بایگانی دسته: مرور فیلم

زندگی در زمانه‌ی زامبی‌ها

مرده‌ها نمی‌میرند

کمی بعدِ آن‌که فرمانده کلیف رابرتسن (بیل موری) و دستیارش افسر رانی پیترسن (آدام درایور)، که احتمالاً با شنیدن نامش و قاعدتاً دیدن قیافه‌اش، یادِ پترسنِ فیلم قبلیِ جیم جارموش می‌افتیم، می‌بینند زامبی‌ها، این مُرده‌های متحرکی که باید سر از تن‌شان جدا کرد، ماشین پلیس را رها کرده‌اند و کمی دورتر کنار هم جمع شده‌اند و محو آن سفینه‌ی فضایی‌ای هستند که برای بردن زلدا وینستن (تیلدا سوئینتن) آمده، به این نتیجه می‌رسند که باید دل به دریا بزنند و پا به معرکه‌ای بگذارند که حتا در فیلم‌نامه‌‌ی جیم، همان جیمِ فلان‌فلان‌شده‌ای که همه‌ی نسخه‌ی ظاهراً کامل را به رانی داده و به کلیف فقط صحنه‌های خودش را گفته، نیامده؛ معرکه‌ای که باید با همان فرمول همیشگیِ پلیس امریکایی همه‌جا برنده می‌شود واردش شد. همین است که خودشان دست‌به‌کار می‌شوند و همان‌طور که زامبی‌ها نعره‌های مضحک می‌کشند، درهای ماشین پلیس را با پا می‌بندند و با تفنگ و قمه راه می‌افتند به‌سوی زامبی‌ها.

همین‌طور که می‌روند و به سیاق فیلم‌های زامبی‌وار و قهرمان‌محور تصویر آهسته و موسیقی نواخته می‌شود و قهرمان‌ها به‌هم نگاه می‌کنند و می‌روند سروقت زامبی‌ها و با شلیک گلوله و ضربه‌ی قمه سر از تن‌شان جدا می‌کنند، صدای هرمیت باب (تام ویتس) را می‌شنویم که می‌گوید «زامبی‌ها، بازمانده‌ی مردمان ماتریالیست، فکر می‌‌کنم از اول هم زامبی بوده‌اند. فلاکت‌های بی‌نام‌ونشانِ فانیانِ بی‌شمار. مُرده‌ها نمی‌خواهند امروز بمیرند. مثل آن مورچه‌ها دوباره زنده شده و راه افتاده‌اند. پایان دنیا. فکر می‌کنم همه‌ی این اشباح مدت‌هاست آن روح‌ کوفتی‌شان را گم کرده‌اند. حتماً در ازای چیزی آن را داده‌اند؛ یا برای طلایی چیزی فروخته‌اند؛ ماشین‌های تازه، وسایل آشپزخانه، شلوار تازه، کنسول بازی نینتندو و چیزهایی مثل این‌ها. فقط تشنه‌ی چیزهای بیش‌ترند.» در میانه‌ی این حرف‌ها است که عاقبت غم‌ناک کلیف و رانی رقم می‌خورد و به دست زامبی‌ها از پا درمی‌آیند.

این‌جا است که می‌شود به فیلم ماقبل آخرِ جارموش برگشت؛ به تنها عاشقان زنده ماندند و آن صحنه‌ای که آدامِ خون‌آشام به ایوِ محبوبش می‌گوید حالش از این زامبی‌هایی که دنیا را پُر کرده‌اند به هم می‌خورد؛ می‌گوید دلش از بلایی که این بلایی که زامبی‌ها سرِ دنیا آورده‌اند خون است و در ادامه هم هرچه دلش می‌خواهد نثارِ زامبی‌هایی می‌کند که عرصه را برای خون‌آشام‌ها تنگ کرده‌اند؛ به‌خصوص بابت چیزهایی که دوست می‌دارند و چیزهایی که در خیالِ خود تصوّر می‌کنند و دنیایی که ساخته‌اند. و همین چیزها  آن فیلم را به دنیای خون‌آشام‌های تاریخ‌گذشته‌ای بدل کرده بود که دل به چیزهایی خوش کرده‌اند که متعلّق به آن روزگار نیست؛ روزگاری که زامبی‌ها بی‌وقفه سرگرم مصرف و تباه کردنِ همه‌ی چیزهای در دسترسند و به چیزی رحم نمی‌کنند جایی برای خون‌آشام‌هایی که رسماً وارث و حافظِ هنرند نیست. ظاهراً این تفاوت دو دیدگاه است به دنیا و آن‌چه در این دنیا به چشم می‌آید. شماری از آن‌ها که روی زمین قدم می‌زنند رفتارِ زامبی‌ها را دوست می‌دارند و به‌زعمِ جارموش طرف‌دار مصرف‌گرایی‌اند؛ مصرف‌گرایی مفرط تا حدّ مرگ بی‌آن‌که این میلِ به مصرف‌گرایی اصلاً سیری‌پذیر باشد و سبکِ زندگی‌ِ آن‌ها هیچ شباهتی ندارد به خون‌آشام‌هایی که بی‌وقفه مصرف نمی‌کنند و علاوه بر تولید دست‌اندرکارِ حفاظت و نگه‌داری از فرهنگ و هنرند و همین‌ها بود که «تنها عاشقان زنده ماندندِ» جارموش را به هشداری هنرمندانه بدل کرد در باب غلبه‌ی مصرف‌گرایی در روزگار تولیدِ انبوه، و تصویری از روزگاری که مصرف‌گرایان اعتنایی به آن‌چه مصرف می‌کنند ندارند و تنها چیزی که برای‌شان مهم است خودِِ مصرف کردن است به هر قیمتی و به هر شکلی و سیری‌ناپذیر بودنِ این میل است که آن‌ها را از خون‌آشام‌های حافظ و وارثِ هنر جدا می‌کند.

دنیای مُرده‌ها نمی‌میرند هم تقریباً چنین دنیایی است و اگر صحنه‌ای را به یاد بیاوریم که مُرده‌های از گور برخاسته در شهر قدم می‌زنند و هر کسی نام چیزی را به زبان می‌آورد که پیش از مردن و زیر خاک خوابیدن دوست داشته، همه‌چیز روشن‌تر می‌شود. بچه‌ها، نوجوان‌ها، طبعاً علاقه‌ی بیش‌تری به انواع اسمارتیز و شکلات و آب‌میوه‌های گازدار و کیک‌های رنگ‌ووارنگ و اسباب‌بازی‌های تازه و چیزهایی مثل این دارند و زامبی‌های دیگر، زامبی‌های بزرگ‌تر، با آیفون‌های آخرین مدلی که معلوم نیست مال کدام مردمان بخت‌برگشته‌ای بوده و حالا نصیب این مُرده‌های متحرک شده، دور خود می‌چرخند و از سیری، دستیار هوشمند محصولات اپل، کمک می‌خواهند.

در این دنیا، یا آن‌طور که هرمیت باب می‌گوید «پایان دنیا»، که زامبی ها چشم‌به‌راه لحظه‌ای هستند که از گور برخیزند و با گاز گرفتن و کشتن زنده‌ها  آن‌ها را هم عضو دارودسته‌ خودشان کنند، زنده ماندن و تن ندادن به سلیقه‌ی زامبی‌ها، به نکبتی که سر تا پای‌شان را پوشانده، آسان نیست. زندگی در زمانه‌ای که از در و دیوار زامبی‌ می‌بارد اگر ناممکن نباشد دست‌کم سخت‌تر از آن است که بشود از دستش گریخت. مهم نیست که سر راه زامبی‌ها سبز نشویم و بی‌اعتنا از کنارشان بگذاریم؛ چون زامبی‌ها از بی‌اعتنایی هیچ خوش‌شان نمی‌آید حتماً راهی برای مبتلا کردنِ زنده‌ها پیدا می‌کنند؛ در زندگی واقعی هم اگر راهی پیدا نکنند شبکه‌های مجازی را که از آن‌ها نگرفته‌اند. شبکه‌های مجازی اتفاقاً عرصه‌ی همین اشباحی است که مدت‌ها است روح کوفتی‌شان را گم کرده‌اند، یا آن را در ازای چیزی فروخته‌اند.

راه چاره‌ی آدمی که نمی‌خواهد اسیر این موجودات شود، ظاهراً این است که یا مثل هرمیت باب از اول کاری به زنده‌ها و مُرده‌ها نداشته باشد و از دور، با دوربین، نظاره‌شان کند که چگونه یک‌دیگر را می‌درند و گاز می‌گیرند و مبتلا می‌‌کنند، یا مثل زلدا وینستن از سیّاره‌ی دیگری آمده باشد و به‌وقتش از کامپیوتر اداره‌ی پلیس پیامی به سیّاره‌ی خودش بفرستد و بگوید موقعیت خطرناک است و بهتر است در اسرع وقت سفینه‌ی فضایی را بفرستند دنبالش؛ چون زمین، همه‌ی زمین، کُره‌ای که رویش زندگی می‌کنیم، یا خیال می‌کنیم زندگی می‌کنیم، واقعاً جای زندگی نیست و زامبی‌ها با آن سلیقه‌های کوفتی‌شان، با ظاهر هولناک‌شان و بوی مرگی که از تن‌شان بیرون می‌زند، محاصره‌مان کرده‌اند. از دست زامبی‌ها در این زمانه‌ نمی‌شود فرار کرد.

دنیا جای بی‌ربطی است متأسفانه و همه‌چیز مثل فیلم‌نامه‌ی جیم، همان جیم که به کلیف فقط صحنه‌های خودش را داده بخواند، احمقانه است. از این زمانه و مردمانش باید دور ماند؛ به هر قیمتی.

این غمِ ظاهراً سخت زیبا

غم

غم سمّ است؛ زهر است؛ کُشنده است؛ جانِ آدم را می‌گیرد و چیزی در ازایش نمی‌دهد. تلخ است؛ زهرمار است؛ چنگ می‌اندازد به جانِ آدم و او را به‌سوی خود می‌کشد و آن‌قدر می‌کشد که از پا درآید. حالِ آدم را دگرگون می‌کند؛ بدل می‌کُندش به موجودی دیگر؛ به آدمی که دیگر خودش نیست؛ آدم تازه‌ای است که چیز دیگری می‌خواهد؛ چیزی که قبل از این نمی‌دانسته. غم، سمّی که زیر پوستش می‌لولد، زهری که به جانش افتاده، مغزش را از کار می‌اندازد. فکر کردن به چه کاری می‌آید وقتی می‌شود تسلیم غم شد؟ وقتی می‌شود این زهر را به جان خرید و پذیرایش شد؟

همین غم، همین سمّ، همین زهرِ کُشنده است که وکیل ترحّم را اسیر خود کرده. در غم ظاهراً کیفیتی است که شادی حریفش نمی‌شود و آن‌که طعم غم را چشیده، آن‌که غم در جانش خانه کرده، به هر دری می‌زند که این غم را پایدارتر کند. هر جا شادی‌ای هست نادیده می‌گیردش و هر جا غمی هست به چشمش چنان باشکوه می‌رسد که همه‌ی عمر انگار چشم‌به‌راه دیدنش بوده. غم است که وکیلِ بی‌نام را  راه می‌اندازد؛ غم است که هر روز صبح بیدارش می‌کند؛ وامی‌داردش به تکرار مناسکی روزمره. مناسکی که اگر لحظه‌ای به تعویق بیفتند حالش را دگرگون می‌کنند؛ چشم‌به‌راه ضربه‌ای به درِ خانه ماندن و گرفتن کیک پرتقال از همسایه و تشکر از لطف و مهربانی‌اش. غم است که ظاهرش را به مردی بدل کرده که زندگی را دوست ندارد. غم است که وکیل را روبه‌روی پسرش می‌نشاند تا هر دو بُرشی از کیکِ روزانه‌ی همسایه بخورند و آماده‌ی رفتن شوند.

بااین‌همه این غم، این غمِ ظاهراً سخت زیبا، وکیل خوش‌پوش را بیمار کرده بی‌آن‌که خودش خبری از این بیماری داشته باشد؛ بیماری‌ای که وامی‌داردش به غصه خوردن؛ به رفتاری که ترحّم دیگران را برانگیزد. چیزی ظاهراً برای وکیل خوش‌تر از این نیست که دیگران دل به حالش بسوزانند و هوایش را داشته باشند. غم است که او را در معرض دید دیگران قرار می‌دهد. حالا که زنش در اغما است، حالا که معلوم نیست از این اغما بیرون می‌آید یا نه و پزشکان هیچ امیدی به او نداده‌اند، هر روزش، هر ساعت زندگی‌اش، می‌تواند همان‌طور باشد که دوست می‌دارد؛ همان‌قدر غم‌زده که باید باشد. نشستن روی تخت و با صدای بلند اشک ریختن همان کاری است که مردی مثل او را آرام می‌کند؛ آرامشی که مایه‌ی دل‌خوشی است وقتی به یاد بیاورد که فردا، فردای فردا و هر روز دیگری در این هفته می‌تواند این کار را تکرار کند و این غم را، این سمّ را در وجودش جاری کند.

تا همسرِ وکیل در اغما است، تا هر روز، رأس ساعتی به‌خصوص، می‌تواند از دفترش سری به بیمارستان بزند و او را ببیند که بی‌هوش، غرقِ خواب است و چشم‌ها را باز نمی‌کند، زندگی برای وکیل به بهترین شکل ممکن پیش می‌رود. می‌داند که هر جا برود، هر کسی ببیندش، فرصتی برای خودنمایی دارد که غمش را، اندوه ظاهراً عمیقش را، به رخ‌شان بکشد. غمی که بیش از همه صدایش را می‌بُرّد؛ صدایش را قطع می‌کند؛ خاموشش می‌کند و هر سئوالی، هر چیزی که دیگران بگویند، دوباره صدایش را به او برمی‌گرداند؛ جرأتش می‌بخشد تا بگوید غمگین است؛ تا بگوید زنش، همه‌ی زندگی‌اش، در اغما است و امیدی به بیدار شدنش نیست و این داستان را آن‌قدر برای همه تکرار کرده که هر کسی می‌بیندش آن را از بَر است؛ همه می‌دانند چه حال خرابی دارد، اما خبر ندارند که خرابیِ حالش نتیجه‌ی ترسی است که از آینده دارد: اگر زنش، همه‌ی زندگی‌اش، آن‌طور که خیال کرده، آن‌طور که آرزویش را در سر پرورانده، نمیرد و چشم‌هایش را باز کند چه می‌شود؟ اگر به هوش بیاید و به زندگی ادامه دهد چه می‌شود؟

همیشه همان می‌شود که آدمی مثل وکیل نمی‌خواسته؛ تراژدیِ یونانی آن‌طور که یونانیِ قرن بیست‌ویکم خواسته پیش نمی‌رود. پرده‌ی سوم چیز دیگری است؛ مُرده از آن دنیای دیگر، از سرزمین مردگان، برمی‌گردد. چشم‌ها را می‌گشاید و از نو پا می‌گذارد به زندگی؛ آن‌طور که انگار پیش از این هیچ‌وقت به آن دنیای دیگر نرفته بوده است. طبیعی است که دیگران، آن‌ها که در این مدت غم وکیل را دیده‌اند، از بازگشتِ همسرش به زندگی خوش‌حال باشند، اما تکلیف وکیلِ بخت‌برگشته چیست؟ چه‌کسی هوای او را دارد؟ اکسیژنِ او، هوای سالمِ او، در این مدت همین غم بوده؛ همین سمّی که خودش نثار وجودش می‌کرده تا به زندگی ادامه دهد و حالا با برگشتن همسرش به خانه هیچ‌کس حواسش به او نیست. پس این‌همه غمگین بودن، این‌همه تلخی را زیر پوست حمل کردن، این‌همه سمّ و زهر را در خونِ خود جاری کردن چه فایده‌ای داشته؟

همین است که غم، همین سمّی که در وجود وکیل خانه کرده وامی‌داردش به این‌که بازی را به‌هم بزند. تابلوی ساحلی آرام را که روی دیوار خانه است با تابلو کشتی‌ای در دریای توفانی عوض کند. سگ‌اش را که دوست می‌دارد به آب بیندازد و بهانه‌ای داشته باشد که دیگران برایش دل بسوزانند. چیزهایی را که سالم‌اند خراب کند و با خراب کردن هر چیزی به جست‌وجوی آرامش برآید. غم است که جنون را در وجودش بیدار می‌کند و غم است که وامی‌داردش به طلب کردن ترحّم. دروغ گفتن، وارونه کردن حقیقت، کم‌ترین کاری است که از دستش برمی‌آید. دست‌کم می‌‌تواند به آن‌ها که نمی‌شناسندش دروغ بگوید و ترحّم‌شان را طلب کند و این کار را آن‌قدر ادامه دهد که همه‌ی وجودش در حسرت ترحّم بسوزد.

یک‌جای کار می‌لنگد؛ حسابی هم می‌لنگد، اما وکیل بخت‌برگشته روزبه‌روز بخت‌برگشته‌تر می‌شود. زندگی آن‌طور که دوست دارد پیش نمی‌رود؛ شادی جای غم را گرفته و خوشی جای ناخوشی را پُر کرده. اما این چیزی است که همه‌ی آدم‌ها می‌خواهند؛ همه‌ی آن‌هایی که دوروبرش هستند و آدمی مثل او خوب می‌داند که شادی از دست می‌رود؛ کم‌رنگ می‌شود؛ به فراموشی سپرده می‌شود و خوشی‌ها ناپایدارند؛ آن‌چه می‌پاید؛ آن‌چه می‌شود دل به آن خوش کرد، همین غم است؛ همین سمّ؛ همین زهر؛ همین چیزی که کُشنده است؛ چیزی که جانِ آدم را می‌گیرد و چیزی در ازایش نمی‌دهد. وکیلِ ترحّم همین را می‌خواهد؛ روی دیگرِ سکّه‌ی زندگی را.

از کتاب رهایی نداریم

زندگی دوگانه/ ناداستان

می‌شود از این‌جا شروع کرد که داستان‌نویس، هر داستان‌نویسی، تا کجا می‌تواند به واقعیت، به آن‌چه دوروبرش اتفاق افتاده، وفادار بماند و آن‌چه پیش روی خواننده، هر خواننده‌ای، می‌گذارد چه‌قدر ممکن است به زندگیِ شخصی داستان‌نویس، به آن‌چه از سر گذرانده، شبیه باشد؟

قول مشهوری است که داستان‌نویس، هر داستان‌نویسی، همه‌ی عمر یک داستان را به شکل‌های مختلف می‌نویسد و آن‌چه منتشر می‌کند نسخه‌های مختلف همین داستان است. لئونارد اسپیگلِ این فیلم هم ظاهراً دنباله‌رو همین قول مشهور است و هر آن‌چه تابه‌حال نوشته، هر آن‌چه بعد از این هم قرار است بنویسد، همان زندگی‌ روزمره‌ای است که صبح تا شب از سر می‌گذراند و آدمی مثل او، هر آدم دیگری، در زندگی به جست‌وجوی چیزهایی برمی‌آید که حس امنیت را در وجودش بیدار می‌‌کند؛ چیزهایی که قبلاً تجربه کرده، آدم‌هایی که قبلاً امتحان‌شان را پس داده‌اند و حالا اگر قرار باشد این چیزها و این آدم‌ها را بنویسد احتمالاً فقط اسم آدم‌ها و جاها و فیلم‌ها را عوض می‌کند و چیزهای دیگر را درست همان‌طور که اتفاق افتاده‌اند می‌نویسد؛ به این دلیل ساده که واقعیت معمولاً جذاب‌تر و ای‌بسا منطقی‌تر از آن داستانی است که در ذهن‌مان می‌سازیم.

مشکلِ لئونارد این است که آن‌قدر به واقعیت زندگی‌اش چسبیده که جدا شدن از آن و مجال دادن به خیال برایش ممکن نیست و هر چه می‌نویسد انگار داستانی است واقعی درباره‌ی خودش و هر کسی که این داستان‌ها را می‌خواند می‌فهمد شخصیت اصلی این داستان خودِ نویسنده است و همین کفایت می‌کند برای‌ این‌که در قدم بعدی به جست‌وجوی آدم‌های زندگیِ نویسنده برآید و آن‌ها را در داستان شناسایی کند.

آلن، ناشر آرام و خنده‌روی لئونارد، ترجیح می‌دهد کتاب تازه‌ی لئونارد را منتشر نکند و در جواب این‌که چرا چنین تصمیمی گرفته می‌گوید کارش حوصله‌سربَر است؛ تکراری است و دوباره ماجرای یکی از پیوندهای ناپایدارش را روی کاغذ آورده و همین است که ما را از نو می‌رساند به این سئوال که نویسنده تا کجا می‌تواند خودش و زندگی‌اش را وارد چیزی کند که اسمش را گذاشته داستان و آن‌چه نامش را گذاشته‌اند داستان حتماً با آن‌چه ناداستان می‌نامندش تفاوت دارد و اگر قرار باشد داستان صرفاً در چند چیز جزئی با واقعیت فرق داشته باشد آن‌وقت نمی‌شود به‌سادگی آن را داستان نامید.

اما از خود نوشتن و زندگی خود را با دیگران در میان گذاشتن ظاهراً مهم‌ترین خصیصه‌ی این سال‌ها است و از روزی که اینترنت وارد زندگی آدم‌ها شده و آدم‌ها هر لحظه‌ای که می‌‌خواهند می‌توانند آن‌چه را دیده‌اند با دیگران قسمت کنند، یا آن‌چه را به ذهن‌شان رسیده برای دیگران بنویسند،‌ مرزها ظاهراً‌ تغییر کرده است.

عجیب نیست که لور، معاونِ تازه‌ی کتاب‌های الکترونیکی، می‌گوید آدم‌هایی مثل کلارنسْ توییت‌ را یک‌جور هایکوِ مدرن می‌دانند و یک‌عده هم به فکر چاپ کردن توییت‌های‌شان افتاده‌اند؛ چون جنس شوخ‌طبعی و تیزبینی‌شان ظاهراً به مذاق هر کسی خوش می‌آید. دست‌وپای آدم‌ها را که ببندید، اگر کلمه‌هایی را که می‌توانند به کار بگیرند محدود کنید، خلاقیت‌شان گُل می‌کند و با همان کلمه‌های محدود چیزهای تازه و بامزه‌ای می‌نویسند.

کمدیِ پاریسیِ تازه‌ی اُلیویه آسایاس یک‌جور سنجیدن حال‌وروز آدم‌ها در زمانه‌ای است که هیچ‌کس از آن‌چه دارد راضی نیست و هیچ‌کس به آن‌چه دارد بسنده نمی‌کند و هر کسی به جست‌وجوی چیزهای بیش‌تری است که معلوم نیست اگر آن‌‌ چیزها را به دست بیاورد راضی می‌شود یا نه. مرزها که تغییر کنند چیزهای دیگری هم دستخوش تغییر می‌شوند؛ مخصوصاً آن‌چه نامش را گذاشته‌اند زندگی.

مهم نیست که آدم‌ها زیر یک سقف باهم زندگی می‌کنند، چون همین آدم‌ها می‌توانند زیر سقف‌های دیگری صاحب زندگی دیگری هم باشند و آن‌چه به زبان نمی‌آورند، آن‌چه نمی‌خواهند بگویند، گفتن همین چیزهایی است که می‌تواند جان تازه‌ای به آن‌چه فکر می‌کنیم از دست رفته ببخشد و مهم نیست که این چیز زندگی شخصی زوجی است که فقط زیر یک سقف زندگی می‌کنند یا آن‌چه کتاب می‌نامیمش.

آلن در جوابِ لور، معاونِ کتاب‌های الکترونیکی، که می‌گوید آن جمله‌‌ی مشهورِ سالینا را در رمان یوزپلنگِ جوزپه تومازی دی لامپه دوزا به یاد دارد یا نه، می‌گوید بله؛ برای این‌که وضعیت مثل قبل بماند، همه‌چیز باید تغییر کند و این تغییر فقط گذاشتن نقطه‌ی پایانِ پیوند ناپایدار آلن و لور نیست، پیوندِ لئونارد و سلنا هم باید به آخر برسد تا لئونارد و والری آن زندگیِ ازدست‌رفته، آن گذشته‌ی بربادرفته را، دوباره زنده کنند.

اما چیزی که از دست می‌رود چگونه ممکن است دوباره به دست بیاید؟ ظاهراً هیچ‌چیز واقعاً از دست نمی‌رود، دست‌کم این چیزی است که در کمدیِ پاریسیِ تازه‌‌ی آسایاس می‌بینیم؛ زندگی‌ای که به پایان رسیده در کتاب بعدی نویسنده از نو زنده می‌شود و صنعت چاپ که ظاهراً در اغما بوده ناگهان به‌هوش آمده و حال‌وروزش از قبل هم بهتر است.

هیچ‌کس نمی‌داند داستان از چه قرار است؛ یا اگر می‌داند خودش را می‌زند به آن راه و وانمود می‌کند از داستان خبر ندارد. آدم‌ها فقط یک‌جفت چشم و دوتا گوش ندارند؛ مغزی برای فکر کردن هم دارند و با این مغز، با آن‌چه در کاسه‌ی سرشان خانه کرده، می‌توانند آن‌چه را دیده‌اند بسنجند و چیزهای ظاهراً بی‌ربط را کنار هم بگذارند و به نتیجه برسند.

تیشه زدن به ریشه‌ی زندگی، یا هر چیزی که پیش از این وجود داشته، کار سختی نیست. چندبار فرود آوردن تیشه کافی است تا آن چیز ظاهراً برای همیشه از دست برود؛ چه زندگی‌ای باشد که با پنهان‌کاری ادامه پیدا کرده و چه صنعتی مثل چاپ‌ونشر که در دوره‌ی کثرت کلمات، دوره‌ای که هر کسی جایی برای نوشتن و انتشار نوشته‌هایش دارد، ظاهراً ارزش و اهمیتش را از دست داده است.

زندگی دوگانه/ ناداستان

بااین‌همه ظاهراً هیچ‌چیز دقیقاً جای چیزی دیگر را نمی‌گیرد و هیچ‌کس دقیقاً جایگزین کسی دیگر نمی‌شود. همه‌چیز ادامه پیدا می‌کند و هربار چیزی به آن اضافه می‌شود که در مقایسه با قبل پایدارتر به‌نظر می‌رسد. معلوم است که وقتی سلنا می‌داند آلن پیوندی ناپایدار داشته، آلن هم از حال‌وروز سلنا باخبر است، اما آدم‌، هر آدمی، بالاخره یاد می‌گیرد که گاهی بهترین کار گذشتن از کنار این چیزها است؛ طوری که انگار آن چیزها هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده‌اند و به‌جای همه‌ی این‌ها می‌تواند خودش را، وقتش را، صرف چیزی کند که از آن رهایی ندارد؛ چیزی که سال‌ها است کتاب می‌نامیمش.

بچه که بچه بود…

تابستان ۱۹۹۳

فیلمی را به یاد می‌آورم که با نمای درشتی از یک دست شروع می‌شد، دستی که می‌نوشت

«بچه که بچه بود

خبر نداشت که بچه‌ست

براش همه‌چیز جون داشت.»

این را که می‌نوشت تصویر به‌تدریج تاریک می‌شد و صدای دامیل می‌آمد که می‌گفت «بچه که بچه بود

با دستای آویزون راه می‌رفت.»

و همه‌ی آن نودوهفت‌دقیقه‌ای که به تماشای تابستان ۱۹۹۳ گذشت، این شعرِ آسمانِ برلین، به فارسیِ صفی یزدانیان، مدام در سرم می‌چرخید

«بچه که بچه بود

خبر نداشت که بچه‌ست»

و خیلی چیزها هست که فریدا ظاهراً از آن‌ها خبر ندارد؛ مهم‌ترین چیز هم این است که فایده‌ای ندارد آدم خودش را به آب‌وآتش بزند و مدام دنبال کسی بگردد که تنهایی‌اش را پُر کند؛ چون آن‌چه نامش را گذاشته‌اند تنهایی پُرشدنی نیست.

توقع بی‌جایی است اگر از بچه‌ای که بچه است و خبر ندارد که بچه است بخواهیم حقیقتی را قبول کند که بزرگ‌ترها، حتا یک‌ساعت پیش از مرگ‌شان هم آن را نمی‌پذیرند و مدام سعی می‌کنند دلیلی برای نپذیرفتنش پیدا کنند. اما چاره‌ای جز این نیست و فریدای کم‌سن‌وسال، بچه‌ای که خبر ندارد بچه است،‌ یک‌دفعه به جایی رسیده که نه پدری دوروبرش هست و نه مادری.

همین است که مادربزرگ و پدربزرگ پیرش به این نتیجه می‌رسند که بهتر است او را بفرستند خانه‌ی دایی‌اش؛ آن‌جا دست‌کم زن‌وشوهر جوانی زندگی می‌کنند که بهتر می‌فهمند چه‌طور با بچه‌ها باید کنار آمد و بچه‌ای هم هست که هرچند کوچک‌تر از فریدا است، اما به‌هرحال بچه است و طبق معمول خبر ندارد که بچه است.

تابستان ۱۹۹۳ روایتی از تنهایی‌ای است که زودتر از موعد شروع شده؛ وقتی بچه خبر ندارد که بچه است، از چیزی به‌اسم تنهایی هم خبر ندارد و بچه‌ای که بچه است فقط مهر و لطف و توجه می‌خواهد و هرکدام این‌ها را که از او دریغ کنند حس می‌کند عنصر اضافه است؛ فکر می‌کند بودنش آن‌جا که هست لازم نیست و هر کاری می‌کند که بیش‌تر از قبل ببینندش و بیش‌تر از قبل به چشم بیاید؛ حتا اگر این ددین به قیمت آزار دیگران باشد.

حال‌وروز بچه‌ای مثل فریدا اصلاً شبیه بچه‌هایی نیست که تا چشم باز می‌کنند و پا می‌گذارند به دنیا، آغوش گرم خانواده به روی‌شان باز باشد. آغوشی هم اگر هست اول آغوش مادربزرگی است که چندین‌وچندبار به او یادآوری می‌کند که دعای شبانگاهی‌اش را نباید ترک کند و هر شب قبل از خواب این آیه‌های «انجیل متّا» را به یاد مادر ازدست‌رفته‌اش بخواند که

«نان کفاف ما را امروز به ما بده.

و قرض‌های ما را ببخش؛ چنان‌که ما نیز قرض‌داران خود را می‌بخشیم.

و ما را در آزمایش میاور، بلکه از شریر ما را رهایی ده. زیرا ملکوت و قوّت و جلال تا ابدالآباد از آن تو است. آمین.»

اما این شریری که فریدا در دعای شبانگاهی‌اش باید رهایی از او را طلب کند، شرّی که آدم را گرفتار می‌کند، چیزی بیرونی نیست؛ چیزی است که در وجود آدم خانه دارد و وقتش که برسد از خواب برمی‌خیزد و دست به کارهایی می‌زند که کسی توقعش را ندارد؛ مثل همه‌ی آن شیطنت‌ها و شرارت‌های ظاهراً کودکانه‌ای که از فریدا سر می‌زند؛ همه‌ی آن کارهای عجیب‌وغریبی که آدم از بچه‌ای مثل فریدا توقع ندارد و اشتباه آدم همین است که فکر می‌کند بچه، آن‌طور که از قدیم گفته‌اند، صاف‌وساده است و هیچ ریگی به کفش ندارد، اما این هم از آن چیزهای ظاهراً عجیبی است که هیچ بعید نیست خود بچه‌ها به بزرگ‌ترها قالب کرده باشند؛ چون بچه اگر بخواهد خوب بلد است ریگی را که به کفش دارد پنهان کند و این ریگ را درست جایی پنهان می‌کند که به عقل هیچ بزرگ‌تری نرسد.

ایرادی هم نمی‌شود به بچه گرفت چون دروغ گفتن و پنهان کردن و چیزهایی مثل این‌ها برای او یک‌جور نظام دفاعی است و همه‌ی این‌ها را هم اتفاقاً از بزرگ‌ترها یاد گرفته.

با این‌همه تابستان ۱۹۹۳ داستان چیزهایی مثل این‌ها نیست؛ نکته این است که بچه‌ای مثل فریدا یاد می‌گیرد کم‌کم خودش را با بزرگ‌ترها هماهنگ کند و این هماهنگی البته بازی تازه‌ای است که بعداً به‌وقتش فرصتی برای کارهای قبلی پیدا کند. بچه‌ای مثل فریدا چه می‌تواند بکند وقتی آن‌چه آغوش گرم خانواده می‌نامندش از او دریغ شده؟ درست است که دایی‌اش او را دوست دارد و درست است که زن‌دایی‌اش حواسش هست که فریدا کم‌وکسری‌ای نداشته باشد و درست است که آنا او را به چشم خواهر بزرگ‌تر می‌بیند، اما مهم‌تر از این‌خا حس‌‌وحال خودِ فریدا است؛ بچه‌ای که می‌فهمد اگر خودش را به آب‌وآتش هم بزند بچه‌ی دایی و زن‌دایی‌اش نمی‌شود و در بهترین شکل ممکن فرزندخوانده‌ی آن‌ها است؛ بچه‌ای که سرپرستی‌اش را به‌ عهده گرفته‌اند.

کنار آمدن با تنهایی کار آسانی نیست؛ بزرگ‌ترها هم که ظاهراً کتاب‌های زیادی درباره‌اش خوانده‌اند یا از زبان این‌وآن چیزهایی درباره‌اش شنیده‌اند، اسم تنهایی که می‌آید چهارستون بدن‌شان می‌لرزد؛ چه رسد بچه‌ای که قبل از این مثل هر بچه‌ی دیگری خانه‌ای داشته و حالا او را به خانه‌ی دیگری تحویل داده‌اند. خلوتی که فریدا را از دنیای دوروبرش جدا می‌کرده از دست رفته؛ حالا در همه‌چیز شریک است با دیگران و کسی هم ظاهراً قرار نیست نازش را بخرد؛ یا دست‌کم یکی دوبار بیش‌تر نازش را نمی‌خرند.

هزارویک راه هست برای این‌که آدم خودش را با آدم‌های دوروبرش، با دنیایی که تا چشم کار می‌کند ادامه دارد، هماهنگ کند و فریدا در همه‌ی این روزهایی که تنهایی مثل بختک افتاده روی سینه‌اش، فقط به این فکر می‌کند که کدام راه بهتر از آن هزار راهِ دیگر است و دست‌آخر می‌رسد به این‌که بچه اگر خودش را بچه‌ی خوبی جا بزند، مهر و محبت بیش‌تری نثارش می‌شود.

همه ترجیح می‌دهند بچه‌ای مهربان و حرف‌شنو را بغل کنند و دست نوازش به سرش بکشند و حالا که چنین توقعی از فریدا دارند او هم همین کار را می‌کند؛ می‌شود آن بچه‌ای که داشتنش آرزوی هر آدمی است؛ بچه‌ای که ادب دارد، درس می‌خواند، به دیگران کمک می‌کند و چنین بچه‌ای حتماً دلش از سنگ نیست و هر قدر هم نقاب معمولی بودن به صورتش بزند باز لحظه‌ای از راه می‌رسد که بغضش بترکد و اشک‌هایش جاری شوند.

اما چه ایرادی دارد؟ دست‌کم خیالش راحت است که این وقت‌ها یکی هست که نوازشش کند؛ همیشه یکی هست که هوایش را داشته باشد.

پنجره‌ای رو به حیات

۲۴ فریم؛ آخرین شاهکار عباس کیارستمی

«همیشه فکر می‌کنم هنرمند برای به تصویر کشیدن واقعیتِ صحنه چه‌قدر تلاش می‌کند. نقاش‌ها فقط یک فریمِ واقعیت را ترسیم می‌‌کنند؛ نه چیزی را که قبلِ آن بوده و نه چیزی را که بعدِ آن است. ساختن ۲۴ فریم را با یک نقاشی مشهورِ شروع کردم ولی بعد عکس‌هایی را استفاده کردم که خودم، در طول سال‌های گذشته، گرفته بودم. تصور کردم برای هر عکس، حدوداً چهاردقیقه‌ونیم قبل و بعدِ ثبتش، چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد.»

۲۴ فریم را عباس کیارستمی ظاهراً به همین نیّتی که در پیشانی‌نوشتِ فیلمش آمده شروع کرده؛ سر درآوردن از واقعیت صحنه‌ای که تماشاگر قرار است ببیندش؛ واقعیتی که تماشاگر دست‌آخر فقط آن را می‌بیند. واقعیت ظاهراً همان چیزی است که سی‌سال پیش از آن‌که ۲۴ فریم کامل شود، به‌‌زعم منتقدان، مهم‌ترین ویژگی سینمای کیارستمی بود؛ رآلیسمی که از دید آن‌ها در آن سال‌ها، در ظاهر، به ایده‌ی سینما‌حقیقت شباهت داشت و تأثیرِ نئورآلیسمِ سینمای ایتالیا را هم می‌شد در آن دید.

مشکل این بود که فیلم‌های کیارستمی هرچه بیش‌تر دیده شدند، هرچه حرف‌های بیش‌تری درباره‌شان زدند، هرچه بیش‌تر درباره‌ی این فیلم‌ها از کیارستمی پرسیدند، شباهت‌شان به ایده‌ی سینماحقیقت کم‌تر شد و آن‌چه تأثیر نئورآلیسمِ ایتالیا می‌نامیدند، حالا بیش‌تر به بازیگوشیِ فیلم‌سازی شبیه بود که نمی‌خواست فیلم‌هایش شبیه فیلم‌‌های دیگر باشد و در جست‌وجوی شیوه‌‌ای تازه این فیلم‌ها را ساخته بود.

بااین‌همه، واقعیت، و تأکید کنیم خودِ واقعیت، ظاهراً نقطه‌ی مرکزیِ بخش مهمِ سینمای کیارستمی است؛ بی‌اعتنا به همه‌ی تفسیرهای موافق و مخالفی که سال‌ها پیش در مجله‌های سینمایی ایران منتشر می‌شدند. کیارستمی اوایل دهه‌ی هفتاد، در مصاحبه‌ای با مجله‌ی فیلم، گفت «هنر از جایی آغاز می‌شود که تو واقعیت را به‌عنوان نقطه‌ی شروع و آغاز کارت [انتخاب می‌کنی.] کار هنر از نقطه‌ی عزیمت از واقعیت شروع می‌شود.»

و این دوجمله فقط توضیح مختصری درباره‌ی زندگی و دیگر هیچ یا زیر درختان زیتون نیست که صدای منتقدان مخالف فیلم را درآورد؛ رویکرد سودبخشی است که به کار بررسی و مرور فیلم‌های بازیگوشِ کیارستمی هم می‌آید؛ فیلم‌هایی که ظاهراً داستانی به‌نظر نمی‌رسند، فیلم‌هایی مثل پنج: تقدیم به اُزو، نامه‌ها، جاده‌ها و ۲۴ فریم.

«کار هنر از نقطه‌ی عزیمت از واقعیت شروع می‌شود»، اما «هنرمندِ [فیلم‌ساز] برای به تصویر کشیدن واقعیتِ صحنه چه‌قدر تلاش می‌کند» و این شروع طرحی است که برای کیارستمی با دست‌ بردن در تابلوهای مشهور، تابلوهای تاریخ‌ساز، شروع شد: آن‌چه هنرمندِ نقاش روی بوم کشیده یک فریمِ ثابت است؛ لحظه‌ای است که برای ثبت شدن، برای کشیدن، انتخابش کرده. اما کار نقاش که ثبت کردن نیست؛ آفریدنِ چیزی تازه است. آن‌چه روی بوم کشیده، حتا اگر شباهت بی‌حدی داشته باشد به آن‌چه دیده، دقیقاً همان چیزی نیست که در واقعیت اتفاق افتاده. همان چیزی نیست که آدم‌های دیگر دیده‌اند.

نقاش را نباید دست‌کم گرفت؛ چون همان‌قدر که صافیِ واقعیت است، مانعِ واقعیت هم هست. سدّ راه واقعیت می‌شود و فقط به چیزهایی اجازه‌ی عبور می‌دهد که با سلیقه‌اش جور باشد. واقعیت برای آن‌که روی بوم نقاشی جان بگیرد، باید وارد چشم نقاش شود، به مغزش برسد و تصویری که در مغز ساخته می‌شود، تصویری که در مغز شکل می‌گیرد، از دستِ نقاش به بوم می‌رسد و تا نقاشی تمام نشده معلوم نیست آن واقعیت، واقعیتی که دیگران هم ممکن است دیده باشند، چه‌قدر در این نقاشی حضور دارد. بااین‌همه هیچ‌چیز به همین سادگی هم نیست. طول می‌کشد تا واقعیت، آن‌چه بوده، به چیزی تبدیل شود که نامش را هنر می‌گذارند، نه واقعیتِ محض.

اما کیارستمی چند فریمِ اولی را که با تابلوهای مشهور نقاشی ساخت کنار گذاشت و رفت سراغ عکاسی؛ عکس‌های خودش که پیش‌تر در کتاب‌هایش منتشر شده‌اند. عکس‌ها احتمالاً به واقعیت نزدیک‌ترند؛ به‌خصوص اگر عکاس چندین‌وچند فریم را پشتِ هم گرفته باشد و بعد شروع کند به انتخاب عکسی که ترجیح می‌دهد اسمش به‌عنوان عکاس کنارش بیاید. یا دست‌کم ما، مخاطبان معمولیِ عکس‌ها، این‌طور خیال می‌کنیم. این‌جا هم به‌هرحال پای یک فریمِ ثابت در میان است؛ لحظه‌ای که عکاس، بین لحظه‌هایی شبیه این، لحظه‌هایی که در نگاه اول تفاوت‌شان معلوم نیست، انتخابش کرده.

۲۴ فریم فیلمِ انتخاب است؛ فریم‌های ثابت، لحظه‌های منتخب را، به‌سادگی نمی‌شود انتخاب کرد؛ آن‌چه می‌بینیم فریم‌های متنوعی است که لحظه‌های متنوعی دارند. برای کسی که در بهارخوابِ خانه‌ای رو به دریا ایستاده و صدای دریا و مرغ‌های دریایی از بام تا در گوشش پیچیده، فرقی نمی‌کند موج‌ها بالا می‌آیند یا آرامِ آرامند؛ چون هر بار که پا می‌گذارد به این بهارخواب دریا همان دریا است و مرغ‌های دریایی همان مرغ‌های دریایی و آب همان آب و آسمان همان آسمان. این پا گذاشتن در بهارخواب و ایستادن رو به دریا را نمی‌شود دیدن، یا نگریستن، نامید. آن‌چه پیش چشمش اتفاق می‌افتد آن‌قدر عادی است که فکر می‌کند حتا نیازی به دوباره‌دیدنش هم نیست.

۲۴ فریم تمرینِ همین دوباره‌دیدن است؛ تمرینِ نگریستن به واقعیتی که لحظه به لحظه تغییر می‌کند و همه‌چیز بستگی دارد به این‌که آن لحظه‌ی به‌خصوص کجا ایستاده‌ایم و چه می‌بینیم. عکاس هم عکس می‌گیرد لحظه‌ای درنگ می‌‌کند؛ حس می‌کند اتفاق تازه‌ای در راه است؛ موج‌ها این‌بار که بلند شوند چیزی را به ساحل می‌آورند؛ مرغ دریایی این‌بار تیر می‌خورد.

همین چیزها است که ۲۴ فریم را در زمانه‌ی کثرت تصویرها، در زمانه‌ای که تماشاگر به خودش می‌گوید «ترجیح می‌دهم نبینم»، به شیوه‌ای تازه برای نگریستن بدل می‌کند؛ راه‌حل دل‌پذیری برای کنار آمدن با آن‌چه نامش را گذاشته‌اند واقعیت.

آن‌چه پیش روی ما است، آن‌چه از برابر چشم‌مان می‌گذرد، لحظه‌هایی هستند که جایگزین ندارند. فریم‌هایی هستند که شبیه‌شان را پیش از این هم دیده‌ایم، اما آن‌چه این‌بار تماشا کرده‌ایم، با قبلی‌ها فرق دارد. این‌بار انگار واقعیت را درست دیده‌ایم، از کنارش نگذشته‌ایم و با خیره شدن در چشم‌های واقعیت، آن راه باریکی را که به حقیقت می‌رسد کشف کرده‌ایم؛ اگر کشفی در کار باشد؛ اگر راهی در کار باشد.