

مصاحبهای از بورخس را به یاد میآورم که ناگهان، در میانهی پرسشی دربارهی رئالیسم در ادبیات، دربارهی اینکه چرا نویسندهای چون او، در زمانهی رونق داستانهای رئالیستی، هیچ رغبتی به نوشتن داستانی رئالیستی نداشته، میگوید رئالیسم را رها کنید، رئالیسم را شما منتقدان دوست دارید. در رئالیسم که فضیلتی نیست؛ پیشپاافتاده است؛ داستانهای رئالیستی همینطورند، یا دستکم داستانهایی چنین ادعایی دارند. به جای فکر کردن به رئالیسمی که خیلی وقتها سلیقهی منتقدان است، میشود به زمان فکر کرد؛ به امکاناتی که زمان در اختیار قصهگو میگذارد، به اینکه چیزی عجیبتر از زمان نیست؛ به اینکه زمان، هرچند به چشم نمیآید، اما حضورش از هر چیزی پررنگتر است و اگر درست یادم مانده باشد این جمله را هم در همان مصاحبه میگوید که دست بُردن در زمان و جابهجا کردن وقایعْ مهمترین کاریست که قصهگوهای خوب از عهدهاش برمیآیند و با اینکه آن مصاحبه را سالها پیش خواندهام، تقریباً مطمئنم بورخس در آن جمله از کلمهی قصهگو استفاده کرده، نه قصهنویس و قصهگو ظاهراً کسیست که وقتِ گفتنِ قصهاش، وقتِ روایت کردنش، در زمان دست میبرد تا قصهی بهتری تعریف کند و در این صورت فرهادِ ناگهان درخت هم یکی از این قصهگوهاست و البته خود فرهاد هم چندباری این نکته را یادآوری میکند که اختیارِ زمان با اوست و در فاصلهی چشم بههم زدنی خاطرهای را به خاطرهی دیگری گره میزند؛ از گذشتهای که قاعدتاً هیچوقت ندیده و نمیتوانسته دیده باشد به خاطرهی دیگری میرسد که نزدیکتر است؛ مثلاً لحظهای دست زنی را در حال اتو کردن میبینیم و تصویر قطع میشود به دستهای زنی جوانتر که کتاب قدیمی رباعیات خیّام را ورق میزند و فرهاد میگوید «دست مادرم؛ اینجا در شانزده سالگی.» بعد دستهای مادر را میبینیم که دارد چیزی را هم میزند و فرهاد ناگهان میگوید «نه، این جاش اینجا نیست؛ این دستِ خیلی سال بعده.»
شاید به شیوهی جولین بارنز در عکاسی، بالون سواری، عشق و اندوه بشود اینطور نوشت که دو لحظهی متفاوت را کنار هم میگذاریم و قصهی تازهای میسازیم؛ همانطور فرهاد بعدتر همین کار را به شکل دیگری در مطب روانکاو میکند؛ وقتی روانکاو میگوید «دو سه تا چیز بگو که وقتی یادشون میافتی میگی میارزید که زندگی کنی…» جواب میدهد که «بالاخره یه چیزی پرسیدین که میتونم دقیق جواب بدم… اون روز که یه دفعه باد خورد توی صورتم… وقتی بچهها پریدن رو تخت ماریا… رشت… سفرهای عید به رشت… سفرهای تابستان به رشت… هر سفری به رشت… و دریا…» و هر کدامِ این لحظهها قاعدتاً روز و ساعت متفاوتی دارند و فقط فرهاد میتواند آنها را اینطور کنار هم بگذارد و قصهی خودش را بسازد و مهمترین چیزی هم که به یاد میآورد این باشد که «اون روز که ساعت شیشِ صبح دیدم داره میآد. وقتی گفت دلم میخواد بیای اینجا کنارم و معجزه شد. اون دست که بهش آفتاب میتابید…» و کمی بعد اضافه میکند «راستی اون روز صبح ساعت شیش نبوده، هشت و ربع بوده. ولی تمام این سالها دلم خواسته ساعت شیش باشه.»
*
اگر آنطور که فیلمساز چند سال قبل در پیشوازِ پیش از نیمهشبِ لینکلیتر با اشاره به پییتای میکلآنژ نوشته، زمان چیزیست که هنرمند میسازدش، پس در این صورت میشود راهورسم فرهادِ ناگهان درخت را هم برای تعریف کردن این قصه، یا در واقع برای روایت کردن این قصه، ابداع زمانی دید که فقط به خودش تعلق دارد و شاید تنها کاریست که دوستش میدارد و واقعاً از پسش برمیآید؛ زمانی آنطور که دلش میخواهد و با شخصیتهایی که دلش میخواهد و با یاد آوردن چیزهایی که دلش میخواهد.
آنچه زمان مینامند اشاره به گذشتهایست که روشن بودن یا نبودنش بستگی به خیلی چیزها دارد و حالا که بعد از چند سال سراغ نوشتهی کوتاهی رفتهام که فردای اولین تماشای ناگهان درخت نوشته بودم، میبینم شاید این تکهاش را بشود اینجا نوشت که فرهادِ ناگهان درخت، آدمی که هر کاری میکند که هیچ کاری نکند، به گذشته فکر نمیکند، چون گذشته در وجودش مانده و درست به یاد نمیآورم آن روز که داشتم این کلمات را مینوشتم این فکر چرا به سرم زده بود که گذشته میتواند در وجود آدم بماند و تازه هر آدمی هم نه؛ چون فرهاد آدمیست که به جای زندگی در جمع دیگران ترجیح میدهد با خودش زندگی کند و اگر آدمهای امنِ زندگیاش باشند، طبیعیست ترجیح میدهد کنارِ آنها باشد.
این حس امنیت دستکم برای من این سالها پررنگتر شده و شاید برای همین ترجیح میدهم دیگر از آن تعبیر استفاده نکنم؛ هرچند هنوز هم که بیوقت و بیوقت تکههایی از ناگهان درخت را میبینم، یا لحظههایی از فیلم را که به یاد میآورم، دلم میخواهد از گذشتهای بنویسم که ناگهان قطع شده؛ انگار سر راهش چیزی سبز شده که مسیرش را تغییر داده و بعد از این تغییر مسیر هیچچیز دقیقاً همان نیست که قبل از این بوده و حالا که دارم این جملههای قبلی را میخوانم به نظرم این هم از نشانههای بالا رفتن سنوسال خودم است، یا شاید تنها زیر سقفی زندگی کردن که شماری از کتابهای قدیمی و آلبومهای خانوادگی و نوارهای کاستش از گذشتهای میآیند که چیزی جز خاطرهی کمرنگِ خانهای نیست که حتی نمیدانم در این چند سال خرابش کردهاند یا نه و احتمالاً مقایسهی این گذشته و این حافظه و این خاطرات با چیزهایی که فرهادِ ناگهان درختدر آفریدن قصهاش به کار میگیرد، کنجکاوم میکند که از خودم بپرسم این کیفیت غریبِ قصهگویی فرهاد و این بیاعتنایی محض به زمان خطی و چیزهایی مثل این نتیجهی آن وقفهی ناگهانیایست که در خاطراتش پیش آمده یا نه و فکر میکنم شیاد همین است که فرهاد گذشته را مدام و بیوقفه به یاد میآورد و در این به یاد آوردنِ همهچیز شاید خودِ فرهاد هم کمکم به بخشی از همان گذشتهای بدل شده که حالا چیز زیادی از آن نمانده و برای شناختن دوبارهی خود و برای سر درآوردن از اینکه چرا در همهی این سالها هر کاری کرده که هیچ کاری نکند و برای گفتن اینکه چرا هیچوقت چیزهایی را که باید نگفته و برای روشن کردن اینکه چرا همیشه چیزهایی را از دست داده بالاخره کاری بکند و آن گذشتهی سپریشده یا آن زمان ازدسترفته را احضار کند.
*
نمیدانم احضار کردن اینجا و در این جمله و دربارهی ناگهان درخت و فرهاد این فیلم واقعاً کلمهی درستیست یا نه ولی اگر بخواهم تعبیر دیگری را جایگزینش کنم احتمالاً باید از به یاد آوردن استفاده کنم، یا دستکم حالا کلمهی دیگری به ذهنم نمیرسد؛ چون انگار مسئلهی اصلی خودِ یاد است و یادم میآید اولین دیدار با فیلم روزهایی بود که راویِ رمانی روزهایم را ساخته بود که نیمهشبی ناگهان از خواب بیدار میشد و در این بیداری ناگهانی نمیدانست دقیقاً دارد کدام لحظهی زندگی را پشتسر میگذارد و نمیدانست دقیقاً کجاست و حتی خودش را هم دقیقاً به یاد نمیآورد و همینْ شروع جستوجویی برای یافتن زمانِ گمشدهای بود که در این بیداری از دست رفته بود و همین بود که وقتی در اولین دقیقهی ناگهان درخت چشمم به کودکی در پارچهای سفید افتاد که فرهاد در آغوشش میگرفت و میگفت «آخیش… بالاخره زاییدم.» یاد آن راوی و آن بیداری ناگهانی افتادم؛ بیداریای که راوی آن رمان گرفتارش میشد و حس میکرد در زمان گم شده است.
فرهاد هم مثل هر آدمی که قدر خاطرات را میداند حواسش هست که گذشته ردش را روی چیزها میگذارد و همینطور روی حافظه و آنچه در حافظه ضبط میشود، آنطور که کراکوئر نوشته، پُر از شکاف است، چون حافظه توجهی به تاریخها ندارد؛ روزی آفتابی در پنج سالگی را با روزی برفی در دوازده سالگی ترکیب میکند و نتیجهاش بهروشنی به یاد میآید. مهم نیست آدم چه صحنههایی از گذشته را به یاد میآورد و مهم نیست این گذشته چهقدر دور یا نزدیک است؛ چون آن چیزهایی که در حافظهاش جا خوش کردهاند، حتماً نسبتی با عزیزترین آدمهای زندگیاش، یا عزیزترین جاهای زندگیاش دارند و حتماً برای او معنایی داشتهاند و حتماً برای او مهم بودهاند.
این چیزها معمولاً تصویرهایی جداشدهاند، یا فرهادِ ناگهان درخت جدایشان کرده که بعداً مرورشان کند؛ شاید مثل عکسهایی که تماشایشان میکنند؛ عکسهایی که میروند توی آلبوم، یا توی جعبه، یا میروند توی قاب و سالها بعد میآیند بیرون تا برسند به دست صاحب عکس و خودِ عکس هم که اصلاً به یک معنا جدا کردن لحظهای خاص از زمان است.
*
بنیامین در جستار «روایتگر»ش این مَثَل خواندنی را نوشته بود که «اگر کسی سفری برود، میتواند چیزی را روایت کند.» و سالها قبل از ناگهان درخت، فرهادِ قایقهای من پس از شنیدن پیغامی که مریم روی پیغامگیر تلفنیاش گذاشته، روانهی رشت میشود؛ رشتی که برایش هر شهری نیست؛ شهری نیست که در زندگی شبیهاش را ببیند؛ جایی که نمیشود با هیچجای دیگری عوضش کرد و این هم اصلاً عجیب نیست؛ چون جاها را، هر جایی را، معمولاً با آدمهایی به یاد میآوریم که سالها قبل دیدهایم؛ جاهایی که با آنها بودهایم. مهم نیست اولینبار تکوتنها نشستهایم روی نیمکتی در اسکله. آن لحظه را، آن روز را، آن تنهایی را، آنگونه که بوده، آنگونه که اتفاق افتاده، به یاد نمیآوریم.
آنچه به یاد میآوریم، آنچه ترجیح میدهیم به یاد بیاوریم، روزی یا شبیست که با دیگری، با کسی که شبیه هیچکس نیست، آنجا بودهایم، آنجا ماندهایم؛ همانجا روی نیمکتی در اسکله؛ رو به آبی که حالا وقتی کسی دربارهاش چیزی میگوید، وقتی قرار است آن را به یاد بیاوریم، از همینجا که نشسته بودهایم به یاد میآوریمش: جایی که او بوده؛ جایی که او حضور داشته.
شاید همین است که رشت برای فرهادِ قایقهای من از گذشته جدا نیست؛ از خاطرههایی که دست برنمیدارند از سرش، خاطرهای که نمیشود کنارش گذاشت. آنچه درست همین لحظه، در زمان حال، دارد اتفاق میافتد، چه فایدهای میتواند داشته باشد وقتی همهی چیزهایی که در ذهن ماندهاند، به گذشته تعلق دارند؟ گذشت زمان گاهی چیزی را حل نمیکند؛ چون چیزی برای حل شدن نیست. در عوض، آدم مدام در معرض یاد آوردن است. یاد آوردن است که آدمها را مدام بین گذشته و حال نگه میدارد. از زمان حال به گذشته سفر میکنیم، به لحظهای که حالا بیش از هر زمان دیگری میخواهیم به یاد بیاوریمش. این جاده، این مسیر، این تابلوها، این سیمهای برق که کنار جادهاند، یادآور خاطرهای دیگرند؛ خاطرهای با حضور یکی که حالا نیست؛ نه اینکه نباشد؛ اینجا نیست. همانجا که بوده مانده؛ همانجا که از اول بوده. آدمی که فرهاد ظاهراً با او هیچوقت «شکست نخورده»؛ یا دستکم این چیزیست که مریم قبل از اینها به فرهادِ قایقهای من گفته.
*
اما هیچ فرهادی شبیه فرهاد قبلی نیست و فرهادِ در دنیای تو ساعت چند است؟ اصلاً از جایش تکان نخورده؛ همانجا در رشت مانده؛ چون همهی خاطرههای خوش زندگیاش به همین شهر تعلق دارند؛ مخصوصاً خاطراتش از گلی جان که حتی اگر در قارهای دیگر زندگی کند باز هم برای او ساکن همین شهر است.
اما فرهادِ ناگهان درخت فرق میکند؛ چون رشتهی اتصالش به گذشته، یا اصلاً به زندگی، هماجون است و حالا در یادآوری در دنیای تو ساعت چند است؟ میشود حوا خانم را به یاد آورد که اجازه میدهد فرهادِ قابساز عاشقپیشه اسباب عاشقیاش را در خانهی عشقی که نیست پهن کند و کمکم یکی از اعضای خانواده شود؛ آنقدر که در بازگشت گلی جان یادآوری میکنند که در نبودِ حوا خانم فرهاد هم تنهاتر شده است. میدانم چرا دارم این چند جملهی آخر را مینویسم اما سعی میکنم موقع نوشتنش سری به عکسهای مادرم نزنم و چشمم فقط به قابهایی از فیلم باشد وقتی مینویسم اینجا و اصلاً هر جا گذشته مادر است، امروزْ مادر است و اگر قرار است فردایی در کار باشد، مادر هم باید باشد. هما جون روی صندلی نشسته و صدای سوت سمعکش آنقدر بلند است که به گوش ما هم میرسد. بعد که سمعکش را از گوشش درمیآورند انگار نفس راحتی میکشد. حالا هیچ صدای مزاحمی در کار نیست. حالا در این سکوت میتواند بهآرامی بخوابد؛ بیاعتنا به اینکه تعادل زندگی در غیاب او بههم میخورد، بیاعتنا به اینکه تعادل دنیا هم در غیاب هما جون بههم میخورد؛ اصلاً هیچچیزِ این دنیا از این لحظه به بعد سر جایش نیست؛ مثل آن تکدرختی که ناگهان در ساحل میبینیمش؛ مثل تکدرختی که ناگهان جلو ماشین سبز میشود؛ مثل تکدرختی که میشود نقطهی پایان؛ مثل فرهاد که بالاخره مینشیند پشت فرمان و به درخت میکوبد.





