کافکا در آسمان

روی مک‌براید، نظامی باسابقه، مردِ آرامی که هیچ‌وقت ضربان قلبش از هشتادتا بالاتر نمی‌رود، همان اوایل فیلم، وقتی به جلسه‌‌ای محرمانه‌ دعوتش می‌کنند، در جواب مقام مافوقش، سرهنگی که قرار است در سفری به مریخ و نپتون مراقبش باشد و حدس‌ها و احتمالات تازه‌ای را درباره‌ی پدرش می‌گوید، جواب می‌دهد پدرش مُرده؛ همه‌ی این سال‌ها فکر کرده پدرش همان سال‌ها پیش که دیگر پیامی به زمین نفرستاده مُرده و این حرف‌ها را مثل هر آدمی که مطمئن است پدرش را بعدِ این نمی‌بیند به زبان می‌آورد؛ مثل هر آدمی که سال‌های سال این جمله را با خودش تکرار کرده که قرار نیست پدرش را دوباره ببیند؛ هیچ‌وقت قرار نیست پدرش را ببیند.

حال‌وروز روی مک‌براید وقتی آماده‌ی سفری تازه می‌شود البته هیچ شباهتی به حال‌وروز فرانتس کافکای سی‌وشش‌ساله ندارد که یک‌روز هر چه کرد و خ