بایگانی دسته: مرور فیلم

من خودم هم این‌جا غریبه‌ام

استیون ددالوس، در رمان اولیس، می‌گفت تاریخی کابوسی‌ست که می‌کوشم از آن بیدار شوم و حال‌وروز ایلیا سلیمان، فیلم‌ساز فلسطینی‌‌ای که دلش می‌خواهد مثل هر فیلم‌ساز دیگری فیلم بسازد، فیلم‌سازی که در بهشت حتماً همین است می‌بینیم، دست‌کمی از او ندارد. ایلیا سلیمان، مثل باقی هم‌وطنانش، از وقتی به دنیا کابوس دیده، با کابوس بزرگ شده، با کابوس فیلم ساختن را آموخته و هر طرف را که نگاه می‌کند چیزی جز این کابوس نمی‌بیند. همین است که هرقدر هم بکوشد و دست‌وپا بزند، بیدار شدن و خلاصی از دست این کابوس ممکن نیست. چه‌طور می‌شود از شرّ این کابوس خلاص شد وقتی در محاصره‌ی کابوس زندگی می‌کند؟ وقتی از بام تا شام، آن‌چه می‌بیند، آن‌چه پیش رویش اتفاق می‌‌افتد، کابوسی پیوسته است؟ 

فیلم‌سازی مثل او به حرف زدن عادت ندارد؛ یا دست‌کم این عادتی‌ست که از سرش افتاده. قیدش را زده و وقتش را بیش‌تر به سکوت می‌گذراند؛ در سکوت آدم‌ها را تماشا می‌کند. چه می‌کنند؟ و آن‌چه می‌بیند، آن‌چه از این آدم‌ها سر می‌زند، آن‌چه پیش رویش اتفاق می‌افتد، آن‌چه آدم‌ها نثار یک‌دیگر می‌کنند، واقعی به‌نظر نمی‌رسد؛ درست مثل زندگی‌اش که از سال‌های دور تا همین حالا پیوسته در کابوسی ابدی گذشته؛ کابوسی که لحظه به لحظه بیش‌تر می‌فهمد واقعی نیست اما نمی‌شود از دستش خلاص شد. 

یک روز از خواب برمی‌خیزی و می‌بینی خانه‌ات را گرفته‌اند، تو را هم مثل وسایلت، مثل اسباب‌واثاث خانه‌ات، گذاشته‌اند دم در و می‌گویند از این به بعد جای شما این‌جا، در این خانه، نیست؛ از این به بعد فقط می‌توانید در این محدوده‌ای که می‌گوییم، جایی که ما برای‌تان مشخص کرده‌ایم، در این چارچوبی که دورش حصار دارد، زندگی کنید. و درست از همین لحظه، از لحظه‌ای که آدم را از خانه‌ی خودش بیرون می‌کنند، از لحظه‌ای که آدم را مثل اسباب‌واثاث خانه‌اش دمِ در می‌گذارند، چیزی به‌اسم واقعیت رنگ می‌بازد و جایش را به چیزی، یا چیزهای دیگری می‌دهد، چیزی که هرچه هست واقعیت نیست؛ چون واقعیت نمی‌تواند این‌قدر عجیب، این‌قدر بی‌معنا و این‌قدر خالی از همه‌چیز باشد.

معلوم است که نمی‌شود این چیزها را ندید؛ این عجیب بودن، این بی‌معنا بودن و این خالی از همه‌چیز بودن است که ذهنِ ایلیا سلیمان را پُر کرده. این فیلم‌سازی که در بهشت حتماً همین است می‌بینیم آدمی‌ست که نمی‌تواند این چیزها را ببیند و به روی خودش نیاورد. ممکن است برای بقیه عادی شده باشد؛ چون خودشان را به جریان عادی زندگی، به آن‌چه اسمش را گذاشته‌اند روزمرگی، عادت داده‌اند، اما حال‌وروز آدمی مثل او که تماشاگر است، که چشم از چیزها برنمی‌دارد، فرق دارد با این دیگرانی که می‌بینند و می‌گذرند و به روی خودشان نمی‌آورند. همین است که وقتی می‌خواهد فیلم بسازد، یک‌راست می‌رود سراغ این چیزها، سراغ این چیزهای عجیبی که ادامه دارند و لحظه‌ای نیست که نبیندشان. اما برای دیگران، به‌خصوص آن‌ها که جای دیگری زندگی می‌کنند، این چیزها آن‌قدر عجیب است که نمی‌شود باورش کرد.

تهیه‌کننده‌ی فرانسوی، یا نماینده‌اش، یا اصلاً هر کسی که روی آن صندلی نشسته و باید درباره‌ی طرح پیشنهادی ایلیا سلیمان حرف بزند، می‌گوید که این طرح، این ایده‌ای که برای فیلم ساختن ارائه کرده، واقعی نیست. می‌گوید منظورش این نیست که برای فیلم ساختن درباره‌ی فلسطین، برای فیلم ساختن از فلسطین، باید به اگزوتیک‌ترین شکلِ ممکن رفتار کرد، اما این چیزها واقعاً عجیبند. اما نکته این است که او هم مثل هر تهیه‌کننده‌ی دیگری فکر می‌کند فلسطین و آدم‌هایش را باید به اگزوتیک‌ترین شکل ممکن نشان داد؛ هرچه بیچاره‌تر، هرچه بی‌خانه‌تر، بهتر. در بی‌خانه بودن‌شان که شکی نیست؛ فلسطینی‌ها، دقیقاً، همانند که ادوارد سعید سال‌ها پیش روی جلد کتاب زندگی‌نگاره‌اش نوشت: بی‌درکجا؛ بی‌خانمان‌های ابدی که ممکن است جای دیگری از دنیا سقف و سرپناه و خانه‌ای داشته باشند، اما حقیقت این است که هیچ ندارند؛ «خانه در این‌جا، خانه در آن‌جا». هرچه هست خانه نیست؛ چون خانه جای دیگری بوده که هر کسی به خودش اجازه داده وقت و بی‌وقت سرش را بیندازد پایین و واردش شد؛ مثل همان جوانی که سروکله‌اش مدام در حیاط خانه‌ی سلیمان پیدا می‌شود و لیموها را می‌چیند و کم‌کم شروع می‌کند به هرس کردن درخت و رسیدگی به درخت لیمویی که قرار است میوه‌های بعدی‌اش درشت و درشت‌تر شوند. داستان انگار همین است: از یک‌جا به بعد اختیارِ آن‌جا را که ظاهراً خانه است از دست می‌دهند و خانه، که خصوصی‌ترین جای جهان است، بدل می‌شود به عمومی‌ترین جا؛ جایی بی‌دروپیکر؛ جایی که درَش به روی همه باز است.

با این‌همه این چیزهای عجیب فقط در این سرزمین ازدست‌رفته، در این کشور اشغال‌شده، در این خانه‌‌ای که از او گرفته‌اند، اتفاق نمی‌افتد. «آسمان هرجا همین رنگ است» و مشکل این‌جاست که آدم‌ها عادت نکرده‌اند سرشان را ببرند بالا و آسمان را ببینند و چشم‌شان مدام به زمین است؛ به روبه‌رو و آن‌چه دوروبرشان اتفاق می‌افتد. اما این هم واقعیت ندارد؛ چون اگر روبه‌روی‌شان را هم درست نگاه می‌کردند، یا دوروبرشان را دقیق‌ می‌دیدند، آن‌وقت متوجه می‌شدند که هیچ‌چیز سر جای خودش نیست؛ آدم‌ها عجیب و عجیب‌تر شده‌اند و واقعیت، آن‌چه به رئالیسم مشهور است، جایش را به سوررئالیسم داده. از واقعیت گذشته‌ایم و رسیده‌ایم به چیزی فراتر از آن. ظاهراً همه‌چیز عادی‌ست؛ ظاهراً در دنیایی رئال زندگی می‌‌کنیم؛ ظاهراً همه‌‌‌ی آدم‌ها عادی‌اند، اما تماشای پلیس‌هایی که پشت فرمان ماشین عینک دودی‌های‌شان را مدام امتحان می‌کنند؛ تماشای فرشته‌ای که در نیویورک پلیس‌ها می‌خواهند دستگیرش کنند، تماشای آدم‌ تابوت‌به‌دوشی که انگار صلیبش را به دوش می‌کشد، قاعدتاً واقعیت نیست، یا دست‌کم همان واقعیتی نیست که پیش از این دیده‌ایم. چیزی در این دنیا عوض شده که دیگر نمی‌شود از آن سر درآورد. این چیز همان واقعیت ازدست‌رفته است؛ واقعیتی که به چیزی تازه تبدیل شده.

اما در این دنیا، در این دنیایی که مهم‌ترین چیز آن به چیزی دیگر بدل شده، چه‌طور می‌شود آدم سابق بود؟ چه‌طور می‌شود همان بود که دیگران توقع دارند؟ و اصلاً توقع دیگران چه معنایی دارد؟ در نیویورک، در مدرسه‌ای سینمایی، از ایلیا سلیمان می‌خواهند بگوید خودش را فلسطینی می‌داند یا آدمی جهان‌وطن، آدمی متعلق به‌همه‌جا؟ و همان‌جاست که او دوروبرش را نگاه می‌کند و آدم‌ها عجیب‌ و عجیب‌تر می‌شوند؛ با نقاب‌ها و کله‌هایی عجیب. این‌جا مدرسه‌ی سینماست یا صحنه‌ی تئاتر؟ سینماست یا باغ‌وحش؟ حقیقت این است که آدمی مثل او حتا اگر آدمی باشد متعلق به‌ هرجای جهان، باز هم فلسطینی‌ست و دلش بیش از همه برای وطنش می‌تپد؛ دلش خوش است به این‌که روزی بالاخره فلسطین دوباره رنگ آزادی را می‌بیند و رها می‌شود از همه‌ی این بندوزنجیرهایی که به دست‌وپایش بسته‌اند. مقدر است که این‌طور شود. حتا فالی هم که برایش می‌گیرند این آینده‌ی خوش را نشان می‌دهد. اما جوابش فقط این نیست: به عمر من و تو نمی‌رسد؛ می‌ماند برای نسل بعد، برای نسل‌های بعد؛ همان‌ها که در صحنه‌ی آخر سرگرم خوشی‌اند؛ از زندگی لذت می‌برند و خوش‌دلی و شادی‌شان را با یک‌دیگر قسمت می‌کنند.

هر آن‌چه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود

همیشه این‌طور نیست که بزرگ‌ترها، آن‌ها که سن‌وسال بیش‌تری دارند، آن‌ها که تجربه‌ی بیش‌تری دارند، حرف آخر را بزنند و همیشه هم این‌طور نیست که کوچک‌ترها، بچه‌دبیرستانی‌ها، نوجوان‌هایی که دارند آماده‌ می‌شوند دیپلم‌شان را بگیرند و یک‌راست راهی دنیای بزرگ‌ترها شوند حرف‌ بزرگ‌ترها را گوش کنند. بزرگ‌ترها ادعا می‌کنند که مصلحت‌اندیشند و همه‌چیز را می‌دانند و حواس‌شان هست که دنیا چه راهی را می‌رود و آن‌ها چه راهی را باید برای رفتن انتخاب کنند و مشکل ظاهراً از همین‌جا شروع می‌شود؛ چون آن‌چه بزرگ‌ترها می‌گویند معمولاً صلاح و مصلحت خودشان است؛ نگران از دست دادن چیزهایی هستند که به دست آورده‌اند و خوب می‌دانند که لیاقت خیلی از این چیزها را نداشته‌اند و پای عدالت و انصاف و چیزهایی از این دست اگر در میان باشد نمی‌شود باور کرد که سهم‌شان از زندگی چنین چیزهایی می‌توانسته باشد. این وقت‌ها است که بچه‌ها، بچه‌دبیرستانی‌ها، نوجوان‌هایی که دارند آماده‌ می‌شوند دیپلم‌شان را بگیرند، خودشان دست‌به‌کار می‌شوند و خودشان آینده‌ای را رقم می‌زنند که بزرگ‌ترها حاضر نیستند لحظه‌ای هم به آن فکر کنند.

آلمانِ نازی، آلمانِ هیتلری، آلمانی که می‌خواست دنیا را پاکِ پاک کند و فقط خودش را به رسمیت می‌شناخت، درست همان شد که فیلسوفی اهل همان سرزمین سال‌ها قبلِ آن پیش‌بینی کرده بود: هر آن‌چه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود و دودِ این دود شدن آلمانِ نازی، آلمانِ هیتلری، به چشم مردمان بخت‌‌برگشته‌ی آن سرزمین رفت که یک‌روز دیدند به‌جای یک آلمان با دوتا آلمان طرفند؛ یک‌طرف آلمان غربی است و آن‌طرف آلمان شرقی و حیرت‌شان وقتی بیش‌تر شد که دیدند برلین درست جلو چشم‌شان تبدیل شد به دو شهر: برلین غربی و برلین شرقی.

آن‌ها که خط‌کش به دست می‌‌گیرند و می‌گذارند روی نقشه‌ها و شروع می‌کنند به این‌که بخش‌های مختلف شهرها را از هم سوا کنند احتمالاً به این فکر می‌کنند که می‌شود  همه‌چیزِ این بخش‌ها را سوا کرد؛ طوری که بعدِ این هیچ‌چیز به‌هم ربط نداشته باشد؛ به‌خصوص آدم‌ها که ظاهراً مهم‌ترین چیزِ هر شهر هستند. اما همه‌چیز همیشه آن‌طور که بزرگ‌ترها، سیاستمدارها، صاحبان قدرت، فکر می‌کنند پیش نمی‌رود. دیوار حتا اگر به چشم نیاید و نامرئی باشد ممکن است تَرَک بخورد؛ ممکن است هر لحظه‌ آماده‌ی ریختن باشد.

مسخره است که این بزرگ‌ترها، سیاستمدارها، صاحبان قدرت، شهر را تقسیم کنند به دو بخش و مردمان شرق‌نشین هر بار که می‌خواهند سری به خانواده‌های غرب‌نشین‌شان بزنند، یا بروند به گورستانی در منطقه‌ی غربی و شاخه‌ی گلی روی خاک عزیزشان بگذارند، گذرنامه‌به‌دست سوار قطار شوند و در ایستگاهی مرکزی به سئوال مأمورانی که می‌خواهند بدانند چرا دارند می‌روند آن‌جا و کِی برمی‌گردند و چه‌جور وسایلی دارند با خودشان می‌برند، جواب بدهند؛ چون همان مأموران خوب می‌دانند که این آدم‌ها اگر یک‌روز به سیم آخر بزنند و حوصله‌شان از حرف‌های تکراری و تمام‌نشدنی آن بزرگ‌ترها، سیاستمدارها، صاحبان قدرت، سر برود، بدون این‌که حتا چمدانی لباس بردارند، بلیت می‌خرند و سوار قطار می‌شوند و می‌روند به بخش غربی شهر که حالا شهر دیگری است و دیگر پشت‌سرشان را هم نگاه نمی‌کنند.

اما بچه‌دبیرستانی‌های فیلم انقلاب خاموش، سال‌آخری‌هایی که دارند آماده‌ می‌شوند دیپلم‌شان را بگیرند، مثل بزرگ‌ترها نیستند؛ هنوز نمی‌دانند سیاست چه‌جور چیزی است و سیاستمدارها چه‌طور وقتی مزه‌ی قدرت می‌رود زیر زبان‌شان، دست به هر کاری می‌زنند که صندلی‌شان را نگه دارند؛ حتا اگر آن صندلی که دودستی چسبیده‌اند صندلی ریاست شورای شهر نسبتاً کوچکی در آلمان شرقی باشد؛ حتا اگر مجبور شوند دروغ بگویند و خیانت کنند و حقیقت را زیر برف، یا فرش، یا هر جای دیگری پنهان کنند. این بچه‌دبیرستانی‌ها فکر می‌کنند حقیقت و آزادی مهم‌تر از هر چیزی است که دیگران می‌گویند؛ به‌خصوص بزرگ‌ترها.

همین است که هرچند دارند در سرزمینی زندگی می‌کنند که شعارش عدالت برای همه است و ظاهراً هوای کارگرها را دارد و حواسش هست که کارگرها هم به‌اندازه‌ی بقیه‌ی آدم‌ها از زندگی لذت ببرند و سهم‌شان کم‌تر نباشد، اما حقیقت ماجرا چیز دیگری است: این‌جا جایی است که مدرسه هوای بچه‌ها را ندارد و معلمی که آمده سر کلاس و کارش درس دادن به بچه‌ها و آموزش چیزهایی است که وقتی بزرگ شوند به دردشان بخورد؛ نه این‌که وقتی می‌آید سر کلاس و می‌بیند بچه‌ها به هر دلیلی سکوت کرده‌اند و نمی‌خواهند حرف بزنند عصبانی شود و صدایش را بلند کند و از در کلاس برود بیرون و همه‌چیز را بگذارد کف دست آقای مدیر.

مشکل اصلی اتفاقاً آدمی مثل آقای مدیر است؛ آدم‌هایی مثل آقای مدیر به بهانه‌ی این‌که بچگی سختی داشته‌اند و طول کشیده تا برسند به این زندگی، حاضرند هر کاری بکنند؛ از جمله فروختن بچه‌ها به مقامات بالاتر؛ به مدیران ارشد و به هر کسی که احتمالاً‌ باید دستش را بزند روی شانه‌ی آقای مدیر و بگوید آفرین آقای مدیر، از آدمی مثل شما توقعی جز این هم نداشتیم. مشکل این است که آقای مدیر به همه‌ی آن اصول و قواعدی که ظاهراً به آن‌ها وفادار است پای‌بند نیست.

چه‌جور اصول و چه‌جور قواعدی ممکن است بچه‌دبیرستانی‌ها را از مسیری که بزرگ‌ترها پیش پای‌شان گذاشته‌اند دور کند؟ این بچه‌ها، در آستانه‌ی دیپلم گرفتن و پا گذاشتن به دنیای بزرگ‌ترها چه‌جور ممکن است قید همه‌چیز را بزنند و آدم تازه‌ای بشوند؟ این‌جا است که پای چیزی به میان می‌آید که اسمش را می‌شود شرافت گذاشت؛ یا چیزی در همین مایه‌ها. پای شرافت که در میان باشد آدم‌ها از خودشان سئوال می‌کنند؛ همه‌چیز را آن‌طور که دیگران می‌گویند نمی‌پذیرند و شک می‌کنند به آن‌چه هست؛ به آن‌چه می‌گویند.

ماجرا از جایی شروع می‌شود روس‌ها در مجارستان شروع کرده‌اند به بدرفتاری با مردمی که پذیرای‌شان بوده‌اند؛ مشکل این است که مجارستانی‌ها دیگر دل‌شان نمی‌خواهد روس‌ها در خیابان‌های شهرشان جولان بدهند و روس‌ها، هر جور که حساب می‌کنند، می‌بینند نمی‌توانند مجارستان را رها کنند؛ چون ممکن است بدل شود به پایگاه دیگری برای امریکا و خبر این تظاهرات‌ها، خبر این کشتار خیابانی، و شایعه‌ی کشته شدن فرانتس پوشکاش اسطوره‌ی فوتبال مجارستان. بچه‌دبیرستانی‌های آلمان شرقی، به احترام پوشکاش، به احترام مجارستانی‌ها بازی‌ای را شروع می‌کنند که می‌دانند عاقبتش خیلی هم خوب نیست؛ همان‌طور که آقای مدیر گفته طوفان به پا خواهد شد. و واقعاً می‌شود. طوفان لحظه‌ای شروع می‌شود که بچه‌ها هر طور حساب می‌کنند، هر طور فکر می‌کنند، می‌بینند که نمی‌شود به حرف بزرگ‌ترها گوش کرد و باید جایی مرز خود را با بزرگ‌ترها، با سیاستمدارها، با صاحبان قدرت روشن کنند.

جایی هست که باید بایستی و تماشا کنی که چه می‌کنند و جایی هست که باید جواب‌ بدهی، باید کاری بکنی، باید راهت را سوا کنی از دیگران. جایی هست که انقلاب خاموش راه می‌اندازی؛ حرف نمی‌زنی، چیزی نمی‌گویی و تماشا می‌کنی که چه‌قدر می‌سوزند از سکوتت و خاموش بودنت و جایی هست که باید بروی و نمانی و امیدت این باشد که همه‌چیز بالاخره عوض می‌شود و هیچ‌چیز آن‌طور که می‌خواهند نمی‌ماند. نه آقای مدیر، نه آقای وزیر، نه آن معلم، نه رئیس شورای شهر نمی‌دانند، یا نمی‌خواهند بدانند که هر آن‌چه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود. و می‌رود. همیشه این‌طور است.

شک راهِ نجات است

چه گذشته است بر این مارتای ترسیده‌ی بی‌کلام که عطای ماندن در این مزرعه را به لقایش بخشیده و آفتاب هنوز در میانه‌ی آسمان ننشسته کوله‌اش را برداشته و از راهِ جنگل گریخته است؟ ترس از ادامه‌ی کار و زندگی در این مزرعه‌ی اشتراکی‌ است یا ترس از مبتلا کردنِ دیگران به بی‌قیدیِ ساکنانِ این خانه؟ 

جای عجیبی است این مزرعه‌ای که ساکنانش انگار تجربه‌ی شهرنشینی را به دستِ فراموشی سپرده‌اند و از مدنیّتی که پیش از این روالِ زندگی‌شان بوده دست برداشته‌اند و دل در گرو مناسباتی سپرده‌اند که نسبت و ربطی با شهرنشینی ندارد. از مزرعه آن‌قدر نمی‌دانیم که معلوم شود ساکنانش چرا در آن‌ خانه کرده‌اند و نمی‌دانیم این فرقه‌ای که دور از مردمانِ شهرنشین زنان و مردان را گردِ هم آورده چه نیّتی در سر دارد.

آن‌چه می‌دانیم این است که آدم‌ها آسیب‌پذیرند و آسیب‌ها آدم‌ها را از پا درمی‌آورند و آدمی که آسیب دیده باشد و زخمی روحش را خراش داده باشد به جست‌وجوی مرهمی‌ است برای بهبودِ این زخم و دستِ رد به سینه‌ی کسی نمی‌زند که ظاهراً راه را به او نشان می‌دهد و اعتنایی نمی‌کند به این‌که راه حقیقتاً راه است یا چاهی عمیق و تاریک. همه‌ی آن‌ها که عضویت در فرقه‌ی پاتریک را پذیرفته‌اند و کار و زندگی در این مزرعه را به شهرنشینی ترجیح داده‌اند انگار بر این باورند که پاتریک صلاحِ کارشان را می‌خواهد و انگار باور کرده‌اند که راه همین راهِ پاتریک است و پاتریک هم انگار مثلِ هر مُرادِ دیگری که دستِ تفقّد بر سرِ مُریدانش می‌کشد مزرعه را در چشمِ این مریدان به باغِ عدن بَدَل کرده است. 

امّا آن‌که شک می‌کند به این تصویر و سرپیچی می‌کند از کلماتِ مُراد و از این باغِ عدن بیرون می‌زند مارتای ترسیده‌، مارسی مِیِ بی‌کلام است که با کوله‌باری از خاطراتِ این مزرعه سر از ویلای خواهر و شوهرخواهرش درمی‌آورد و انگار بعدِ سه‌سال دوری از شهر آدابِ شهرنشینی و مناسباتِ مردمانِ شهر را پاک فراموش کرده و نه می‌داند که بی‌اجازه نباید واردِ اتاق شد و نه خبر دارد که آدم‌ها قرار نیست آسیبِ تازه‌ای به او برسانند. نکته این است که آسیبِ روحیِ مارتای ترسیده، مارسی مِیِ بی‌کلام در این سه سال بهبود نیافته و عمیق‌تر شده است. این ترسِ از تنهایی است انگار که مارتا را از آن باغِ عدن فراری می‌دهد. 

شک راهِ نجات می‌شود برای مارتا؛ شرطِ آزادی از مزرعه‌ی اشتراکی و جمعِ مریدانِ پاتریکِ گیتاربه‌دست که خوب بلد است ترانه‌ای بخواند و دلی ببرد و هوشی از سر برُباید با کلماتی که در نهایتِ دقّت انتخاب شده‌اند و هربار این کلمات در ستایشِ یکی از مُریدان است؛ یکی که تازه به جمعِ این فرقه پیوسته.

امّا مارتا که نمی‌تواند این زخمِ عمیق را پیشِ لوسی باز کند. خواهرِ بزرگ‌تر به جست‌وجوی راهی است برای بهبودِ حالِ مارتا بی آن‌که بداند مارتا چه حالی دارد. از کجا باید بداند وقتی مارتا سکوت کرده و ترسش از پاتریک و فرقه را با کسی درمیان نمی‌گذارد؟ اصلاً چه باید بگوید اگر درباره‌ی این سه سال پرسیدند؟ دروغِ مصلحت‌آمیزش که لوسی را راضی نمی‌کند ولی باعثِ کنجکاوی‌اش هم نمی‌شود. 

مارتا به چشمِ لوسی آدمی‌ غیرِ عادی است و عادی بودن انگار همان رفتاری است که سال‌ها پیش خودش با مارتا کرده؛ رها کردنش، یا بی‌اعتنایی به خواهرِ کوچک‌تری که کم‌کم زخمِ درونش سر باز می‌کند و او را از دیگران دور می‌کند و به مزرعه‌ی اشتراکیِ پاتریک و مُریدانش می‌کشاند؛ جایی که باید تجسّمِ آرامش باشد و پاتریک خوب بلد است این آرامش را به تماشا بگذارد. 

آرامشی در کار نیست. همه‌چیز نمایش است. اگر بود که مارتا بی‌خیالِ حضور در این باغِ عَدَن نمی‌شد و آفتاب هنوز در میانه‌ی آسمان ننشسته کوله‌اش را برنمی‌داشت و از راهِ جنگل نمی‌گریخت و سر از  ویلای خواهر و شوهرخواهرش درنمی‌آورد. 

شک همیشه مقدمه‌ی نجات است. همیشه راهِ نجات است.


وقتی برای بُردن و وقتی برای باختن

تومانِ مرتضی فرشباف دل‌بسته‌ی «لحظه»‌هایی از سینماست و اصلاً بر پایه‌ی همین «لحظه»‌ها شکل گرفته؛ «لحظه»‌هایی سروکار داریم که از دنیاهای مختلفی کنار هم نشسته‌اند تا کلیّت تازه‌ای را بسازند؛ از تک‌درخت کیارستمی تا رفاقت مردانه‌ی ژول و جیم در فیلمی از فرانسوآ تروفو؛ از مزرعه‌های ترنس مالیک تا قطع‌های برادران داردن. و همه‌ی این «لحظه»‌ها، همه‌ی این «تک‌لحظه‌»‌ها تماشاگران‌شان را از آن تک‌افتادگی و تنهایی که اصل کار آدم‌های آن فیلم‌ها است، به فیلمی می‌رساند که بر پایه‌ی همین تنهایی و تک‌افتادگی شکل گرفته؛ آدمی که «با صدهزار مردم» تنهاست و «بی صدهزار مردم» هم تنهاست؛ آدمی که بیش‌تر اهل تماشا کردن است؛ اهل دیدنِ چیزها و آدم‌ها و نظر به اشیا و آدم‌ها را ترجیح می‌دهد به چیزهای دیگر.

آدمی مثل آدم اصلیِ تومان، مثل آدم‌ اصلی رمان‌های موراکامی‌ست که ناخواسته دیگران آزار می‌دهد؛ به‌خصوص آن‌ها را که دوستش می‌‌دارند، آن‌ها که خودش هم دوست‌شان دارد. همین جنبه‌ی تماشاگری‌ست که تومان را بدل کرده به فیلم آدم تنهای بازنده‌ای که فقط پول و سرمایه‌ای را با بخت و اقبال به دست آورده از دست نمی‌‌دهد؛ دوست و آشناها را هم از دست می‌دهد و هرچه را هم از دست بدهد، تنهایی خودش را دارد و خودش را که ظاهراً خلاص شدن از دستش آسان نیست.

آدمِ بُردوباخت فقط با «لحظه‌»ها زنده است چون خودش هم در «لحظه»‌ها زندگی می‌کند؛ وقتی برای بُردن و وقتی برای باختن و بیش‌تر وقت‌ها ظاهراً وقتِ باختن است؛ «وقتی برای منهدم ساختن».

دو راه‌حل برای یک مسأله

فیلمی را به یاد می‌آورم درباره‌ی دخترکی  که فرق کوچکی با دیگران داشت؛ قوّه‌ی تخیّلی داشت که مهم‌ترین راهنمای او برای سر درآوردن از دنیا و آدم‌ها بود؛ تخیّلی که مرزِ باریکِ تاریخ و افسانه‌ی پریان را برمی‌داشت و همه‌چیز را باشکوه‌تر و جذّاب‌تر می‌کرد. زندگی دخترک، زندگی کایتانا، سرشار از موانعی‌ بود که هر تازه‌واردی با گفتنِ جمله‌ای یا انجامِ کاری پیشِ پای دیگران می‌گذاشت. این بود که کایتانا، دخترکی که هیچ نمی‌فهمید بزرگ‌ترها چرا این‌همه تلخی را به خود روا می‌دارند، با مشاهده‌ی بی‌اعتناییِ مادری که زندگیِ تازه‌ای را شروع کرده و سرخوشیِ پدری که قیدِ زندگیِ معمول را زده بود، چاره‌ای جز پناه بردن به تاریخ و روایتِ افسانه‌وارِ قهرمان‌های تاریخ نداشت. دست‌کم خیالش آسوده بود که در آن دنیای دیگر خبری از این تلخی، از این زندگی بیهوده‌ی روزمرّه نیست. 

تاتیانای دریای تلخ هم صاحب قوّه‌ی تخیّلی است که بزرگ‌ترها از آن بی‌بهره‌اند، حتا مادرش ماریا هم نمی‌داند که چگونه می‌شود از قوّه‌ی تخیّل بهره گرفت و چگونه می‌شود زندگی را به مسیری هدایت کرد که عاقبتی قابل تحمّل داشته باشد. تاتیانای کوچک، آن‌قدر همه‌ی روزهایش را در سوراخ‌سمبه‌های خانه و گوشه‌کنارهایی که به چشم نیاید، گوشه‌کنارهایی که کسی جدی‌شان نمی‌گیرد، گذرانده که خوب می‌داند نمی‌شود به چیزی در این دنیا اعتماد کرد و خوب می‌داند که عاقبت اعتماد  کردن به دیگران هرچه باشد خوب نیست؛ همین است که دنیای خودش را می‌سازد؛ دنیایی در دل دنیای واقعی؛ دنیایی که انگار به چشم نمی‌آید.

واقعیت، آن‌چه واقعیت می‌نامیمش، آن‌چه واقعیت می‌دانیمش، معمولاً همان چیزی است که پیش چشمان‌مان اتفاق می‌افتد؛ آن‌چه می‌بینیمش و آن‌چه تجربه‌اش می‌کنیم. اما همین واقعیت، همین چیزی که واقعیت می‌نامیمش، همین چیزی که واقعیت می‌دانیمش، در تجربه‌ی دو آدم که با هم، کنار هم، زندگی می‌کنند، یکی نیست. ماریای مهاجر، ماریای پنهان‌کار، چاره‌ای ندارد جز این‌که در این شهر زندگی‌ دوگانه‌اش را طوری مدیریت کند که فقط چندتایی از آدم‌های نسبتاً نزدیک از کارش سر دربیاورند. زندگی دوگانه قاعدتاً به کار آدم‌هایی می‌آید که چاره‌ای جز پوشاندن یکی از این زندگی‌ها ندارند. همیشه یکی هست که نباید از زندگی‌شان، از کارشان، رفتارشان، آدم‌های زندگی‌شان، سر دربیاورد. وضعیت ماریا، مثل هر مهاجر دیگری که خانه‌ای از آن خودش ندارد، دست‌کمی از این آدم‌ها ندارد. باید خانه بنا کند دور از چشم دیگران. خانه‌ای که دختری در آن زندگی می‌کند و صاحب‌خانه، مثل خیلی‌های دیگر، نباید او را ببیند.

این چیزی است که شهر تازه و صاحب‌‌خانه‌ی تازه‌ از او خواسته‌اند؛ پذیرفتن نظمی که نباید آن را زیر پا گذاشت. نظمِ ظاهراً همیشه عنصرِ مطلوبی بوده است و هرچه رنگ‌وبویی از نظم داشته مطلوبِ آدم‌هایی بوده که خیال می‌کرده‌اند نظم دایره‌ی سفیدی‌ است روی زمینی سیاه و پا را نباید از این دایره فراتر برد، وگرنه هیچ‌چیز پایدار نمی‌ماند و آشوب دنیا را برمی‌دارد. این واقعیتی است که پیش چشم دیگران گذاشته‌اند. این واقعیتی است که ترجیح داده‌اند ببینند. اما دنیا، دنیایی که ماریا در آن مهاجری بی‌دست‌وپا است که حتا معنای درست و دقیق کلمه‌ها را هم نمی‌فهمد، قطعاً جای خوبی برای دخترکی مثل تاتیانا نیست. نظم و مرزی که زندگی ماریا را از این‌رو به آن‌رو می‌کند، نظم و مرزی که زندگی را به کامش تلخ می‌کند، برای دخترکی مثل تاتیانا اصلاً وجود ندارد. دنیای تاتیانا همان دنیایی است که به چشم ماریا و صاحب‌خانه‌ی ماریا و هر آدم‌بزرگی که جایی روی این کره‌ی خاکی زندگی می‌کنند نمی‌آید. مسأله حتا ترجیح دادن واقعیت به هر چیز دیگر هم نیست؛ این است دیگران به دیدن واقعیت، به دیدن آن‌چه خیال می‌کنند واقعی است، عادت کرده‌اند. حتا شنیدنِ این‌که در واقعیت فضیلتی نیست برای‌شان سخت است. چگونه می‌شود واقعیت را کنار گذاشت و دل به چیزی غیر از این خوش کرد، وقتی سر را به هر طرف که می‌گردانیم، واقعیت است که به چشم می‌آید؟ 

همین است که دریای تلخ را به دو راه‌حل برای یک مسأله تبدیل می‌کند؛ راه‌حل ماریا، مادری که مدام نگران است و فکرِ فردا مدام آشفته‌اش می‌کند، ظاهراً این است که باید با واقعیت، با آن‌چه می‌بینیم، کنار آمد. همیشه وقت‌هایی هست که می‌شود از کنار واقعیت گذشت؛ می‌شود واقعیت را جایی، زیرِ فرشی، یا میزی، پنهان کرد و طوری رفتار کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما دست‌آخر، در لحظه‌ای که فکر نمی‌کنیم، درست وقتی که فکر می‌کنیم از کنار واقعیت گذشته‌ایم و چشم در چشم نشده‌ایم، واقعیت را می‌بینیم که سر راه‌مان سبز شده است. اما راه‌حل تاتیانیا، راه‌حل دخترکی که چیزی درباره‌ی مهاجر بودن نمی‌داند، باور نکردن واقعیت است و درعوض باور کردن چیزی که خودش دوست می‌دارد؛ نامرئی شدن در خانه‌ای که ممکن است دیگران، کارگرانی که می‌خواهند خانه را تعمیر کنند، کلیدی در قفلش بیندازند و واردش شوند. 

نامرئی شدن. ظاهراً این همان چیزی است که هر مهاجری، هر جای دنیا که باشد، باید با آن کنار بیاید. خیلی وقت‌ها در چشم بودن، در معرض دیگران بودن، فایده‌ای ندارد. هرچه بیش‌تر به چشم بیاید، هرچه بیش‌تر حضور داشته باشد، بیش‌تر گرفتار می‌شود. مهم نیست که دست‌آخر ماریای بخت‌برگشته‌ی تنها چه عاقبتی پیدا می‌کند؛ مهم این است که از دخترکش، تاتیانا، نامرئی شدن را آموخته؛ این‌که می‌شود بود و هم‌زمان نبود. راه‌حل تاتیانا در زمانه‌‌ای که هیچ‌کشوری روی خوشی به مهاجران نشان نمی‌دهد حقیقتی است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. گم باش تا درباره‌ات چیزی نگویند؛ تا فراموش کنند آن‌جایی.