همه‌ی نوشته‌های محسن آزرم

اما خاطره مگر در هوا سرگردان است؟

Andrew Wyeth, Easter Sunday, 1975

لحظه‌ای از سریالی فرانسوی را به خواب دیدم که سال‌ها بود دوباره ندیده بودمش؛ لحظه‌ای که دوربین به جعبه‌ی پروانه‌های خشک‌شده روی دیوار نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود و ناگهان پشت شیشه، شیشه‌ای که پروانه‌ها را از غبارِ دوروبر دور نگه می‌دارد، پروانه‌ای شروع می‌کند به بال زدن. نه، خواب نمی‌بینیم. آن‌قدر به پروانه‌ی پشت شیشه نزدیک شده‌ایم که انگار فاصله‌ای میان‌ ما نیست. پروانه مکث می‌کند. خواب دیده‌ایم؟ دوباره بال می‌زند و شیشه ترک می‌بردارد. از بال پروانه؟ نمی‌دانیم. و تا به خودمان بیاییم، تا فکر کنیم پروانه‌ای زنده بین مرده‌ها چه می‌کند، شیشه کاملاً خرد می‌شود. درست‌تر این‌که انگار چیزی درون جعبه منفجر می‌شود و راه را برای پروانه باز می‌کند. همین یکی. فقط همین پروانه. و بال‌زنان تا آستانه‌ی پنجره‌ی بسته می‌رود. اما یک‌دفعه کج می‌کند راهش را و شروع می‌کند به چرخیدن در خانه.
در خوابِ آن شب این جعبه‌ی پروانه‌های خشک‌شده، این جعبه‌ی پُرپروانه، روی دیوار خانه‌ی خودم بود؛ جایی که هیچ‌وقت هیچ پروانه‌ای در هیچ جعبه‌ای پشت هیچ شیشه‌ای نبوده. چرا؟ خانه‌‌ای در آن شهرِ کوچک فرانسوی چه‌طور جایش را به خانه‌ای در تهران شلوغ این سال‌ها داد؟ اصلاً چرا این کلمات را باید صرف نوشتن چیزهایی کرد که واقعیتی در وجودشان نیست؟ خواب از اسمش پیداست واقعیتی ندارد. و نمی‌تواند داشته باشد؛ چون گاهی نقطه‌ی مقابل بیداری است و گاهی چیزی از بیداری است که تغییر شکل داده. گاهی چیزی مهم‌تر از پروانه‌ای نیست که شیشه هم بال زدنش را تاب نیاورد و بیرون زد.
آن پروانه آن شب در آن خواب چه می‌کرد؟ لحظه‌ای از سریالی از یاد رفته چه‌طور سر از خواب آن شب درآورد؟ و حالا که دارم به این پروانه فکر می‌کنم یاد جان برجر می‌افتم که در مستندی تلویزیونی، در میانه‌ی گفت‌وگویی با روستاییان مشتاق، همان‌طور که راه می‌رفت، همان‌طور که با دست آسمان را نشان می‌داد، از خاطراتی می‌گفت که مثل پروانه‌هایی در هوا بال‌زنان می‌روند. به کجا؟ مهم نیست. مهم پروانه‌ای است که شاید فقط آدمی که چشمش به آسمان است می‌بیندش، آدمی سربه‌هوا به معنای تحت‌اللفظی‌اش. اما خاطره مگر در هوا سرگردان است؟
برجر جوابی نمی‌دهد، لبخند می‌زند. اما جوابی در کار است؟ این‌یکی را خوب به خاطر دارم: سوفیِ غم‌زده، دختری در سریالی دیگر، روی صندلی‌‌های بیمارستان کنار دوستش نشسته. نگران مادربزرگی است که می‌گویند ممکن است زنده نماند. می‌گوید خاطرات زیادی با هم دارند و یکی از این خاطرات که در نگاه اول اصلاً چیز مهمی به نظر نمی‌رسد داستان روزی است که مادربزرگ دستش را گرفته و دوتایی رفته‌اند جایی. کجا؟ برای سوفی مهم آن لحظه‌ای است که مادربزرگ پیش چشم جمعیتی که در صفی طولانی ایستاده بوده‌اند طناب را بالا برده که سوفی از زیرش عبور کند و اولین نفر پا به سالنی بگذارد که مدت‌ها آرزویش را داشته. همین؟ چه اهمیتی دارد؟ بستگی دارد. وقت تعریف کردن این خاطره همه‌چیز آن‌قدر عادی به نظر می‌رسد که سوفی انگار دارد بدیهی‌ترین چیزهای عالَم را می‌گوید، چیزهایی که قاعدتاً همه باید بدانند. اما لحظه‌ای بعد مکث می‌کند. باید توضیح بدهد که فقط دو نفر از این داستان باخبرند. داستانی عمومی که نیست؛ خاطره‌ای است در ذهن دو نفر: یکی صحیح و سالم نشسته روی صندلی و دارد این‌ها را تعریف می‌کند و یکی افتاده روی تخت بیمارستان و هیچ‌چیز را به یاد نمی‌آورد. حالا اگر مادربزرگی که روی تخت بیمارستان خوابیده به هوش نیاید، چند نفر جز سوفی به یاد می‌آورند که آن روز رفته‌اند آن‌جا و مادربزرگ طنابی را بالا برده که او زودتر به آرزویش برسد؟ خاطره همین نیست مگر؛ چیزی که گوشه‌ی ذهنی می‌ماند؟ چیزی که در ذهن زنده می‌ماند؟ چیزی که تا ابد با تو می‌ماند؟
خاطرات دوست‌داشتنی‌اند و آن‌طور که جیمز الکینز می‌نویسد دوست‌داشتنی‌ بودن‌شان نتیجه‌ی ناپایداری آن‌‌هاست. هر بار چیزی به خاطر می‌آید، هر بار به یاد می‌آوریم، اندکی تغییر می‌کند. به نظر درست می‌رسد. این خاطرات به یاد می‌آیند، چون تو بخشی از این خاطراتی، چون این‌ها خاطرات تواند. اما چه‌‌طور می‌توانی چیزی را به یاد بیاوری وقتی اصلاً چیزی در یادت نبوده؟ شاید با سر زدن به یاد دیگران؛ سر زدن به خاطرات دیگران؛ به آن لحظه‌ی ظاهراً معمولی‌ و پیش‌پاافتاده‌ای که سال‌ها بعد، روزی که اصلاً چشم‌به‌راهش نبوده‌ای، روزی که اصلاً به فکرش نبوده‌ای، به یاد می‌آید و گذشته را پیش چشمان آدم زنده می‌کند. روشن‌تر از هر آن‌چه پیش چشمت اتفاق می‌افتد. اما چه می‌شود اگر خاطرات دیگران سر از خاطرات تو درآورند؟ حالا چه می‌بینی؟ حالا چه چیزهایی را به یاد می‌آوری؟ چه‌طور به یاد می‌آوری؟

چگونه ترانه‌ای می‌تواند نجات‌تان دهد؟

یک‌باره‌ی جان کارنی حکایت آشنایی زن و مرد جوانی اهلِ دابلین است که در شبی از شب‌های این شهر موسیقی مایه‌ی پیوندشان می‌شود؛ مردمانی که برای فرار از دستِ تنهایی و گوشه‌ای نشستن و غصّه خوردن به موسیقی پناه می‌برند و همه‌ی آن‌چه را به زبان نیاورده‌اند یا گفته‌اند و کسی نشنیده در قالب موسیقی می‌گویند و موسیقی ظاهراً از جایی شروع می‌شود که مردمان ِآن شهر گفتن چیزهایی را فراموش کرده‌اند که گاهی تنها امید آدمی به زندگی‌ست و دریغ کردنش از دیگران شاید به قیمتِ افسردگی و تنهاییِ مدامِ دیگری تمام شود.
دوباره شروع کن روایت دیگری از همان حکایت است؛ هرچند این‌بار به‌جای دابلینِ ایرلند سر از نیویورک درآورده‌ایم؛ کلان‌شهری که پایتخت فرهنگیِ دنیاست ولی مردمانش در تنهایی و گوشه‌نشینی چیزی از مردمان دابلین کم ندارند. حکایت دلدادگانی که یکی‌ از آن دو ناگهان گذشته را به دست فراموشی می‌سپارد و همه‌ی پل‌ها را پشت سرش خراب می‌کند تا آینده‌ی دیگری برای خودش بسازد آشناتر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد؛ امّا مسئله این است که گاهی همه‌چیز دست به دست هم می‌دهد تا دو زندگی ظاهراً به نقطه‌ی پایان برسد و نیمی از آن‌ها که در این زندگی چشم به آینده دوخته بودند با چشم‌های باز آینده را جای دیگری جست‌وجو کنند؛ جایی که پیش از آن‌ها دریغ شده.
دَن ناگهان به نقطه‌ی پایانِ زندگی رسیده؛ جایی‌که دیگر کسب‌وکاری ندارد چون مدیرانش به این نتیجه رسیده‌اند که کاری بلد نیست و نمی‌تواند نابغه‌ی تازه‌ای را به دنیای موسیقی معرّفی کند و درست در همان روزها همسرش اعلام می‌کند که راهی جز جدایی ندارند و برای مردی که کسب‌وکار و همسرش را ناگهان از دست می‌دهد هیچ‌چیز عجیب‌تر از آشنایی با گرتای ترانه‌نویسی نیست که با دوستش استیو به نیویورک آمده و حالا استیو آن‌قدر خودش را مهم دیده که ترجیح داده به‌جای گرتا با دیگران باشد و در چنین موقعیتی که گرتای خسته‌ی افسرده‌ی تنها گیتاری به دست می‌گیرد و ترانه‌ی تازه‌ای می‌خواند فقط باید یکی مثل دَن روبه‌رویش نشسته باشد که بداند این گرتای خسته‌ی افسرده‌ی گیتاربه‌دست آدمی معمولی نیست؛ نابغه‌ای‌ست در دنیای موسیقی که باید بیش‌تر از این‌ها جدّی‌اش گرفت و این ترانه‌ای که گرتا به زبان می‌آورد و هم‌زمان می‌خواند و می‌نوازد نه‌تنها زندگی خودش را تغییر می‌دهد که دَن را هم دوباره به زندگی امیدوار می‌کند.
ظاهراً امیدواری نهایت چیزی‌ست که آدمی در زندگی‌اش دارد؛ یا نهایت چیزی‌ست که خیالش را در سر می‌پروراند؛ روبه‌رو شدن با یکی مثلِ گرتا که کم‌کم آن خستگی و افسردگی را کنار می‌زند و یک‌باره می‌شود بهترین؛ می‌شود ستاره‌ی نوظهورِ موسیقی.

ولی همه‌چیز واقعاً به همین سادگی‌ست؟ به همین روشنی؟ همین‌قدر پُرامید؟ شاید جوابش در فلورا و پسر باشد.

شب پایدار می‌نمود…

تاریکی مطلق بود؛ سیاهیِ یک‌دست و سایه‌ای که در این تاریکی می‌جنبید و صدایی که از این سیاهی بلند می‌شد و به گوش نمی‌رسید. فقط معلوم بود زنی در تاریکی‌ست که می‌گوید کیه؟ چی می‌خوای برادر؟ یا دست‌کم این چیزی بود که بیست و پنج سال پیش از آن نوار وی‌اچ‌اس به گوشم رسید. چیزی به چشم نمی‌آمد و سیاهیِ صحنه تصویر را بدل کرده بود به تاریکیِ مطلقی که باید همه‌چیز را به تخیّلت می‌سپردی. حتماً آن چند عکسی که این‌جا و آن‌جا دیده بودی کمک می‌کرد که ببینی زنی واقعاً در تاریکی‌ست، اما زنی که در عکسِ مجله‌ای دیده‌ بودی این‌جا نبود؛ جایش را داده بود به تاریکی و فقط صدایی مانده بود که واضح نبود. می‌گفت کیه؟ یا می‌گفت چیه؟ صحنه انگار تا به ما برسد تاریک‌تر شده بود. این خشت و آینه‌ای بود که آن روزها می‌شد دید. صحنه‌های دیگر هم که در روشنایی روز می‌گذشتند کیفیت بهتری نداشتند؛ محو بودند؛ سیاهی و سفیدی درهم می‌شدند و آن‌چه به چشم می‌آمد تصویر کشیده‌ای بود که ربطی به فیلم نداشت و صدای فیلم هم گاهی مثل تصویرها کش می‌آمد؛ مثل نوارهای کاستی که یک‌دفعه جمع می‌شدند و از کیفیت صدای‌شان می‌فهمیدی که جمع شده و اگر دیر بجنبی از دست رفته؛ مثل سال‌هایی که در یک چشم به‌هم‌ زدن از دست رفتند.
*
سال‌ها قبلِ خشت و آینه‌ ابراهیم گلستان در پیش‌گفتارِ ترجمه‌ی فارسی زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبرِ ارنست همینگ‌وی این‌طور نوشته بود که در سنجش قدرِ هنرْ زمان را نباید از یاد برد و قاسم هاشمی‌نژاد آن مصاحبه‌ی مفصلش با گلستان را که هیچ‌وقت در روزنامه‌ی آیندگان منتشر نشد با همین جمله آغاز کرد و سال‌ها بعد که در پنجاه سالگیِ خشت و آینه پرونده‌ای در مجله‌ای سینمایی تدارک دیدند و آن را همپای فیلمِ پنجاه ساله‌ی مشهور دیگری نشاندند، که مشهورترین فیلم عامه‌پسندِ تاریخ سینمای ایران است، معلوم شد که باید دوباره سری به آن پیش‌گفتار زد و مخصوصاً این سطرها را نباید از یاد برد که «چون هنرمند نخست در اجتماع است، و نخست از اجتماع است که همه‌ی زندگی خود را می‌گیرد، ناچار باید دانست که در راه این اجتماع کجا ایستاده بوده است.»
*

آن سال که خشت و آینه روی پرده‌ی سینما رفت، سه تا نخاله و یک پارچه آقا و چهار تا شیطون و شیطون بلا و خوشگل خوشگلا و سه تا بزن‌بهادر و موطلایی شهر ما و بسیار فیلم‌های ایرانی دیگر هم روی پرده رفته بودند و احتمالاً خشت و آینه کم‌فروش‌ترین فیلمِ آن سال بوده و هنوز هم شمار تماشاگرانی که این فیلم را به آن هفت فیلم یا باقی فیلم‌های آن سال ترجیح دهند اندک است و عجیب نیست که شماری از تازه‌ترین نوشته‌های تحلیلی درباره‌ی این فیلم، مخصوصاً آن‌ها که به مناسبت پنجاه‌ سالگی‌اش نوشته شدند، تفاوت زیادی با نوشته‌های پنجاه و هشت سال قبل ندارند و علاوه‌بر این‌که ادای مشهورترین نقدِ آن سال‌ها را درمی‌آورند، هنوز درگیرِ این نکته‌‌اند که خشت و آینه را چگونه می‌شود به چشم اثری رئالیستی دید؛ هرچند ظاهراً این نکته هم در نقد سینمای ایران که رئالیسم را به افراطی‌ترین شکل ممکن تقدیس می‌کند اصلاً عجیب نیست.
*
سال‌ها پیش نویسنده‌‌ی روس‌تبار در مؤخره‌ی رمانی که جهان را غرق حیرت کرد نوشت رئالیسم از آن دست کلماتی‌ست که حتماً باید در گیومه بیاید و بدون گیومه رئالیسم حقیقتاً هیچ معنایی ندارد و ما هم در زمانه‌ی نویسنده‌ای مثل تالستوی زندگی نمی‌کنیم که واقعیت معنای مشترکی داشته باشد و هیچ‌کس قاعدتاً بر این باور نیست که در دنیا فقط یک واقعیت هست و جز این چیزی نیست. شاعری امریکایی هم، کمی قبل یا بعدِ آن، در این فکر بود که واقعیت لزوماً همان چیزی نیست که هست و هیچ حقیقتی هم حقیقت محض نیست و هیچ‌کس جهانی در خود نیست. همین است که می‌شود به ‌قول هری لِوینْ رئالیسم را تلاش و میل ارادیِ هنر به نزدیک شدن به واقعیت دانست و با اضافه کردن صفتِ آگاه به رئالیسم گفت این هم قرارداد تازه‌ای‌ست بین هنرمند و واقعیتی که می‌شود آن را مجسم کرد ولی نمی‌شود آن را شناخت. نسبی بودن رئالیسم هم البته نکته‌ای‌ست که نباید فراموشش کرد و همین است که اوّل باید مناسبات درونی هر اثر را شناخت و بعد درباره‌اش داوری کرد.
از مناسبات درونی خشت و آینه، که مهم‌ترین فیلمِ کارنامه‌ی سینمایی گلستان است، معمولاً در این نوشته‌ها خبری نیست و فقط در نوشته‌های دو سه منتقد می‌شود این چیزها را دید؛ مثلاً وقتی منتقدی از منظر نئوفرمالیسم راهی به دنیای این فیلم می‌گشاید، یا وقتی منتقدی دیگر به شیوه‌ی تزنویسی دنیای درون فیلم و دنیای نقد فیلم را کنار هم می‌نشاند، یا وقتی منتقدی دیگر برای رسیدن به آن‌چه درون فیلم نهفته است، از دنیای ادبیات داستانی گلستان بهره می‌گیرد. این تقریباً همه‌ی آن چیزهای تازه‌ای‌ست که در طول این سال‌ها درباره‌ی این فیلم نوشته‌‌اند؛ درست عکسِ آن‌چه پنجاه و هشت سال پیش مشهورترین منتقدان آن سال‌های سینمای ایران نوشته بودند؛ نوشته‌هایی که پشت کلمه‌ی «مردم» پنهان شده بودند و دم از این می‌زدند که خشت و آینه جز فضل‌فروشی چیزی نیست.
*

واقعیت خشت و آینه و درجه‌ی رئالیسمش را شاید بشود از همان راهی دید که آندره بازَن روزگاری در مقاله‌ی «نئورئالیسم: نوعی زیبایی‌شناسیِ واقعیت» پیشنهاد داده بود؛ یعنی رئالیسم در هنر فقط از یک راه ممکن است و آن یک راه هم مهارت در گزینش است و وقتی واحدِ روایتِ سینماییِ یک فیلم‌سازْ «واقعیت» باشد نه «نما»، آن‌وقت به منبعی سرشار و غنی دست یافته که می‌تواند چیزهای بسیاری از آن بگیرد و چیزهای بیش‌تری هم به آن اضافه کند. هر واقعیتِ ظاهراً ملموسی، آن‌طور که بازَن نوشته، چندلایه است و ذهن آدم بین واقعیت‌های دیگر می‌گردد و آن‌ها را که به‌هم شبیه‌تر می‌بیند کنار هم می‌نشاند و همین کنار هم نشاندن واقعیت‌های شبیه‌تر و برقراری رابطه‌ای بین آن‌ها و یک‌پارچه کردن‌شان است که یک فیلم‌ساز را بدل می‌کند به فیلم‌سازی رئالیست و آن‌یکی را که ممکن است که هیچ‌چیزِ فیلمش واقعی نباشد بدل می‌کند به فیلم‌سازی که نتوانسته بهره‌ای از واقعیت ببرد. حالا می‌شود خشت و آینه و باقی فیلم‌های پنجاه و هشت سال قبل را یک‌جا نشاند و دید در سنجش قدرِ هنرْ زمان چه کرده است.
*
شیوه‌ی بخصوصِ گفت‌وگونویسیِ خشت و آینه و کلمه‌های مکرری که شخصیت‌های فیلم به زبان می‌آورند، قرار نیست آن رئالیسمی را که منتقدان معمولاً در مواجهه با فیلم گلستان به یاد می‌آورند زیر سؤال ببرد و اصلاً چه کسی گفته معیار رئالیسم در دیالوگ آن زبان کوچه‌وبازاری‌ست که آن سال‌ها در فیلم‌های دیگر از گلوی دوبلورها بیرون می‌آمد و روی شخصیت‌ها می‌نشست و مهم‌تر از این‌ها، خشت و آینه تنها فیلمی نیست که اسلوب شاعرانه‌ی دیالوگ‌هایش به چشم می‌آید؛ در فیلم‌های آلن رنه و ژاک ریوِت و ژان‌لوک گدار هم، که همان سال‌ها ساخته شدند و راه تازه‌ای را پیش پای سینما گذاشتند و بسیار چیزها به دستورزبان سینما اضافه کردند، این اسلوب شاعرانه را می‌شود دید: واقعیتی را می‌بینی که هست و لحظه‌ای تصمیم می‌گیری آن را کنار بزنی و تازه آن‌جا و در آن لحظه است که چشمت به چیزی تازه‌تر می‌افتد. دری را می‌گشایی و پا می‌گذاری به داستان دیگری.
*
موقعیت درخشانی که خشت و آینه بر آن بنا شده، سرگذشت کودکی رها شده است؛ کودکی که زنی با چادر سیاه در تاکسی هاشم رهایش می‌کند؛ کودکی که هاشم برای یافتن مادرش به هر دری می‌زند اگر آن زن اصلاً مادرش بوده باشد؛ کودکی که پای تاجی را به خانه‌ی هاشم باز می‌کند تا شبی را زیر یک سقف بمانند و فردای آن شب، پیوندی که پیش از این برقرار بوده گسسته می‌شود تا هر دو ببینند که آدمِ زندگی یک‌دیگر نیستند. کودک ناخواسته عامل اخلال می‌شود؛ نظم ظاهراً پذیرفته‌ی زندگی هاشم و تاجی را به‌هم می‌زند، پرده‌ای را که پیش روی آن‌هاست کنار می‌زند و دوباره از زندگی آن‌ها خارج می‌شود. دری گشوده شده و هر دو مجالی یافته‌اند برای آن‌که راه‌شان را پیدا کنند. آن‌چه از دست رفته پیوند نیم‌بندی‌ست که برقرار بوده و آن‌چه به یاد مانده حضور کودک و گریه‌های مکرر اوست.
*

خشت و آینه داستان هاشم است با کودکی‌ست جامانده و با این کودک جامانده هر بار که هاشم پا می‌گذارد به جای تازه‌ای، چشمش به مردمان دیگری می‌افتد که داستانی دارند. این شیوه‌ی هزار و یک شبی که گلستان برای روایت فیلمش برگزیده حالا در آستانه‌ی شصت سالگیِ فیلم بیش‌تر به چشم می‌آید؛ این‌که هر دری را بزنی و اگر آن را بگشایند پا به دنیای دیگرانی گذاشته‌ای که پیش از این درباره‌شان هیچ نمی‌دانسته‌ای و در همه‌ی این دنیا و پشت همه‌ی این درها تو همان تماشاگرِ جست‌وجوگری هستی که با کودکی در بغل پیِ زنی می‌گردی که هیچ‌کس او را ندیده؛ حتی در آن خرابه‌ای که ظاهراً مقصدش بوده است. هزار و یک شب یک داستان اصلی دارد که داستان شهرزاد و شهریار است و از دل این داستانْ داستان‌های بعدی بیرون می‌آیند. با این‌که به‌نظر می‌رسد شخصیت‌های داستان‌های بعدی‌اند که داستان‌شان را تعریف می‌کنند، اما واقعیت این است، یا دست‌کم این‌طور به نظر می‌رسد که باز هم شهرزاد دارد داستان تعریف می‌کند. هر کدام از فصل‌های خشت و آینه هم ظاهراً داستان‌ مردمانی هستند که خودشان سرگرم تعریف کردنش هستند، اما بدون هاشم و بدون کودک جامانده در تاکسی‌اش هیچ‌کدام از این داستان‌ها نصیب ما نمی‌‌شدند. این سفرِ هاشم است در فاصله‌ی دو تاریکی؛ از شبی که با کودکی هم‌سفر می‌شود، تا شبی که بعد تحویل دادن کودکْ زندگی‌اش خالی می‌شود؛ راننده‌ی تاکسی‌ای در جست‌وجوی مسافری دیگر.
*
سال‌ها قبلْ تاریکیِ مطلقِ تصویر آن نوار وی‌اچ‌اس، فیلم هر چه رو به پایان می‌رفت، بیش‌تر می‌شد؛ مثل روزی که جایش را به شب می‌دهد و در این شبی که تصویر را فرا گرفته بود، تلویزیون‌هایی که پشت شیشه‌ی مغازه‌ای کنار هم چیده‌اند دیده نمی‌شد و سیگاری که هاشم گوشه‌ی لبش می‌گذارد دیده نمی‌شد و آن شیشه‌ی شیر کودکی که تاجی روی صندلی جلو تاکسی هاشم جا گذاشته دیده نمی‌شد و آن زنی که با چادری سیاه برای تاکسی‌ای دست بلند می‌کند دیده نمی‌شد و خیابانی در تهران در آستانه‌ی شب که تاکسی‌ها از آن عبور می‌کنند دیده نمی‌شد. «شب پایدار می‌نمود.» و سال‌ها بعد با تصویری چنان شفاف‌ که همه‌‌چیزش پیداست هنوز هم شب پایدار می‌نماید. شفافیتِ تصویرْ پایداری شب و بیچارگیِ هاشم را پایدارتر کرده است.

Blaga’s Lessons

ترکیب تنهایی و نگرانی چه می‌تواند باشد؟ شاید سرگذشت بلاگای پیر. درس‌های بلاگا در بلغارستانی اتفاق می‌افتد که کمونیسم رفته، اما خیلی چیزها دست‌نخورده مانده و با فساد سیاسی و اجتماعی‌ای که همه‌چیز را تباه کرده، هر آدمی نگران فردای خودش می‌شود که قرار است چه‌طور زندگی کند؟ چرا کسی به فکر مردمان بخت‌‌برگشته‌ای نیست که نگران نان شب‌شانند؟ نجات‌دهنده در گور خفته است، یا دست‌کم این چیزی‌ست که همین مردمان بخت‌برگشته باورش کرده‌اند. بلاگا، بیوه‌ی هفتاد ساله، سال‌هاست تک‌وتنها در مجتمع آپارتمانی زندگی می‌کند که به تیرگیِ داستان‌های کافکاست. حقوق بازنشستگی‌ بلاگا آن‌قدر کم است که هر ماه باید چشم‌به‌راه پولی باشد که پسرش می‌فرستد. تنهایی قاعدتاً می‌تواند انتخاب آدم‌ها باشد، اگر به این فکر کنند که تنهایی را می‌شود جایگزین روابط بیهوده با مردمان بیهوده کرد. اما تنهایی انتخابِ بلاگا نیست و هیچ‌وقت هم نبوده؛ جریان زندگی یا چیزی شبیه این ا‌ست که تنهایی را پیش‌ پایش گذاشته و مجبورش کرده تن به چیزهایی بدهد که پیش‌تر خواب‌شان را هم نمی‌دیده. آدم تنها ممکن است برای لحظه‌ای تنها نبودن درهای بسته را باز کند و بعید نیست در یکی از این لحظه‌ها کسی پا به زندگی‌اش بگذارد که نیّتش قطعاً کمک کردن یا کم‌رنگ کردن تنهایی نیست. این اولین گرفتاری‌ای‌ست که به جان بلاگا می‌افتد و تازه بعدِ این می‌فهمد برای زنده ماندن، نفس کشیدن، چشم در چشم دیگران دوختن و کم نیاوردن چه کارهایی باید بکند. تحلیل بازی و دقت در جزئیات اجرای نقش دست‌کم از من برنمی‌آید. بلدش نیستم و فکر می‌کنم قاعدتاً چنین تحلیلی باید کاری بیش از کنار هم نشاندن کلمه‌ها باشد، اما فعلاً چاره‌ای ندارم جز این‌که بنویسم بازی الی اسکورچوا در نقش بلاگا خیره‌کننده است؛ کیفیتی در این ترس و تنهایی‌ست که توضیحش اصلاً آسان به نظر نمی‌رسد و در این چنگ انداختن به تیرگی‌هایی که جان آدمی را تسخیر می‌‌کنند چنان درخشان ظاهر شده که بعید است بعد دیدنش فراموشش کنیم.

فعلاً همین چند خط.