
صفی یزدانیان: «به زبان خودم، همیشه ساکن سینما بودهام و هستم؛ این را هم حتماً با جوابهای خودشیفتهای مثل «سینما اصلاً در خون من است» اشتباه نمیگیرید. اما درکم از هانتولوژی دریدا را میشود با آنچه از «تاریخ سینما» میفهمم کمابیش نزدیک هم دانست. من بعد از خیلی سال فهمیدم که چرا گدار آن «ها»ی معروف را به تاریخ سینما چسباند؛ تا آنجا که گرفتم، داشت میگفت سینما هزار تاریخ دارد. و دوباره خیلی سال بعد از آن فهمیدم که اگر بایگانی خوابهای ما را میشد جایی تأسیس کرد حتماً چیزی شبیه تاریخ(های) سینما میبود. جواب مستقیم به بخشی از پرسش شما این است که من اصلاً سینما را به یاد نمیآورم، همچنان که خوابهایم را؛ «چیزی» از آن در من میماند. آن مرزی که میان سینما و زندگی میگویید اساساً وجود ندارد، نهفقط برای من، چون سینما و زندگی دو چیز نیستند؛ هم حاضرند و هم به یاد میآیند؛ زمانی ندارند. من گاهی فکر میکنم که فیلمهایم هم، دستکم برای خودم، عین نوشتههام شدند. سینما و خواب درشان یکی است. یک زندانی گوشهی سلولش همزمان به یاد جری لوییس و تروفو میافتد و سگ کتاب انگلیسی دبستانش میآید مینشیند کنارش در سلول. او به گذشته و حال و سینما به عنوان چیزهایی جدا فکر نمیکند. همهی زمانها و سینما با هم احضار میشوند. شاید برای همین از اینکه فیلمهای من را نوستالژیک بدانند، با وجود اینکه کاملاً درک می کنم، همیشه ناراضیام. چون نگاهم به گذشته هیچ حسرتخوار نیست. اصلاً گذشته جای دیگری از همین حالا نیست… پس چه حسرتی؟!»
…
ببخشید، من مصاحبه کردنم هم مثل نوشتنم شده و روی موضوع نمیمانم، اما در عوض به آن تکه از سؤال شما پاسخی سرراست میدهم: هر دریایی، هر جا، و حتی تصور هر دریایی برای من آمیخته است با نگاه آنتوان دوانل به دریا و به ما در آخر چهارصد ضربه. فرهاد در همان زندان ناگهان درخت میپرسد که بعد از آن دریا کجا رفتی، آنتوان؟
گفتوگوی رئوف عاشوری با صفی یزدانیان دربارهی کتاب تازهاش، اشباح زنده، سیبهای خیالی را اینجا در چشمهخوان بخوانید.
