهایی نیست که آدم‌ها را خوشحال کند و آدمی که به هر دلیلی دلش نمی‌خواهد زنده بماند و سپیده‌ی صبح را تماشا کند، باز هم ممکن است لحظه‌ای به شک بیفتد که شاید فردا  روز بهتری باشد.

این‌جاست که می‌شود قرن‌ها به عقب برگشت و سراغی از رواقیون گرفت که از قدیم فکر می‌کردند برای خوب زندگی کردن باید فلسفه‌ای منسجم داشت، و همین داشتن فلسفه‌ای منسجم و برنامه‌ای مدون اجازه می‌داد هر روز که از خواب بیدار می‌شدند، به مردن هم فکر کنند و چون به مردن فکر می‌کردند، طوری زندگی می‌کردند که انگار هر روز ممکن است روز آخر زندگی‌شان باشد. غلبه بر ترسِ از مرگ ظاهراً‌ یکی از درس‌های مهم رواقیون بود. مرگ چیز ترسناکی نیست اگر بدانیم چه‌طور باید به استقبالش برویم و اگر خوب زندگی کرده باشیم و کارهایی کرده باشیم که دوست داریم، آن‌وقت مردن اصلاً سخت به‌نظر نمی‌رسد.

اما فقط این نیست؛ چون رواقیون همان‌قدر که به خوب زندگی کردن اعتقاد داشتند، از خوب مردن هم غافل نبودند. مرگ هم به اندازه‌ی زندگی مهم است و فقط آن‌هایی می‌توانند خودکشی کنند که مطمئن باشند زنده بودن‌‌شان برای کسی مهم نیست، یا دیگر نمی‌توانند کاری برای دیگران بکنند.

مهمانان هتل ارورا احتمالاً جزء دسته‌ی آخرند؛ آدم‌هایی که به ته خط رسیده‌اند و بودن یا نبودن‌شان برای دیگران مهم نیست؛ یا دست‌کم خودشان این‌طور فکر می‌کنند چون برای خودشان هم مهم نیست. تقریباً همه‌ی آن‌ها بیمارانی هستند که بیماری درمان‌ناپذیری دارند و فکر می‌کنند بودن‌شان جز این‌که مایه‌ی دردسر باشد فایده‌ای برای دیگران ندارد. هتل ارورا، همان‌طور که از اسمش پیداست، قرار است در محدوده‌ی شفق قطبی از آن‌ها پذیرایی کند و از آن‌جا که آدم‌ها در لحظه تصمیم می‌گیرند زندگی خود را تمام کنند و چند دقیقه بعد ممکن است پشیمان شوند، از اول قرارداد سفت‌وسختی با مهمانانش امضا می‌کند که بدانند پشیمانی سودی ندارد و آدمی که به این هتل پا می‌گذارد، در نهایت صحت و سلامت عقل تصمیم گرفته زنده نماند و نمی‌شود کار را نیمه‌تمام رها کرد.

با این‌همه همه‌چیز، یا دست‌کم چیزی به اسم مرگ، به این سادگی نیست. آدم از فردای خودش هم خبر ندارد. خیلی وقت‌ها ممکن است آدمی که چیزی به مردنش نمانده شور زندگی در وجودش دوباره پیدا شود و با این شور چگونه می‌شود به استقبال مرگ رفت؟ آدم اگر تنها باشد و شریکی در زندگی نداشته باشد تکلیفش روشن است. زندگی‌اش فقط به خودش تعلق دارد و هیچ‌کس قرار نیست چیزی از او بپرسد. اما مکس شریک زندگی دارد. به این سادگی نمی‌تواند قید همه‌چیز را بزند و سر از دنیای مرده‌ها درآورد.

در زندگی ممکن است فضیلتی نباشد، اما در مُردن هم فضلیتی نیست اگر آدم به تعهدات قبلی‌اش پای‌بند نباشد. ازدواج و تشکیل خانواده و یکی شدن با دیگری به‌هرحال تعهد بزرگی‌ست که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. مکس باید هوای خیلی چیزها را داشته باشد، هوای همسری را که حواسش جمع است و البته هوای خودش که هنوز آماده‌ی مردن نیست.

آماده‌ی مرگ شدن به خیلی چیزها نیاز دارد؛ مثلاً به پشت سر گذاشتن زندگی و خراب کردن پل‌هایی که آدم را رسانده‌اند به آن‌جایی که ایستاده. برای کنار گذاشتن زندگی، برای پذیرفتن مرگ، باید آماده بود و این چیزی‌ست که هر روز باید تمرینش کرد؛ همان‌طور که رواقیون می‌گفتند و همان‌طور که در هتل ارورا مرگ به چیزی پیش‌پاافتاده، به چیزی ساده، بدل شده؛ چیزی که همه می‌دانند گریزی از آن نیست.

به همین صراحت.

محو و محوتر

این مِهی که عکس‌های مریم تخت‌کشیان را فراگرفته، غلیظ‌تر از آن است که به پای نگاتیوهای تاریخ‌مصرف‌گذشته و دوربینِ از دلِ تاریخ بیرون‌کشیده‌ی Agfa Isolette 1 بنویسیمش و آن پیوند عمیقی هم که سال‌هاست عکاسی و واقعیت را به‌هم ربط می‌دهد در عکس‌های این مجموعه پیدا نیست، یا دست‌کم در نگاه اول پیدا نیست و چه بهتر؛ چون واقعیت (اگر چیزی به‌نام واقعیت وجود داشته باشد) در مِهی گم شده که سال‌هاست مسیرِ زندگی آدم‌ها را عوض می‌کند؛ مِهی که این آدم‌ها را در برمی‌گیرد و دست از سرشان برنمی‌دارد و تا این مِه فرو ننشیند چیزی از دنیای اطراف پیدا نیست؛ چه رسد به خود این آدم‌ها. 

سربازها را معمولاً با لباس‌شان به جا می‌آوریم و آن‌چه در این به جا آوردن از دست می‌رود، خودِ آن آدمی‌ست که چاره‌ای جز پوشیدن لباس سربازی، یا به‌قول قدیمی‌ها اجباری، ندارد. دوره‌ی مه‌آلودِ سربازی به قبل و بعدش شبیه نیست؛ موقعیت ویژه‌ای‌ست که می‌خواهد آدم‌ها را یک‌شکل و یک‌دست کند؛ آن‌قدر که با دیدن‌شان بگوییم سربازند؛ بی‌آن‌که خودشان را به‌ جا بیاوریم. سربازها چاره‌ای ندارند جز یک‌جا ماندن و دل خوش کردن به این‌که هر چیزی زمانی دارد؛ حتا مِه.

در بیش‌ترِ عکس‌های مریم تخت‌کشیان صورت سربازها را نمی‌بینم؛ صورت‌های ناپیدا شاید مهم‌ترین خصیصه‌ی سربازها هستند؛ سربازهایی که هیچ خلوتی ندارند؛ زیر نظرند؛ باهم‌اند و همان راهی را می‌روند که سربازانی دیگر پیش از این رفته‌اند؛ سربازانی که پیش از این در مِهی دیگر گم شده‌اند. اما دوره‌ی سربازی همان‌قدر که ممکن است دوره‌ی موقتی در زندگی باشد، ممکن است به ایستگاه آخر زندگی هم بدل شود و سرباز از لحظه‌ای که آن لباس و پوتین و کلاه را تحویل می‌گیرد، خوب می‌داند که صلح همیشه برقرار نیست و جنگ با اولین گلوله یا با موشکی که ناگهان به زمین می‌رسد شروع می‌شود. 

این مِهی که عکس‌های مریم تخت‌کشیان را فراگرفته، غلیظ‌تر از آن است که نادیده‌اش بگیریم و سربازهایی که به سایه شبیه‌ترند، حتا خبر ندارند که درست دیده نمی‌شوند؛ به چشم می‌آیند، اما آن‌چه می‌بینیم تصویر محوشان است و محو بودن و واضح نبودن ظاهراً یکی از خصیصه‌های سربازی‌ست؛ راهی که پیش از این دیگران رفته‌اند؛ مثل تونلی تاریک که تا از آن بیرون نزنند نور را به چشم نمی‌بینند، سربازها هم تا این لباس و پوتین و کلاه را کنار نگذارند، دیده نمی‌شوند؛‌ سال‌هاست که دیده نمی‌شوند. مِه غلیظ و غلیظ‌تر می‌شود و سربازها محو و محوتر.