مثل عکسی در آلبوم خانوادگی

روزگاری ریلکه‌ی شاعر در نامه‌‌ای این‌طور نوشته بود که مطمئن نیست کلمات بتوانند حاوی تسلّی باشند و این‌طور ادامه داده بود که باور ندارد که می‌توان یا می‌باید به کسی به‌خاطر فقدانِ ناگهانی و عظیمی تسلّی داد. و آن شب که به خانه برگشتم سری به کتاب‌خانه‌ام زدم که ببینم جمله‌های ریلکه را درست به یاد آورده‌ام یا نه. شبم تلخ‌تر شد وقتی دیدم نوشته است که برخلاف آن‌چه مردمان ظاهربین می‌گویند، کاری از دست زمان هم برنمی‌آید. به جست‌وجوی تسلّی برمی‌آییم و امیدمان به زمان است، اما زمان هم آن‌طور که شاعر در نامه‌اش نوشته تسلّی نمی‌دهد. این‌طور نوشته است که زمان در بهترین حالت امورات را سر جای مناسب‌شان برمی‌گرداند و نظمی برقرار می‌کند. این نظمِ ازدست‌رفته را سیزده سال پیش در اولین ساعت‌های رفتن پدرم تجربه کرده‌ بودم. اولین تجربه‌ام بود. و دو سال بعد در اولین ساعت‌های رفتن مادرم. این شد تجربه‌ی دوم. و عجیب بود که شباهتی به هم نداشتند. همه‌چیز را به‌دقت به یاد دارم، یا دست‌کم این‌طور خیال می‌کنم و ترجیح می‌دهم روی این خیال پافشاری کنم که هیچ‌چیزِ آن روزها را فراموش نکرده‌ام؛ چون فراموشی اصلاً کلمه‌ی بیهوده‌ای‌ست در آن وقت‌ و ساعت که زمان می‌ایستد، و دنیا پیش چشمانت منجمد می‌شود و هیچ بعید نیست این وقت‌ها پرسش تاریخی هَملِت، شاهزاده‌ی دانمارکی، را مدام در ذهن مرور کنیم، بی‌آن‌که به زبان بیاوریمش. بودن به چه قیمتی؟ و چرا نبودن این‌ وقت‌ها، بخصوص این وقت‌ها، همیشه پُررنگ‌تر است و بیش‌تر به یاد می‌آید؟ این‌طور گفته‌اند که بودن این وقت‌ها تداومِ رنج است؛ گفته‌اند طی کردن مسیری‌ست که می‌دانیم هر لحظه‌‌اش با یاد آوردنِ لحظه‌ای از گذشته خواهد گذشت. روان‌شناسان گاهی به بیماران‌شان یادآوری می‌کنند سوگ گاهی تمامی ندارد. باری‌ست که روی شانه‌ی آدم می‌ماند. همیشه چیزی تو را به چیز دیگری وصل می‌کند. زندگی، خوب یا بد، فقط همان لحظه‌ای نیست که پیش روی ماست. کافی‌ست سر برگردانیم و چیزی از گذشته پا به امروزمان بگذرد. هر سوگی تو را به سوگ دیگری متصل می‌کند. برمی‌گرداندت به نقطه‌ی اول. از اول شروع می‌کنی. همه را یک‌به‌یک مرور می‌کنی. فردای آن روز بالای خاکی که اسمش را خانه‌ی ابدی می‌گذارند می‌ایستی و چشم‌های خیس و قامت‌های خمیده را می‌بینی. غم این‌طور که گفته‌اند مُسری‌ست. یک‌جا نمی‌ماند. درجا منتقل می‌شود و آن روز با هر جمله‌ای که آن پدر در سوگ پسر می‌گفت، با هر کلمه‌ای که به یاد پسر بر زبان می‌آورد، با هر غمی که بر لبش جاری می‌شد، غم‌های بزرگ دیگری در وجودم زنده می‌شدند؛ پدرم را به یاد آوردم که دورتر، در قطعه‌ای دیگر، زیر خاک بود. مادرم را به یاد آوردم، که در همان قطعه، کمی دورتر از پدر، در آرامشی ابدی بود. و هر آن‌که در این خانواده‌ی نه‌چندان بزرگ از دست رفته و به عکسی در قاب یا آلبوم خانوادگی بدل شده است. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *